یه چیزی به ذهنم رسید.
من درکم و اینجا خونه منه، یه پناهگاه واسه پسران خیابان و فقط کسایی که داستان منو خوندن عمق این حرفو درک میکنن:)
شماره "۱"
فردی فکش را فشرد:《نمیتونم.》 اوضاع دوباره داشت مثل قبل میشد، همیشه این اتفاق میافتاد آخرش همیشه دع
لوگان زیر لب گفت:《عوضی.》
و دستی روی اژدهای خالکوبی شده پشت اسپایک کشید. پس از گذشت چند روز به خوبی روی بدنش جا خوش کرده بود، سرش از میان دوتا کتف شروع میشد و با پیچ و تاب دمش روی کمر اسپایک قرار میگرفت. دهانش باز بود و اگر صدا داشت صدای غرش میداد.
الایجا که کنار لوگان ایستاده بود گفت: 《از اولاش بهتره ولی... هنوزم زشته.》
فردی که روی مبل خودش را رها کرده بود سیگاری روشن کرد و رو به الایجا گفت:《خیلی حرف میزنی چیز به این قشنگی کشیدم》
لوگان لباس اسپایک را پایین کشید و خودش را کنار فردی روی مبل انداخت:《به شارلوت نشونش دادی؟》
اسپایک موهایش را جمع کرد و گفت:《نه.》
فردی سیگار را به لوگان تعارف کرد:《پس خیلی احمقی. بهت گفتم اون خالکوبی مخشو میزنه.》
اسپایک روی تخت و رو به روی آنها نشست:《شارلوت چندین بار به صورت واضح گفت که دوسم نداره دیگه برای چی تلاش الکی کنم؟》
فردی که از همهشان با تجربهتر بود گفت:《دخترا همه همینو میگن، نازشونه باید بخری.》
لوگان پوزخند زد:《مثل تو که ناز لوسی رو میخری؟》
فردی دستش را به پیشانی زد:《یادم نیار. امروز تولدشه.》
الایجا گوشه ناخنش را جوید:《میخوای واسش چی بخری؟》
فردی سرش را به دیوار تکیه داد:《خانوم دستور دستبند طلا داده. باید پولشو خودم بدم و این یعنی نمیتونم واسه ون اسپایک وسیله بخرم. وای ازش متنفرم.》
لوگان سیگار فردی را گرفت و پُک زد:《پس احمقی که هنوز باهاش موندی.》
اسپایک حرف او را کامل کرد:《و احمقی که در عین حال با یکی دیگه هم هستی.》
الیجا روی تخت کنار اسپایک نشست:《دوتا دیگه.》
فردی پایش را روی لوگان انداخت و بیشتر روی مبل لم داد:《خب که چی انگار قتل کردم》
شماره "۱"
لوگان زیر لب گفت:《عوضی.》 و دستی روی اژدهای خالکوبی شده پشت اسپایک کشید. پس از گذشت چند روز به خوبی ر
ناگهان در اتاق با شدت زیادی باز شد شارلوت در چهارچوب آن ظاهر شد، این دختر هیچ ادبی درباره در زدن نداشت. پسرها با ترس از جایشان بلند شدند و خود را جمع و جور کردند.
شارلوت که آنروز یکی از هودیهای اسپایک را پوشیده بود با خنده گفت:《نترسید منم. اومدم با فردی بریم واسه لوسی کادو بخریم.》
و خودش را روی دسته مبل کنار لوگان جا کرد. وقتی دید پسرها ساکتند گفت:《داشتید حرفای پسرونه میزدید؟ نباید میومدم؟》
لوگان غرغر کرد:《حرفای خصوصی بهش میگن.》
شارلوت که بالاتر از او نشسته بود، دستش را روی شانه او گذاشت:《اصلا برام مهم نیست عزیزم.》
و از آن لبخندهایی زد که دخترها بدجنسب رو به پسرها میزنند. فردی از جایش بلند شد و آهی کشید:《خیلی خب بزن بریم.》
شارلوت پایش را تکان تکان داد و به اسپایک گفت:《راستی شب بیا بخونهمون شام.》
توجه پسرها به اسپایک و پاسخی که میخواست بدهد جلب شد. اسپایک در درونش غوغا بود اما با خونسردی ظاهری پرسید:《خبریه؟》
سارلوت از روی دسته مبل بلند شد:《تولد ویل و وینه.》و رو به همه گفت:《شمام اگه خواستید بیاید.》
فردی و شارلوت رفتند و شارلوت در آخرین لحظات بوسهای برای همه فرستاد. وقتی آنها رفتند لوگان از جا پرید:《خیله خب پاشو بریم واست لباس بخریم.》
اسپایک با تعجب پرسید:《واسه چی؟》
لوگان دست به کمر شد:《چون تو هر چی داری به طرز احمقانهای سیاهن. مگه نه الای؟... الای؟》
الایجا از افکارش بیرون کشیده شد:《آ...آره...نه...یعنی نمیدونم.》
لوگان و اسپایک به هم نگاه کردند و اسپایک گفت:《ببینم تو خوبی؟ دو روزه بدجوری حواست پرته ها》
گونه الایجا سرخ شد:《چیز خاصی نیست.》
لوگان رو به روی او زانو زد:《چیزای غیر مهم باعث میشن یکی از ناخناتو بخوری تهش دوتا نه دهتاشونو.》
الایجا با چشمان غمگین به او نگاه کرد:《مامانم از بابام خبر داره.》
همین یک جمله کلی حرف پشتش داشت، لوگان و اسپایک خشکشان زد. اسپایک پرسید:《میخوای بری دیدنش؟》
لوگان از جا بلند شد و دستهایش را لای موهایش کرد:《فکر بدیه الای، فکر افتضاحیه.》
الایجا آرام گفت:《لوگان من همهجا رو گشتم، هیچی نبود اگه واقعا مامانم بتونه کاری کنه پیداش کنم چی؟》
لوگان با عصبانیت گفت:《هنوزم نمیدونم چرا انقدر دنبال اون مرتیکه می گردی. بی خیالش شو الای اون بی خیال تو شد تو هم میتونی.》
اسپایک نیم نگاهی به لوگان انداخت:《ولی اگه بخوای بری دیدن مامانت ما پشتتیم. هر تصمیمی که بگیری ما همراهتیم. نیازی نیست نگران باشی الای.》
الایجا با چشمان نگران به آندو نگاه کرد:《ممنونم. واقعا... ممنونم.》
#پسران_خیابان
شماره "۱"
ناگهان در اتاق با شدت زیادی باز شد شارلوت در چهارچوب آن ظاهر شد، این دختر هیچ ادبی درباره در زدن ندا
من برای این پارت کلی نظر میخواما🗣
خب خب نشستم همه پارت های داستانکو هشتک زدم. الان اگه سرچ بزنید #پسران_خیابان میتونید همه رو بخونیددد✨✨✨
شماره "۱"
خب خب نشستم همه پارت های داستانکو هشتک زدم. الان اگه سرچ بزنید #پسران_خیابان میتونید همه رو بخونید
برگانم
تا الان که هنوز کلیم تا آخرش مونده ۳۵ پارت دادم و کل قلبی برای بازماندگان که تموم هم شده ۳۳ پارت بوددد
میخوام تیکه کتابهای کتاب ۱۰ چیز که از آن متنفرم رو بذارم.
خیلی خیلی پیشنهاد میشه من واقعا درکش کردم و بهم کمک کرد، کتاب روون و وایب قشنگی داشت و به نظرم نوجوونهای دیگه هم خیلی باهاش همزادپنداری میکنن.