شماره "۱"
اسپایک نمیدانست چه زمان عاشق شارلوت شد. شاید وقتی شارلوت روی تختش نشست و از دردهایش گفت، شاید هم وق
الایجا آنقدر خودش را روی صندلی جمع کرد که اندازه یک بچه شد. اسپایک نگاهی به آنها انداخت و در حالی که زیر لب میگفت:《تنبلا》
صدای موزیک را تا ته بالا برد. بلند شدن ناگهانی صدا، همه را از خواب بلند کرد، لوگان چنان پرید که سرش به سقف خورد و فردی دستش را چنان سریع کشید که سیگار بر پوستش فرود آمد و تاول برجای گذاشت.
الایجا هم سرش را به گونهای بلند کرد که عینکش افتاد زیر صندلی.
فردی دستش سوختهاش را مالید و فریاد زد:《مگه مرض داری.》
اسپایک با نیشخند صدای ضبط را کم کرد و گفت:《نمیشه که من برونم شما بخوابید.》
لوگان پایش را بلند کرد و کوبید به شانه اسپایک:《اون از دیشب که نذاشتی بخوابیم این از الان. یه کاری نکن از ون خودت پرتت کنم پایینا.》
الایجا خودش را به وسط آنها رساند و خوابآلود عینکش را صاف کرد:《اگه درتو قفل نکنی خودت پرت میشی پایین.》
لوگان با اکراه درش را قفل کرد. فردی از پشت ماشین به صندلی عقب لوگان کوچ کرد و گفت:《خوردنی چی داریم؟》
لوگان پوزخند زد:《پای من هست.》
فردی زباندرازی کرد:《تو هم اگه خواستی انگشت وسط من هست.》
الایجا چشمهایش را در حدقه چرخاند و به سمت عقب ون رفت. کمی بعد با ساندویچهای مربای خانم فارلند برگشت و به هرکس یکی داد. اسپایک مال خودش را به لوگان داد و گفت:《نمیتونم موقع رانندگی چیزی بخورم. میریم تو دیوار.》
لوگان گازی به مال خودش زد و تکهای از مال اسپایک کند. آن را به سمت دهان اسپایک برد تا بخورد، با حالت تراژدیک نمایشی گفت:《مثلا من زنتم اومدیم ماه عسل.》
فردی آنقدر بلند قهقهه زد که ساندویچ پرید گلویش. الایجا پشتش کوبید، فردی با خنده درحالی که سرخ شده بود گفت:《مردهشورتو ببرن لو وای.》
لوگان تکهای دیگر در دهان اسپایک گذاشت:《فردی هم اون بچه بی ادبهست. یادم باشه رسیدیم دهنشو با صابون بشورم.》
و سفر جادهای آنها اینچنین شروع شد. اما خدا میداند که در ادامه یا در پایان باز هم خبری از این خندهها بود یا نه.
#پسران_خیابان
پشنسپسکسموسپسوسم
شاهکاررررر
اصلا زبانم قاصره از اون حجم گرتفیک و انیمیشن خفنننن
از اون داستان و پلات توئیستش
وای شخصیتاشمسکسپسکس
وای تکاملشوننسمپستس