eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
17 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/dardeghalbam خوشحال میشم اکانت زیبای شما و ممبرای گلتون رو تو چنلم ببینم=] https://eitaa.com/chehreyeehsasat معرفی میکنید لوطفا؟ ~~~ حمایت کنیدد
اسبی سفید و براق، فقط گوشه زمین نشسته بود و نگاه می‌کرد سرباز ها چگونه اول می‌رفتند و سر خود را به باد می‌دادند، وزیر، شاه، فیل... هیچکس افسارش را نگرفته بود، خودش بود و خودش، چند خانه را رد کرد و در گودال های مشکی پرید، و... اسبی را دید که به سیاهی شب بود و به زیبایی رویایی که بعد از یک نبرد طولانی در خواب می‌دید، اما چه فایده، رخ آمد و نگذاشت بیشتر از این رخ اسب سیاهش را ببیند، شاید اگر شاهزاده ای افسارش را می‌گرفت و با پرنسس سیاه قرار میگذاشت، این اسب های‌ متضاد به هم میرسیدند و کرهٔ خاکستریشان را نوازش می‌کردند، افسوس که اسب سفید حالا از زمین شطرنجی بیرون است. ~~~
شماره "۱"
اسبی سفید و براق، فقط گوشه زمین نشسته بود و نگاه می‌کرد سرباز ها چگونه اول می‌رفتند و سر خود را به ب
پسکسپسنشپ خیلی قشنگ بود وای شطرنج از این دید جدید و قشنگ بود مرسی که شرکت کردیی😭✨
https://eitaa.com/Nummer_ett/17789 یکی دو روز وقت بده ، بنویسم منم مرسی گایا ~~~ وقتی نیست تا هر وقت بخواید می‌تونید بنویسید
نامردیه، من یه عالمه حرف داشتم و تو ناشناسو برداشتی، الانم حرفم یادف رفته 🥲😭😂😂 البته خوشحالم حالت خوب شده. خودتو بیشتر دوست داشته باش ویدییی ~~~ ببخشید_ مرسیمیچسنسج😭😭
خدابیامرزتش ویدارجان🖤 ~~~ خدا رفتگان شما رو بیامرزه ممنون
https://eitaa.com/Nummer_ett/17819 آروم باش فرزندم، اونجایی که فرستادی رو چن بار باز و بسته کن و آروم برو بالا تا برسی بهشون اگر نشد تا یه مدتی صبر کن دوباره همین کارو کن ایتا گاهی اینطور میشه ولی میان نگران نباش ~~~ جون به لبم کرد ولی آخرش اومدن_
https://eitaa.com/Nummer_ett/17838 می‌خوام شرکت کنم موضوع اینه که تنها چیزی که از ورزش میدونم اینه که چیزی نمیدون_ رام کردن اژدها ورزش محاسبه میش_؟ _ادی ~~~ 🤣🤣 آرههعع
گذاشتم اینجا https://eitaa.com/whale_Gaia/4 باز ببخشید ولی خیلی کم کم می‌شد اینجا گذاشت ~~~ اشکال نداره بابااا
هدایت شده از Whale
《عزیز من ، حالا که دارم برایت مینویسم هوا سرد است و نور کمی چشم انتظار حرکت سپاهیان دو طرف این سرزمین سیاه و سفید ۶۴ قدمی که به شکل مربع است مانده ، من را یاد مزرعه مان می اندازد همان که بخاطر تو هر سال به یک رنگ است اما اینجا با اعداد ، ارقام و احتمالات گوناگون چیده شده نه مثل مزرعه ما با شادی و عشق و خورشید ، بوی قهوه هم همه جا را پر کرده اگر از آغاز زندگیم این بو همراهم نبود احتمالا حالا که احساسش می‌کنم، تمام خودم را بالا می آوردم و همینطور صدای تیک تاک ساعت که تمام نفس ها را حبس می‌کند و ما را تا لبه پرتگاه می‌برد، گاهی وقتی بعد یک توقف دوباره آغاز می‌شود ، نفری از ما هم همراه زمان قبلی پایان می‌گیرد، انگار زمان با تمام شدنش می‌خواهد ما را هم تمام کند پس از ما قربانی خود را می‌گیرد. اما سرباز تو ، سرباز وفادار و ابدیت ، برای جنگ آمده و برای پیروزی ، برای اینکه باز هم ما ببریم و بتوانیم مرگ تک تک همرزم هایم را جبران کنیم ، اینجا خود را برای حرکت بهتر طعمه میکنیم ، رزمندگان ان سمت را فریب میدهیم و بعد در یک حرکت آنها را از زمین بیرون میکنیم ، بله اینجا پشت پرده مهم تر از آن چیزی است که روی پرده به نمایش گذاشته میشود. من در ردیف هشتم ... نه ردیف دوم خدمت می‌کنم، من