eitaa logo
شماره "۱"
372 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناساتونم موند_ شرمنده_
سلام من فاطمم ویدار خیلی دوستم داره ولی به روش نمیاره هر شبم به عشق من میاد تجمعات ~~~ 🤣🤣 من فقط به عشق رهبر و کشور میرم تجمعات☝️🤫 🤣ولی جدا از شوخی ایشون خیلی آدم گل و مهربونیه(مرجع تقلیدم شده از جهل نجاتم میده😄)
شماره "۱"
سلام من فاطمم ویدار خیلی دوستم داره ولی به روش نمیاره هر شبم به عشق من میاد تجمعات ~~~ 🤣🤣 من فقط به
آهان راستی فقط چون پیش خودم اینو فرستاد تونستم بفرستم وگرنه الان به گوشی مامانمم و با ناشناسا دسترسی ندارم_
شماره "۱"
و اینکه اومدم این خوشگله رو جایگزین قبلیه کنم_ (از پشت صحنه دستور رسید_)
خدافظ تا دو هفته بعد (این دفعه نقضش نخواهم کرد_)
گفته بودم اراده‌م ضعیفه، نگفته بودم؟
دلایلی داره که نمیتونم از این اپ نارنجی زشت دل بِکَنم نمیدونم چه دلایلی ولی خب...
دو هفته زمان خیلی زیادیه من فقط دو روز دووم آوردم) دو روز اوم... سختی بود لذت‌بخش هم بود البته
پارتتونو میذارم و دوباره میرم این پارت رو وقتی نوشتم که به دلایل احمقانه و البته دردناکی، قلبم تیکه پاره شده بود
من سر این پارت جوری اشک ریختم که هیچگاه سر نوشته هام نریخته بودم شاید به خاطر خود پارت بود شایدم چون حالم اون موقع خب یکم... ناجور بود
شماره "۱"
آقای تایلور با همان لبخند مهربان همیشگی که گوشه چشمانش را چین می‌انداخت، او را محکم در آغوش کشید. آن
گاهی می‌توان آدم‌ها را در نمادهایشان خلاصه کرد، در خاطره‌هایشان. اسپایک وقتی چشمش به کوین افتاد، اول خط ظریف خون را زیر گلوی خودش دید، اول سکه را با بوی آهن و مواد مخدر را با رنگ سفیدش دید. و کوین وقتی با اسپایک مواجه شد، هودی مشکی مندرس و تکه مویی را که همیشه می‌بست دید. رنگ سیاه را. هجوم خاطرات، پس از تمام سال‌ها انتظار و پنهان کردن غم پشت سرسختی، باعث شد پاهای کوین بلرزد و شانه‌هایش از همیشه خم‌تر شود. اما گاهی باید کنار کشید، گاهی باید جفت پا روی قلب پرید و گذشت، به خاطر کسانی که دوست داری. کوین با چشمانی که از پشت شیشه کثیف عینک، غمشان نفس‌گیر بود، گفت:《از اینجا برو اسپایک.》 صدایش به اندازه امید محو شده در تاریکی پر از درد بود:《قبل از اینکه پیتر ببینتت از اینجا برو.》 تا وقتی اشک روی گونه اسپایک نچکیده بود، متوجه نشد که دارد اشک می‌ریزد. کوین چشمانش را بست و دست چاد را محکم‌تر گرفت، برگشت تا از مغازه بیرون برود. اسپایک دستش را کمی بالا برد:《کوین》 《من می‌ترسم کوین.》 《لازم... نیست بترسی. اتفاقی نمیوفته.》 اسپایک با اشک‌هایی چشمان درشتش را پر می‌کردند و بغض خفه کننده گفت:《می‌سوزه کوین می‌سوزه.》 کوین سعی کرد گریه نکند و زخم میان کتف‌های اسپایک را تمیز کند:《می‌دونم... مگه همیشه نمی‌خواستی بال در بیاری؟ خب خیال کن اینجا همونجاست که ازش بال در میاد.》 صدایش به اندازه شیشه شکننده بود. اسپایک درحالی که شانه‌اش از گریه می‌لرزید گفت:《آخه خیلی می‌سوزه کوین نمی‌تونم...》 آن زمان اسپایک فقط شش سال داشت، شش سال داشت و زخمی بر پشت داشت که ملوان‌های چهل‌ساله هم برایشان زیاد بود.