eitaa logo
شماره "۱"
372 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
حتی نگاه خیلی از مردم به پسرانی که حتی دزدی نمی‌کردند و فقط زندگی را با تَکَدی‌گری می‌گذارندند، تغییر کرد. همیشه همینه. خیلیا قربانی افراد دیگه میشن.💔 ~~~ 😭😭💔
《اون مال منه هرناندز، بکش عقب.》 پیتر اومددددددد؟؟؟؟؟ ~~~ بلیییی
آخرین چیزی که اسپایک به آن فکر کرد《لعنتی لو رفتیم》بود و پس از آن سیاهی بر او چیره شد. پارت بعد باید اشکمونو دربیاره فکر کنم. ~~~ به خاطر همین نمی‌نویسم،‌منتظرم حالم خیلی بد باشه_
ولی آخه پیتر متنفری ازش اوکی. چه‌کار کوین بدبخت داری انقدر برات مادری کرده. انقدر خانم، کدبانو آخه گناه نداره😂 ~~~ نگید اینجوری وای🤣🤣🤣💔
https://eitaa.com/Nummer_ett/17436 آه... ویدار..... دیگه خودت میدونی چی میخوام بگم ~~~ می‌دونم، شاهکارن🙏
https://eitaa.com/Nummer_ett/17457 چجوری جمله جمله اشو بنویسم ذوق کنم؟ مثلا 《واسه یه لشکر خسته غذا بیار. اینجا کسی سیرمونی نداره.》😭😭😭✨✨✨ کوین واقعا شبیه خانومای خونه شده🤣🤣🤣✨✨✨ یا کوین برای چاد آب ریخت و پاسخ داد:《به خاطر چاده نه تو.》 من غش😍😍😍✨✨✨ کوین اخم کرد:《بلکی کیه؟》 اسپایک با دهان پر گفت:《منم. گفتی پیتر رو کجا میشه پیدا کرد؟ هیچ دلیل خاصی نداره. واقعا هیچ دلیل نداره. فقط اینکه من عاشق این فضام. عاشق این مکالمه ام. و با تک تک بندها، جملات، کلمات، حروف، غرق در لذت میشم. ~~~ سپگسپسگثپ‌ می‌فهمم😭😭😭😭😭❤️❤️✨✨
اگه سر یکی از دزدی‌هاش ببینتم بهتره، اونجوری نمی‌تونه کتکم بزنه میپیمیدزمبدبمبپبخ اونقدرام مطمئن نباش! 《بی خیال، من سگ جونم، هیچ اتفاقی واسم نمیوفته.》 قلبم شکست 🥲🥀 ما باید بدونیم سلاخ خونه کجاست؟ اگه نه که هیچی اگه آره بگو تا برم پارتای قبلی رو دوباره بخونم احتمالا یادم رفته... ~~~ 😭😭 نه جدیده نمی‌خواد بخونی
https://eitaa.com/Nummer_ett/17459 من چند شبه خواب ندارم🌝 ~~~ چر_؟
اگه داگلاس بابای اسپایکو هم بزرگ کرده یه جورایی مثل بابابزرگ اسپایکه پس دیگه باید پیر شده باشه... ~~~ اره حدودا شصت؟ یه همچین چیزی
بقیه‌ش واسه بعد_
شماره "۱"
هیچکس داخل نبود، اسپایک نفس عمیق کشید و خواست از در اتاق به راهرو برود که صدایی پشت سرش گفت:《همونطور
این چیزی نیست که داگلاس همیشه به یادش بیافتد. اما گاهی اوقات سد ذهن، دوام نمی‌آورد و جریان سیال افکار یورش می‌آوردند. پس داگلاس به یاد آورد، زمانی را که مانند پسرانش از دست پلیس‌ها فرار می‌کرد و دستان لاغرش را در جیب مردم می‌سراند. روزی را که با پدر پیرش زندگی می‌کرد. پسری با صورت کثیف و سیاه و موهای آشفته قهوه‌ای تیره، لباس‌های ژنده و چند نان کپک زده در دست وارد یک خانه شد. البته نمی‌شد نام خانه به آنجا داد، دیوارهایش بیشتر از چوب، از گونی پوشیده شده بودند، سقفش نصفه بود و موش‌ها از قبل اعلام مالکیت بر آن کرده بودند. وارد خانه شد، چند پسر بیمار یا ضعیف گوشه و کنار‌های خانه نشسته بودند و پیرمردی رنجور درون چند پارچه به خواب رفته بود. صدایی از گوشه‌ها گفت:《اریک؟ برامون غذا آوردی؟》 اریک به سمت برادر کوچک‌ترش نگاهی انداخت، دست و پای لاغرش به چوبی در پارچه‌های لباسش می‌مانستند. رنگ به رخسار نداشت و انتظار و امید در چشمانش قلب را بیش از هرچیزی می‌سوزاند. اریک نان‌ها را محکم‌تر گرفت و پشتش قایم کرد:《من... الان میرم دنبالش می‌گردم.》 سعی کرد اشک نریزد. پسر دیگری هم سن و سال خودش از روی زمین بلند شد و با چشمان سرسخت گفت:《تو غذا داری اریک.》 اریک نان را با انگشتانش نوازش کرد:《این برای داگلاسه.》 پسر چهره در هم کشید:《اون تازه غذا خورده.》 اریک چشمانش را بست و آرام گفت:《چطور می‌تونی اینو بگی؟ اون مریضه اِم.》 پسری که ظاهرا نامش اِم بود گفت:《پس چه فرقی داره اگه چیزی نخوره؟ اونکه آخرش می‌میره.》