شماره "۱"
افتادم رو دور وراجی و باید گوش بدید
رول اولیه درباره ایده داستانی بعدی بود
هنوز کار داشت و میخواستم بدونم تو رول چجوری در میاد پس ایده شخصیتها از خودم بودم
نمیدونم شاید چون اولین تجربه بود یاش اید چون خودم حواسم بود چجوری کنترلش کنم که ادامه پیدا کنه انقدر جالب شد، ولی این رول باعث شد دلم بخواد واقعا بنویسمش.
درسته خیلی شبیه ایده اصلی نبود اما زندگی کردن داخلش_حتی به مدت دو روز_ باعث شد حتی با اینکه ایده تازه شکل گرفته بوده باشه، بتونم حسش کنم و ازش لذت ببرم
از دردهایت برایم بگو،
از آرزوهای بر باد رفته و حسرتهایت.
از اشکهای در تاریکی بر زمین چکیده و غم پنهانت.
بگو و من سعی میکنم به خودم فکر نکنم، سعی میکنم روزهای خودم را به یاد نیاورم و فقط... مال تو باشم.
تو آرزوهای مرا زندگی میکنی، طعم حسرتهایم را میدانی و تو زیبایی. زیبا مثل تلاش بدون امید داشتن، زیبا مثل بی توجهی و عشق در حالی که میدانی به تو آسیب خواهد زد.
و من دوستت دارم.
با جوهر وجود و تک به تک کلماتم. و بدان اگر یک نویسنده تو را دوست بدارد، تو هرگز فراموش نخواهی شد...
#vidar
غرور زیادی میخواد که خودمو نویسنده حساب کنم.
ولی میکنم چون هم مغرورم هم تنها کسیه که هستم، نویسنده بودن تنها کاریه که باعث نمیشه یه "شکست" باشم
مداحی/نوحه و اون یکیا که حتی نمیدونم اسمشون چیه گوش کردن روحمو نوازش میده.
خیلی زیاد