هدایت شده از HELLFIRE CLUB
مینهو گفت:《نیوت و آلبی؟ پسر اونا شاهکار بودن.》
و با یادآوری دوران خوش بیشه خندید اما چشمانش غمگین شدند. مینهو، توماس، برندا و فرایپن دور آتش نشسته بودند و تجدید خاطره میکردند، فرایپن رو به مینهو گفت:《وقتی اولین پسر مرد رو یادته؟ نیوت و آلبی یه روز تموم داشتن قبرستون میساختن تو جنگل.》
مینهو چشمانش را بست و آنروز را به یاد آورد، گویی صدسال پیش بود.
نیوت میگوید:《اونقدرام بد نشد.》
آلبی پاسخ میدهد:《افتضاحه.》
کنار هم ایستادند و به قبرستان کوچکی که ساختند نگاه میکنند. آنقدر افتضاح خاک ریختند که کمی بگردی میتوانی جسد پسر را پیدا کنی. او اولین پسری بود که جان داد، نیوت و آلبی نمیدانستند باید چکار کنند.
نیوت دست به سینه میشود:《شاید باید سنگ قبر درخواست کنیم.》
آلبی نیمنگاهی به او میاندازد. سپس دوباره بیل را بر میدارد و میگوید:《یه بار دیگه امتحان میکنیم.》
این چهارمین بار بود.
وقتی کارشان تمام میشود با خستگی روی زمین مینشینند. اینبار از هردفعه بهتر شده.
در سکوت برای پسر عزاداری میکنند و قوت میگیرند تا وقتی اعضای بیشه آنها را بازخواست کردند، بتوانند خوب جوابشان را بدهند. آنها امید میخواستند، چیزی که ترس را ازشان دور کند و مرگ یک پسر قطعا امید نمیآورد.
صدای غرش دیوارها شروع شد، داشتند روی زمین کشیده میشدند تا بسته شوند. دیگر غروب شده بود.
نیوت میگوید:《از پسش بر میایم.》
آلبی ساکت میماند.
نیوت چشمانش را میبندد و به پسر مرده فکر میکند:《نمیذاریم تکرار بشه. از پسش بر میایم.》
فکر کنم هرروز باید به خودم یادآوری کنم که قرار نیست آدما اونجوری که من بهشون نگاه میکنم بهم نگاه کنن.
قرار نیست اونا منو دوست داشته باشن... قرار نیست براشون اهمیت داشته باشم.
و این کار اوناست که ناامیدم کنن، هربار بیشتر و بیشتر.
و من احمق منتظرم که بهم بگن... این در حالیه که فقط وقتایی که حوصلهشون سر میره من براشون وجود دارم
شماره "۱"
فکر کنم هرروز باید به خودم یادآوری کنم که قرار نیست آدما اونجوری که من بهشون نگاه میکنم بهم نگاه کن
فضای مجازی قرار نبود حس اضافه بودن بده.
قرار نبود بهم بگه ناکافیم.
قرار نبود.
قرار بود ویدار باشم، نه بوبو.
همیشه اسپایک بودم
برای همه و همه جا
همیشه کمک کردم، همیشه اونا رو مقدم دونستم ولی آخرش بهم گفتن خودخواه، بهم گفتن رُک، گفتن قضاوتشون میکنم.
همیشه سعی کردم بی خیال خواستههای خودم بشم ولی حالا که بهشون نگاه میکنم میبینم تهش با تمام کارایی که کردم بده من بودم.
این احمقانهست که الان یادم افتاده ولی من هیچوقت کافی نبودم، همیشه در حال توقع دیگران رو اجابت کردن بودم، و وقتی سست شدم، وقتی خسته شدم سرزنشم کردن.
خیلی ساله که پشت سد این حرفا رو نگه داشتم ولی بذار بگم
بذارید بگم که از بچگی بین دو راهیا من کنار گذاشته شدم، بگم که به تنهاییم میخندم ولی دردش اونقدر زیاده که دیوونم میکنه
بذارید بگم من سعیمو کردم
ولی نشد.
نخواستن
هیچکس نخواست
بذارید بگم که من دوم نبودم سوم بودم، که هر دفعه که منو نخواستم من بیشتر شکستم.
شما میگید به درک میگید لیاقتمو نداشتن ولی مشئله این نیست
مسئله فراره، فرار به کتابخونه، به گوشی، به نوشتن.