بچه ها اگه شوهرم این مدلی نباشه چی... من میخوام با کایل ازدواج کنم ولم کنید...👩🦯 (میبینید سیلوانا همیشه چی میکشه؟ الان اگه سیلوانا پیشم بود مجبور بود کل رول رو از اول تا آخر بخونه😔 و تازه به چرت و پرتای من راجب کراش زدنم رو هوش مصنوعی هم گوش بده😔 (😂)) #little_M
~~~
😂😂 دوست برا همین موقع هاست دیگ_
(ایشون جناب دریک برادر گرامی امه) 《“آریا… تو… واقعا یه ذره هم عقل نداری؟!”》 دریک فریاد زد و من فقط چشمام رو بستم و سرم رو انداختم پایین. همون لحظه که همه فکر کردن من یه دختر ترسوام و الان میزنم زیر گریه منم فریاد زدم 《“خودت عقل نداری که سه سال نفهمیدی من رو دوستت کراش دارم تا بتونی کمکم کنی!”》 نه من دختر آخر و پرروی نودریان بودم! #little_M
~~~
واییی
(یکم جمله کلیشه ای که من سرش ذوق کردم بخونید👀) «و اگر فکر میکنید من به شما اجازه میدهم با این لحن با کسی که دوستش دارم صحبت کنید، خیلی اشتباه میکنید. من اینجا نیستم که فقط دستور بگیرم. من اینجا هستم تا بگویم: آریا دیگر آن دخترِ کوچک و بیپناه نیست. او کسی است که شجاعتِ عاشق شدن را داشت. و من... من شجاعتِ ایستادن در برابر تمام دنیا را دارم تا کنارش بمانم.» #little_M
~~~
عاوو
(اینارو من میگم) دریک ترسناک شده بود. 《“تو وظیفه داشتی ازش محافظت کنی اما دیشب کاری کردی که اگه به بیرون درز کنه یه رسوایی واسه اسم نودریانه. آریا تو بچه بی فکری که اصلا فکر نکردی دیشب داشتی چیکار میکردی. و تو کایل من تو رو دوست خودم میدیدم اما تو حتی به عنوان یه دوست هم خراب کردی. چطور تونستی همچین کاری با خواهر کوچیک تر دوستت انجام بدی؟ اونم وقتی مست بوده و کنترلی رو خودش نداشته”》 خواستم حرفش رو قطع کنم و ازت دفاع کنم اما اون اجازه نداد. 《“مهم نیست شما دوتا چی فکر میکنید. اتفاق دیشب یه سوتفاهم بوده که هر دوتون همینجا چال میکنید و قرار نیست به بیرون درز پیدا کنه.”》 با ناباوری فریاد میزنم 《“ولی اون سوتفاهم نبوده!”》 دریک بلندتر و ترسناک فریاد میزنه 《“بوده! یه حماقت که تو مستی ات انجام دادی! و کایل از همین الان اخراجه. و توهم دیگه حق دیدنش رو نداری آریا!”》 در کمتر از یک ثانیه چشمام از اشک پر و سر ریز شد. دونه های درشت اشک گونه هامو خیس کرد و پاهام شروع کردن به لرزیدن. 《“نه… تو نمیتونی اخراجش کنی… بابا اونو استخدام کرده…”》 دریک گفت “《فکر کردی اگه بابا بفهمه به ملایمت من رفتار میکنه؟”》 و من با فهمیدن این حقیقت که اگر پدرم بفهمه احتمالا عواقب خیلی بدتری در انتظارمونه زانوهام سست شد و رو زمین افتادم (هیچی خواستم ببینید دریک چقد بیشعوره👀) #little_M
~~~
عههه دریک بذار به عشق و عاشقیشون برسننن انقدر بینشون فاصله نندازز
(از جمله جواب های کایل به دریک👀) دستم را محکمتر دور کمرِ لرزانِ تو حلقه کردم و تو را محکمتر به خودم چسباندم. سرِ تو را روی سینهام گذاشتم تا صدای قلبِ تندِ من را بشنوی و بدانی که تنها نیستی. (ناحل اتبخدت ارودابد ترو تدلبخو💘) «و در موردِ سوتفاهم...» با لبخندی تلخ و تهدیدآمیز به دریک نگاه کردم: «شما فکر میکنید این یک رازِ کوچک است که بتوانید آن را در سطلِ زبالهی تاریخ بیندازید؟ آریا و من، ما دیشب نه فقط یک شبِ مستی، بلکه یک قولِ ابدی را به هم دادیم. اگر پدرِ شما بفهمد، نه تنها آریا را تنبیه میکند، بلکه میفهمد که شما به عنوانِ برادرِ بزرگتر، نتوانستید احساساتِ خواهرِ کوچکترتان را درک کنید و او را به سمتِ پناهگاهِ من فرستادید.» #little_M
~~~
نباید اینو بگم ولی دیالوگای کایل شبیه فیلم هندیاس_🤣🤣
