ساعت دو و ده دقیقهست
و بزرگترین آرزوی من قراره این باشه.
که یه روزی اونقدر خوب بنویسم که مثل بکمن بشم.
که یه روزی نویسنده مورد علاقه یکی بشم، وقتی مردم یکی بگه حیف شد مرد و همونجور که بکمن در تمام طول بعد از آشنایی باهاش تا الان منو نجات داد منم نجاتش بدم.
شخصیتهام و کاراشون باعث بشن اون اشک بریزه، که یکی درک بشه. سر جاش بشینه ولی با شخصیتای من عاشق بشه، حس کنه و خورد بشه.
نمیدونم به این آرزو میرسم یا نه
ولی من که این همه آرزو کردم، اینم روش.
داشتم تو خاکستر زرد چرخ میزدم، و واقعا حس میکنم ممکنه یه روزی انقدر درد بهم وارد بشه که نوشتههای منم اندازه جناب برهان عمیق بشه. یه جور آرزوی کوچولو...؟ یا هدف؟ شایدم یه پیشبینی.
هر چی که هست عجیبه