دلایلی داره که نمیتونم از این اپ نارنجی زشت دل بِکَنم
نمیدونم چه دلایلی ولی خب...
دو هفته زمان خیلی زیادیه
من فقط دو روز دووم آوردم)
دو روز اوم... سختی بود
لذتبخش هم بود البته
پارتتونو میذارم و دوباره میرم
این پارت رو وقتی نوشتم که به دلایل احمقانه و البته دردناکی، قلبم تیکه پاره شده بود
من سر این پارت جوری اشک ریختم که هیچگاه سر نوشته هام نریخته بودم
شاید به خاطر خود پارت بود
شایدم چون حالم اون موقع خب یکم... ناجور بود
شماره "۱"
آقای تایلور با همان لبخند مهربان همیشگی که گوشه چشمانش را چین میانداخت، او را محکم در آغوش کشید. آن
گاهی میتوان آدمها را در نمادهایشان خلاصه کرد، در خاطرههایشان. اسپایک وقتی چشمش به کوین افتاد، اول خط ظریف خون را زیر گلوی خودش دید، اول سکه را با بوی آهن و مواد مخدر را با رنگ سفیدش دید. و کوین وقتی با اسپایک مواجه شد، هودی مشکی مندرس و تکه مویی را که همیشه میبست دید. رنگ سیاه را.
هجوم خاطرات، پس از تمام سالها انتظار و پنهان کردن غم پشت سرسختی، باعث شد پاهای کوین بلرزد و شانههایش از همیشه خمتر شود. اما گاهی باید کنار کشید، گاهی باید جفت پا روی قلب پرید و گذشت، به خاطر کسانی که دوست داری.
کوین با چشمانی که از پشت شیشه کثیف عینک، غمشان نفسگیر بود، گفت:《از اینجا برو اسپایک.》
صدایش به اندازه امید محو شده در تاریکی پر از درد بود:《قبل از اینکه پیتر ببینتت از اینجا برو.》
تا وقتی اشک روی گونه اسپایک نچکیده بود، متوجه نشد که دارد اشک میریزد. کوین چشمانش را بست و دست چاد را محکمتر گرفت، برگشت تا از مغازه بیرون برود.
اسپایک دستش را کمی بالا برد:《کوین》
《من میترسم کوین.》
《لازم... نیست بترسی. اتفاقی نمیوفته.》
اسپایک با اشکهایی چشمان درشتش را پر میکردند و بغض خفه کننده گفت:《میسوزه کوین میسوزه.》
کوین سعی کرد گریه نکند و زخم میان کتفهای اسپایک را تمیز کند:《میدونم... مگه همیشه نمیخواستی بال در بیاری؟ خب خیال کن اینجا همونجاست که ازش بال در میاد.》
صدایش به اندازه شیشه شکننده بود. اسپایک درحالی که شانهاش از گریه میلرزید گفت:《آخه خیلی میسوزه کوین نمیتونم...》
آن زمان اسپایک فقط شش سال داشت، شش سال داشت و زخمی بر پشت داشت که ملوانهای چهلساله هم برایشان زیاد بود.
شماره "۱"
گاهی میتوان آدمها را در نمادهایشان خلاصه کرد، در خاطرههایشان. اسپایک وقتی چشمش به کوین افتاد، اول
《بذار... بذار با هم حرف بزنیم.》
کوین بدون آنکه برگردد گفت:《فقط... برو》
《بدو اسپایک فرار کن》
اسپایک نه سال داشت و با چشمانی که از شدت ترس سرخ شده بودند گفت:《او... اون تو رو میکُشه》
کوین شانههای ظریف او را در دست گرفت:《اتفاقی نمیوفته، فقط برو.》
آنشب کوین از شدت درد و کبودیها نتوانست بخوابد، دوباره سپر بلای اسپایک شده بود، دردش در وصف نمیگنجید اما آنقدر اسپایک برایش مهم بود که باز هم انجامش دهد.
هربار.
هر شب.
تا همیشه.
همیشهشان چه کوتاه بود...
اسپایک با صدای لرزان گفت:《تو که یه بار انجامش دادی، پس چطور نمیتونی درکم کنی؟ باید حرف بزنیم کوین... لطفا》
کوین دست چاد را رها کرد و برگشت، فریاد زد:《پس چرا تو هم انجامش دادی؟ تو که زخم خورده بودی؟》 فریاد کوین سرشار از درد بود.
