ساعت دو و ده دقیقهست
و بزرگترین آرزوی من قراره این باشه.
که یه روزی اونقدر خوب بنویسم که مثل بکمن بشم.
که یه روزی نویسنده مورد علاقه یکی بشم، وقتی مردم یکی بگه حیف شد مرد و همونجور که بکمن در تمام طول بعد از آشنایی باهاش تا الان منو نجات داد منم نجاتش بدم.
شخصیتهام و کاراشون باعث بشن اون اشک بریزه، که یکی درک بشه. سر جاش بشینه ولی با شخصیتای من عاشق بشه، حس کنه و خورد بشه.
نمیدونم به این آرزو میرسم یا نه
ولی من که این همه آرزو کردم، اینم روش.
داشتم تو خاکستر زرد چرخ میزدم، و واقعا حس میکنم ممکنه یه روزی انقدر درد بهم وارد بشه که نوشتههای منم اندازه جناب برهان عمیق بشه. یه جور آرزوی کوچولو...؟ یا هدف؟ شایدم یه پیشبینی.
هر چی که هست عجیبه
شماره "۱"
داشتم تو خاکستر زرد چرخ میزدم، و واقعا حس میکنم ممکنه یه روزی انقدر درد بهم وارد بشه که نوشتههای
شاید بکمن هم درد کشیده
یعنی چی کشیده که اینجوری هر کلمهش تا اعماق وجودم پیش میرن؟
شماره "۱"
داشتم تو خاکستر زرد چرخ میزدم، و واقعا حس میکنم ممکنه یه روزی انقدر درد بهم وارد بشه که نوشتههای
به هر حال فکر کنم نصف راهو رفتم_
به شماهایی که این ساعت بیدارین و دارین پیامای منو میخونید یا سین میزنید چی گذشته؟
همهمون داریم درد میکشیم مگه نه؟ آدم نمیدونه واسه خودش دل بسوزونه یا بقیه
بین خودمون بمونه.
ولی گاهی فکر میکنم چرا خدا ما رو آفرید؟ شاید چون تنها بود؟ ولی این یکم خودخواهانه نیست که به خاطر پر کردن تنهاییش، آدما اینجوری درد بکشن؟
و بعد فکر میکنم.
چه حسی داره که خدا باشی و به دلیلی که کسی نمیدونه همه این کارارو انجام بدی و بقیه به تعبیر خودشون قضاوت کنن.
شایدم اصلا این کلمات معنایی براش ندارن، قضاوت، تنهایی، درد.
کی میدونه؟