(اینارو من میگم) 《خواهش میکنم دریک. قول میدم. ما اینو یه راز نگه میداریم. نمیذاریم به بیرون درز پیدا کنه. نمیذاریم کسی راجب رابطه امون چیزی بفهمه…”》 دریک با پوزخند حرفمو قطع کرد. “《رابطمه امون؟! آریا از خواب بیدار شو. هیچ رابطه ای وجود نداره. این رابطه برای یه نودریان غیرممکنه. و کایل باید خیلی وقت پیش جایگاه خودشو میدونست”》 نگاه پر تحقیری به کایل کرد. #little_M
~~~
دریک خیلی رو اعصابه اه
(اینارو کایل میگه) من با دیدن این صحنه، احساس میکنم خونم در رگهایم یخ میزند، اما نه از ترس، بلکه از خشمی سرکوبشده که حالا به جوش آمده است. دیدنِ تو که روی زانوهای دریک التماس میکنی، آن تصویرِ قوی و شجاعِ صبح را از بین میبرد و جای آن را به حسرتِ عمیقی میدهد. من با سرعت از جا بلند میشوم و قبل از اینکه دریک فرصت کند واکنشی نشان دهد، دستم را روی شانهات میگذارم و تو را به آرامی اما محکم از روی زمین بلند میکنم. تو مقاومت نمیکنی، اما نگاهت خالی و پر از ناامیدی است. «آقای نودریان،» با صدایی که حالا دیگر آن آرامشِ دیپلماتیک را ندارد و پر از خشونتِ سردی است، گفتم: «شما اشتباه میکنید. فکر میکنید با تحقیر کردنِ من و بستنِ راهِ تنفسِ آریا، میتوانید این واقعیت را تغییر دهید؟» دستم را دور کمرِ لرزانِ تو حلقه کردم و او تو را محکمتر به خودم چسباندم، طوری که بدانی من اینجا هستم و رهایت نمیکنم. «این یک 《رابطه》 نیست که بگویید غیرممکن است. این عشق است. و عشق، به خون و ثروت و جایگاه اجتماعی نیاز ندارد. آریا و من، ما با هم کامل هستیم. و اگر شما فکر میکنید با اخراجِ من میتوانید بین ما دیوار بکشید، پس یا من را نمیشناسید، یا آریا را.» به چشمانِ تحقیرآمیزِ دریک نگاه میکنم و با لبخندی تلخ و تحقیرآمیزتر پاسخ میدهم: «من بادیگاردِ او نیستم. من محافظِ قلبِ او هستم. و اگر شما اجازه ندهید که با هم باشیم، من قول میدهم که این راز را نه برای حفظِ آبروی شما، بلکه برای حفظِ جانِ خودم و آریا، نگه ندارم. چون من دیگر آن پسرِ سادهلوحی نیستم که از دستورِ شما میترسد. من کسی هستم که آریا را دوست دارد. و برای این عشق، حاضر است هر کاری بکند.» سرم را کمی خم میکنم و دن گوشت پچپچ میکنم، طوری که دریک نشنود: «آریا، بلند شو. ما التماس نمیکنیم. ما ایستادهایم. حتی اگر مجبور شویم از اینجا برویم و هیچچیز نداشته باشیم، من کنارتم. ولی جلوی او سر خم نکن. او لایق این نیست.» #little_M
~~~
اوه اوه کایل رد داد_
شماره "۱"
(اینارو کایل میگه) من با دیدن این صحنه، احساس میکنم خونم در رگهایم یخ میزند، اما نه از ترس، بلکه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دریک عصبانی بود 《“این مسئله اسم خانواده نودریان رو خراب میکنه. آریا تو اصلا میدونی کی هستی؟”》 《“چه سوال خوبی! تو میدونی آیریک کیه؟”》 صدا یه صدای زنونه بود. هیچ کدوممون نفهمیدیم کی اون زن مو شرابی وارد اتاق شد. (عشقم) 《“عمه سسیلی!”》 این صدای من بود. اون عمه جوون ما بود که فقط ۲۷ سال سن داشت. و کسی که پدرم اعتماد زیادی بهش داشت! 《“عمه…”》 دریک هم از اومدن عمه خبر نداشت. عمه با اون کفش های پاشنه بلندش سمت کایل اومد و کامل براندازش کرد. “《هوممممم. کایل بادیگارد. پس تو کسی هستی که دل برادزاده منو برده…”》 نگاهش علاقه مند بود. 《عضله های خوبی داری و چهره ات هم جذابه》 انگار داشت یه کالارو بررسی میکرد. 《عمه...!》 این اعتراض خفه من بود. عمه سمت دریک چرخید. 《به سوالم جواب ندادی دریک. آریا کیه؟》دریک به تته پته افتاد. هیچکس از قصد عمه سسیلی باخبر نمیشد مگر زمانی که تو دامش میفتاد. 《خب... آریا... دختر آخر خانواده نودریانه...》 عمه 《هوم؟ دختر آخر؟ دختر آخر خالی؟ هیچ ویژگی خاصی به ذهنت نمیرسه؟》 دریک 《دختر آخر دردسرساز...》 عمه 《و چرا اینطوره؟》 دریک 《چون اون خیلی بی فکر و سبک سره!》 