(اینا از زبون آریاست) برق شادی تو چشمام میدرخشه. “تو بی نظیری عمه سسیلی!” و بغلش میکنم. عمه بعد از اینکه منو بغل کرد و موهامو نوازش کرد به سمت کایل اومد. “《خب آقای بادیگارد جذاب تو نمیخوای یه بغل به عمه بدی؟ به هرحال آغوش من برای برای مردای خوشگل و خوش هیکل همیشه بازه”》 (عاشق عمه سسیلی ام😂) و لبخند شیطنت آمیزی زد. اعتراض کردم “《عمه! اون دوست پسر منه!”》 #little_M
~~~
وای🤣🤣
وقتی عمه سسیلی با آن لبخند شیطنتآمیز و نگاهِ بررسیگرش به سمت من میآید، من برای لحظهای خشکم میزند. نگاهش پر از طعنه و کنجکاوی است، اما من دیگر نمیترسم. من با وقارِ یک مرد که عشقش را به دست آورده، قدمی به جلو میگذارم. «خانم سسیلی،» با صدایی آرام و محکم میگویم، در حالی که دستم را محکمتر دور کمرِ آریا حلقه میکنم تا او را به خودم نزدیکتر کنم. نگاهم را مستقیماً به چشمانِ حیلهگرِ عمه میدوزم: «من برای آغوش شما آمادهام، اما فقط اگر تضمین دهید که این آغوش، تضمینی برای حمایت از عشقِ ما در برابر طوفانهای آیندهی خانواده باشد.» (کایل کلا همه چی رو دیپلماتیک میبینه😂) با لبخندی بسیار ملایم و مطمئن، اضافه میکنم: «و خیالتان راحت باشد. من 《خوشهیکل》 نیستم... من 《مطمئن》 هستم. و این مهمتر است.» عمه سسیلی با خندهای کوتاه و رضایتبخش، سر تکان میدهد و انگار که امتحانش را پس داده باشم، پوزخندی میزند. «خیلی خوب. خیلی خوب. شما دو نفر... شما دو نفر بازی را خوب بلدید. آریا با جسارتش و تو با اعتماد به نفست. من از این ترکیب خوشم میآید.» #little_M
~~~
عووووو😂
(اینا از زبون آریاست) به عکسی از دیشب که من مست بودم و کایل تا ماشین منو کشون کشون و به حالت بغل کرده برده بود اشاره میکنم. زیرش نوشته: بادیگاردی که زیادی به رئیسش نزدیک به نظر میاد!!! چندتا از کامنتای زیرشو میبینیم: 《کاش منم جای اون بادیگارد بودم و میتونستم انقدر به آریا نودریان نزدیک باشم!》 《خود بادیگارده هم خیلی خوشگله!》 《هی هی من همین الانم باهم شیپشون میکنم!》 《بازوهای بادیگارده حتی از رو لباس هم مشخصه!》 《کاش منم یکی رو داشتم وقتی مستم اینجوری ببرتم خونه.》 تو چندتا صفحه دیگه عکس های مشابه با محتواهای مشابه وجود داشت. #little_M
~~~
واییی
«آنها فکر میکنند این فقط یک داستانِ عاشقانهی سبک و سطحی است. آنها نمیدانند که پشتِ آن بغلِ محکم، یک عشقِ عمیق و دیرینه نهفته است. آنها نمیدانند که من برای چندین سال، فقط از دور به تو نگاه کردم و صبر کردم تا لحظهی درست فرا برسد. و تو... تو آن لحظهی درست را با آن مستیِ شیرین خلق کردی.» #little_M
~~~
مستی شیرین چه سمیه_