سربازی هستم به رنگ ابر های در حال حرکت بالای سرت به رنگ گلبرگ های گل مورد علاقه ات ، اما حالا آنقدر ها هم به رنگ پاکی نیستم ، هر بار که این صفحه چیده می‌شود ما در جای خودمان قرار میگیرم و کمی بعد صفحه پر می‌شود از خون افرادی که برای پیروزی قدم می‌گذاشته‌اند و حالا حتی خودشان روی صفحه نیستند ، اما من میدانم که چه می‌شود، میدانم هر حرکت و هر قدم چه تاثیری دارد و حتی اینکه حرکت بعدی چیست ، من حالا بهتر از خودم آگستوس را شناخته ام نگاهش را می‌دانم و حتی فرمانش را ، ما همه در اختیار او هستیم حتی او شاهی را که برای محافظت از او تک تک مان حاضریم جان دهیم را در اختیار دارد، شاید شاه برای مرگمان اشک بریزد اما آگستوس هرگز چنین کاری نمی‌کند فقط آهی از سر بی حوصلگی می‌کشد و به جنازه تازه آن سوی این مربع نگاه می‌کند به نظرم به این فکر می‌کند که با آن مهره تا کجا ها را می‌توانسته تصرف کند و چه کسانی را میتوانسته به زانو در بیاورد اما دریغ که این مربع آن قدر با او خوب رفتار نکرده که حالا او خودش مرده . صدای غرش رخ‌ها را از پشت سر می‌شنوم که می‌خواهند از روی شانه‌هایمان بپرند و به قلب دشمن بزنند. من فقط یک سرباز پیاده‌ام و گاهی میخواهم بیشتر از یک سرباز باشم ، علاوه بر اینها این زمین قانونی دارد که مانند خودش سیاه است ، این که به ما اجازه نمی‌دهد به عقب برگردیم ،انگار برای سرباز کاری ناشایست است که به عقب حتی یک قدم برگردد ، ما از لحظه‌ای که از خانه‌ی شروع جدا شویم، تنها یک راه داریم اینکه مستقیم به سویِ سرنوشتی که معلوم نیست چیست ، حرکت کنیم آن هم آهسته و کوتاه و هرکسی از دشمن هم اگر جلویمان بود نابود کنیم ، چون اگر خون او در انجا ریخته نشود بعدش خون ما ریخته میشود ، هر قدم که به جلو بی‌دارم، انگار فاصله‌ام با تو بیشتر و بیشتر می‌شود، یا شاید هم دارم به سویِ پایانِ این بازی برای خودم قدم بر میدارم و بخاطر این است که غم مرا فرا می‌گیرد. می‌گویند اگر تا انتهای این صفحهِ لعنتی دوام بیاورم، اگر به خانه‌ی آخر برسم، قول داده‌اند که مرا به چیزی دیگر تبدیل کنند؛ شاید یک وزیر… شاید شوالیه ای با قدرتِ تمام ، با قدرت هایی که تا به حال این صفحه کشتار به خودش ندیده ، یا اسبی که آزادانه در میدان می‌تازد. اما دروغ می‌گویند. من آن‌قدرها هم احمق نیستم. می‌دانم وقتی به آنجا برسم، دیگر “من” نیستم. وقتی به آن آخر خط برسم ، من می‌میرد و کس تازه ای نمایان می‌شود برای همین میترسم ، برای اینکه هرگز تو و مزرعه مان را به یاد نیاورم ، دیگر خانه برایم معنا نخواهد داشت . میترسم که حرکت کنم ، پاهایم سست است و ترس و وحشت از من بالا میروند ، نگاه آن لشکر سیاه که رو به رویم هستند هم مانند من است ، من تنها یک قدم با ان نور فاصله دارم ، با نوری که من را تغییر می‌دهد، نمی‌خواهم حرکت کنم اما من فقط یک مهره‌ام در بازیِ دو استاد بزرگ که پشت میز نشسته‌اند و از اتفاقاتی که اینجا می افتد هیچ خبری ندارند ، انها قهوه هایشان را می‌نوشند و برای فدا کردنِ تک‌تکِ ما، محاسبه می‌کنند. اما چه من مهره ای بی اختیار باشم در دست آگستوس یا سربازی بی برگشت به آغاز یا وزیری باشم که در این صفحه معجزه می‌کند یا هر چیز دیگری باشم تنها چیز مشترک بین همه‌ی انها علاقه ای است که به تو در درون من جاری است ، از طرف سرباز شماره دو 》 گایا‌ پایان
شماره "۱"
《عزیز من ، حالا که دارم برایت مینویسم هوا سرد است و نور کمی چشم انتظار حرکت سپاهیان دو طرف این سرزم
میتسپسنپسنثپثگ شاهکار بود وایییپنسپسن عاشقش شدممم دیگه‌نمی‌تونم‌مثل قبل شطرنج بازی کن_