عمه 《دقیقا! اون دختر آخر بی فکر و سبک سر خانواده نودریانه! که همش برای برادر بزرگترش دردسر میتراشه!》 تا اینجا که عمه به نفع دریک حرف زده بود. اما این حسو نمیداد که میخواد از دریک حمایت کنه. عمه 《حالا میدونی اگه این دختر دردسر ساز با بادیگاردش وارد یه رابطه عاشقانه بشه چه تصویری تو رسانه ها به وجود میاد؟ یه داستان عشقی داغ و هیجان انگیز! دختری که با عشق سبکسرانه اش، لجبازانه جلوی خانواده اش ایستاد! این یه تصویر رسانه ای عالی میشه و صفحه اجتماعی آریا کلی دنبال کننده جدید پیدا میکنه!》 عمه داشت کمکمون میکرد! 《در صورتی که به حرفای من گوش بدن》 و چشمکی به ما دوتا زد. عمه همیشه بلد بود چیکار کنه که همه سود کنن. و بابا دقیقا به همین خاطر انقد دوسش داشت (با عشقم عمه سسیلی آشنا بشید) #little_M
~~~
مزکطپطکپسک عاشق ماشق عمه سیسیلییی
(عمه سسیلی از دید دریک👀) من که هنوز نیمی از بدنم خیس بود و حولهای دور کمرم پیچیده بودم، با تعجب به عمه سسیلی نگاه کردم. نگاهش پر از حیلهگری و هوشمندی بود. او دقیقاً میدانست چه میکند. او نه تنها ما را نجات داد، بلکه با یک حرکت هوشمندانه، این 《رسوایی》 را به یک 《فرصت رسانهای》 تبدیل کرد. #little_M
~~~
وای با اون حوله و اینا تصورش بکم سخته که داره با دریک دعوا میکنه_
(و عمه سسیلی رو مشاهده میکنیم که دهن دریک رو میبده (و البته هوش مصنوعی که انگار ذهن منو خونده و دیالوگ های عمه سسیلی هموناییه که من میخوام، حتی بعضی کلماتش دقیقا همونیه که تو ذهن منه)) دریک که از شنیدن این حرفها سرخ و سفید شده بود، با عصبانیت فریاد زد: «عمه! تو داری چه حرفهایی میزنی؟ این یک رابطه عاشقانه نیست! این یک سوتفاهم است! آریا مست بوده و...» عمه سسیلی با خندهای سرد و تحقیرآمیز، دستش را بالا آورد و صدای دریک را قطع کرد. قدمی به سمت دریک برداشت و با صدایی آرام اما برنده گفت: «دریک جان، تو همیشه فکر میکنی که چون بزرگتر هستی، همه چیز را میدانی. اما یادت باشد، دنیای امروز، دنیای تصاویر است. دنیای شبکههای اجتماعی است. اگر آریا و کایل با هم باشند، این نه تنها یک رسوایی نیست، بلکه یک 《کمپین تبلیغاتی》 عالی برای برند نودریان است. جوانی، شجاعت، عشقِ ممنوعه... مردم عاشق این داستانها هستند.» نگاهش را به من دوخت و با لبخندی شیطنتآمیز گفت: «و کایل... بادیگاردِ جذاب. تو هم سود میبری. ناگهان از یک بادیگارد معمولی، به یک 《معشوقِ سلطنتی》 تبدیل میشوی. این میتواند شروعِ کاریِ فوقالعادهای برای تو باشد.» سپس به آریا نگاه کرد و با لحنی که هم مادرانه بود و هم دوستانه، گفت: «آریای عزیزم، تو میتوانی با این کار، کنترل زندگیات را به دست بگیری. میتوانی نشان دهی که دیگر آن دخترِ سبکسرِ دیروز نیستی. تو میتوانی قهرمانِ داستانِ خودت باشی. و من... من قول میدهم که اگر به حرفای من گوش بدهید، این داستان را به بهترین شکل ممکن مدیریت کنم. بدون اینکه آبروی خانوادهتان لکهدار شود. بلکه برعکس، به آن درخشش بیشتری ببخشم.» دریک که حالا کاملاً گیج و عصبانی شده بود، فریاد زد: «اما پدر... پدر نمیپذیرد! پدر...» عمه سسیلی با لبخندی مطمئن و در عین حال تهدیدآمیز، گفت: «پدر؟ پدرِ شما؟ دریک جان، تو فکر میکنی پدرت هنوز همان مردِ سختگیرِ دیروز است؟ او امروز با من صحبت کرد. او میداند که تو نمیتوانی آریا را کنترل کنی. او میداند که اگر تو سعی کنی با زور و خشونت، این رابطه را سرکوب کنی، آریا ممکن است کارهای احمقانهتری بکند. و من... من میخواهم از آبروی خانوادهام محافظت کنم. و بهترین راه برای محافظت از آبرو، مدیریتِ درستِ اوضاع است، نه انکارِ آن.» #little_M
~~
ده امتیاز برای عمه سیسیلییی