https://eitaa.com/Nummer_ett/17960
اسکول خودتی بیشور🤣😔
اون دفتره که توش نقاشی شخصیتارو میکشیدیم🤣
و بله عزیزان
ما مجبور شدیم غذامون رو با برنجی که با فکر کنم ۱۰ پیمانه نمک پخته شده بود بخوریم🥸🗿
وای من یه بار دیگه هم دستمال آشپزخونه رو سوزوندم خیلی بد بود🤣🤣💔
#yggdrasil
~~~
قربونت_
آهانن وای چقدرم زشت بودن🤣 جوگیر بودیما وای
خیلیم خوشمزه بود😌
منم دیروز نزدیک بود بسوزونم_
صدای برخورد توپ با حلقه ، صدایی بود که با هربار شنیدنش آرامش عجیبی به دست می آورد. اهمیتی نداشت که چقدر درمانده و خسته بود، به محض ورود به باشگاه همه چیز را پشت در جا میگذاشت . هرگاه عصبانی بود، ناراحت بود، دلگیر بود، یا که نه هیجان و شور و شوقی وصف ناپذیر داشت؛ تمام احساساتش را درون توپ نارنجی رنگ میریخت و به سمت حلقه پرتاب میکرد.
بسکتبال برایش فراتر از یک ورزش بود،به گونه ای ، راه فراری به دنیا دیگر.
همانطور که کتاب ها افراد را به دنیا خودشان میبرند بسکتبال نیز برای او مانند راه فرار بود؛ فرار از همهمه های افکارش ،فرار از دنیا و اطرافیان،فرار از واقعیت ها.
وقتی وارد زمین میشد، دیگر اهمیتی نداشت که تا همین چند لحظه پیش چقدر حالش بد بوده، تنها چیز مهم، امتیاز، پرشی که همچون پرواز می بود،
دویدن ، به دست آوردن آن توپ نارنجی.
آن توپ نارنجی ، جسمی طلسم شده که باعث میشد تمام مشکلات از ذهنش برود.
اما بخش مورد علاقه او پرش ها بود،پرش هایی که از پرواز هم بهتر بود
با هر پرش گویی در آسمان پر ستاره پرواز میکرد. کسی نمیداند ولی شاید این معجزه بسکتبال باشد .البته احتمالا از نظر شما حرف هایم مثل افراد دیوانه باشد؛ ولی همین معجزه بسکتبال است و باید بازی کنید تا بفهمید
پایان
~~~
صدای برخورد توپ با حلقه ، صدایی بود که با هربار شنیدنش آرامش عجیبی به دست می آورد. اهمیتی نداشت که چقدر درمانده و خسته بود، به محض ورود به باشگاه همه چیز را پشت در جا میگذاشت . هرگاه عصبانی بود، ناراحت بود، دلگیر بود، یا که نه هیجان و شور و شوقی وصف ناپذیر داشت؛ تمام احساساتش را درون توپ نارنجی رنگ میریخت و به سمت حلقه پرتاب میکرد.
بسکتبال برایش فراتر از یک ورزش بود،به گونه ای ، راه فراری به دنیا دیگر.
همانطور که کتاب ها افراد را به دنیا خودشان میبرند بسکتبال نیز برای او مانند راه فرار بود؛ فرار از همهمه های افکارش ،فرار از دنیا و اطرافیان،فرار از واقعیت ها.
وقتی وارد زمین میشد، دیگر اهمیتی نداشت که تا همین چند لحظه پیش چقدر حالش بد بوده، تنها چیز مهم، امتیاز، پرشی که همچون پرواز می بود،
دویدن ، به دست آوردن آن توپ نارنجی.
آن توپ نارنجی ، جسمی طلسم شده که باعث میشد تمام مشکلات از ذهنش برود.
اما بخش مورد علاقه او پرش ها بود،پرش هایی که از پرواز هم بهتر بود
با هر پرش گویی در آسمان پر ستاره پرواز میکرد. کسی نمیداند ولی شاید این معجزه بسکتبال باشد .البته احتمالا از نظر شما حرف هایم مثل افراد دیوانه باشد؛ ولی همین معجزه بسکتبال است و باید بازی کنید تا بفهمید
پایان
~~~
شماره "۱"
صدای برخورد توپ با حلقه ، صدایی بود که با هربار شنیدنش آرامش عجیبی به دست می آورد. اهمیتی نداشت که چ
خدای من
این دقیقا بسکتباله
این دقیقا حسیه که من تجربه میکنمصچشمچشنش
_به من نگاه کن. چی به جز یه توده نا امیدی میبینی؟
+یه آدم که داره داخل اون توده غرق میشه.
"همه اینها به خاطر به وجود آمدن ذوق چشمان او بود، دیگر هیچکاری را به خاطر خودش نمیکرد."