شماره "۱"
از طرف سیلوانا برای ویدار
اشک از چشم بیرون جوشید، گونه را که مثل سنگ، آهنین بود رد کرد و به سمت زمین سقوط کرد. مگر فقط جاذبه اشک را بخواهد...
اشک از میان ترکهای زمین که همچو ترکهای قلب صاحب آن بودند، گذشت و گذشت آنقدر که به اشک دیگر رسید.
افراد زیادی میگریستند، به همین دلیل اشکها آنقدر زیاد شدند که مثل یک پیکر، زمین سنگلاخ را خیس کردند. اما هیچکس ندید که چه چیزی داشت شکل میگرفت.
شب که شد و جاذبه به رقص با ماه پرداخت، جذر و مد کوچکی در آن دریاچه کمعمق اشک شکل گرفت، قبرستان خالی از سکنه بود و طبیعت، سکوت مینواخت.
ماه با دستان نامرئی اشکها را شکل داد، چپ، راست، پیچش، آنجا را سوراخ کن، آنجا را قوس بده. و در آخر از اشکها یک دختر ساخته شد.
باد به دستور ماه در دختر، زندگی دمید و چشمها باز شدند، گوشت روی گوشت و پوست روی پوست و تالاپ و تلوپ.
قلبی تپید که میگفت، تالاپ و تولوپ، تالاپ و تلوپ، تالاپ و تلوپ.
اولین کاری که دختر انجام داد، این بود که دستش را روی سینهاش گذاشت و با غمگینترین چشمان جهانی که دنیا به خودش دیده بود، به نوای آن گوش کرد.
ماه با مهربانی پرسید:《چه چیزی حس میکنی؟》
دختر چشمانش را بست و اشکی به رنگ سیاه پایین چکید:《غم. غم خیلی زیاد، قلبهایی که تسکین میخواهند و ارواحی که دور از آرامشند.
درد. درد خیلی زیاد، اشکهایی که میچکند و سنگ قبرهای خیس.
من چیستم؟》
ماه پاسخ داد:《تو اشکی. ساخته شدی تا ارواح خسته را تسکین دهی.》
《چه کسی مرا ساخته؟》
《درد و رنج ارواح خسته.》
《چرا آنها خستهاند؟》
ماه درخشید و پرتویش را روی دختر بازتاب داد:《چون آنها آدمند. ساخته شدهاند تا درد بکشند.》
دختر از جایش برخاست و در دل تاریکی شب رهسپار شد تا ارواح را تسکین دهد.
پس اگر روزی دختری با موهای آبی دیدید، که از چشمانش به طور پیوسته اشکهای سیاه میچکد، او را پس نزنید. او آنجاست تا شما را تسکین دهد، اما فراموش نکنید او خود، بیش از همه تسکین میخواهد.
#ویدار