اسپایک در حالی که وسط قلبش دره ایجاد میشد، میان گریههایش پاسخ داد:《مگه ندیدی بودن در کنار من بهتون آسیب میزد؟ مگه ندیدی پیتر تو اون سن مجبور شد چی بِکشه؟ تو تیر خوردی کوین... کلاغ به خاطر من مُرد.》
روی زانوهایش سقوط کرد و از سرعت رودخانه هم بیشتر گریست. کوین عینکش را روی زمین پرتاب کرد، شیشهاش مثل دل کوین هزار تکه شد:《پس تو احمقی اگه خیال کردی تقصیر تو بود. احمق و خودخواهی که خودت تصمیمگیری کردی! بذار بهت بگم اسپایک، همه اون چیزی که تو بعد من کشیدی پیتر ده برابرشو کشید، هیچ میدونی چه شکلی شده؟ تو یه خودخواه مزخرفی که فکر کردی رها کردن ما آسیبهامونو کمتر میکنه. احمقی که فکر کردی بچهای که چیزایی مثل تو کشیده به چیزی بهتر تبدیل میشه که در برابر داگلاس دووم میاره. من به کارام و عواقبشون آگاه بودم، اون تیر رو خودم خوردم و داگلاس زد تو هیچکاره بودی، و کلاغ... اون خودش میدونست داره چیکار میکنه.》
فریاد کشید:《احمقی که خودتو مقصر دونستی. پس راستشو بگو، تو چشمام نگاه کن و بگو چرا واقعا ولمون کردی اسپایک. چرا؟》
اسپایک گریه کردن را متوقف کرد. سرش را بالا گرفت و به چشمان کوین خیره شد، با صدایی به سردی و تیزی خنجر گفت:《راستشو؟ میخوای راستشو بدونی؟ باشه بهت میگم.》
از جایش بلند شد و چنان منفجر شد که چاد چند قدم عقبتر رفت، انفجاری با خشم و اشک و درد.
انفجاری با سال ها حرف نگفته و سالها زخم تلنبار شده. با بلندترین صدایی که داشت فریاد زد:《آره کوین من خودخواه بودم. میدونی چرا؟ چون خسته شده بودم چون دیگه تحملشو نداشتم. خسته از اینکه به اطرافیانم آسیب میزدم، از اینکه انقدر بدبخت بودم، من دلم واسه خودم و زندگیم میسوخت. پس با اولین مهر و محبت همه تونو فروختم، آره من خودخواه بودم چون حق طبیعیمو یعنی یه غذا و خانواده میخواستم. کوین اونجا یه کسی بود که واسش اهمیت داشت من شکمم پره یا نه، یکی که با لبخندش دردام یادم میرفت، یه خانواده و یه زندگی. کوین من اونجا آدم بودم، لازم نبود از چنگالهای تریسو یا دندونای ماریسو بترسم، لازم نبود از فرط درد خس خس کنم و خوابم نبره. لازم نبود به یکی تنه بزنم و ازش پول بلند کنم! پس آره کوین من خودخواه بودم، اونقدر که یه خونه میخواستم یه خونواده، یه زندگی! پس ولتون کردم و رفتم تا برای یه مدت همون چیزی باشم که میخواستم. من اونقدر عوضی خودخواه بودم که زخم نداشتن خودم باعث شد زخمای بقیه یادم بره. میخوای چیکار کنی؟》
به لباس کوین چنگ زد و بلندتر از قبل فریاد زد، آنقدر که شیشهها به لرزه درآمدند. شاید هم قلب کوین بود که به لرزه درآمد:《میخوای بزنیم؟ به خاطر کاری که کردم طردم کنی؟ ازم متنفر بشی؟ به خاطر اینکه میخواستم بفهمم این زندگی لعنتی که همه ازش حرف می زنن چیه؟؟ پس انجامش بده چون من خسته شدم!》
و صدایش به همراه قلبش شکست. شانههایش خم شد و دوباره به زمین سقوط کرد، سرش روی پیراهن کوین و پیراهن در دستانش بود:《من... خسته شدم. دیگه نمیکشم. دیگه نمیتونم کوین. بدن من واسه زخمای بیشتر جا نداره... قلبم بیشتر از این خورد نمیشه. خسته شدم انقدر میخواستم مهم باشم... انقدر به بقیه التماس کردم دوسم داشته باشن و آخرش تنهایی به جنگ کابوسهام رفتم. خسته صدم انقدر برای زنده موندن جنگیدم. 》
کوین هم به همراه او روی زمین نشست و او را در آغوش گرفت. نه تنها او را، بلکه به همراهش تمام پسران خیابان را، او پیتر و کلاغ و حتی استیو و راج را درآغوش گرفت. او فردی و لوگان و الایجا و شارلوت را در آغوش گرفت. او حتی داگلاس را هم به همراه اسپایک بغل کرد.
چنان که مرگ روح را، خورشید زمین را و آدمی رنج را، آنقدر محکم که دیگر هیچ چیز نتواند آن آغوش را نابود کند.
آنقدر محکم که با دیگری یکی شوند، آن امید که در تاریکی محو شده بود را به یاد دارید؟ حالا کوین مانند همان امید، در اسپایک محو شد.
شماره "۱"
گاهی میتوان آدمها را در نمادهایشان خلاصه کرد، در خاطرههایشان. اسپایک وقتی چشمش به کوین افتاد، اول
معلوم نبود اشکها مال کدامشان است، نمیشد تشخیص داد کدام یک دارد رنجهای دیگری را تسکین میدهد، این خاصیت پسران خیابان است.
آنها نمیشکنند ولی وقتی بشکنند، آنقدر رنج دارند برایش اشک بریزند که دیگر نمیشد اشکشان را جمع کرد، حتی اگر از گریستن دست بکشند.
#پسران_خیابان