"همه اینها به خاطر به وجود آمدن ذوق چشمان او بود، دیگر هیچکاری را به خاطر خودش نمیکرد."
هدایت شده از کلبهینمگرفتهفاذر.
7600
این یه کده
که خلبانا معنیشو میدونن تو آخرین لحظه به برج مراقبت این کدو میگن
یعنی ما همه تلاشامون رو کردیم ولی نشد
شماره "۱"
7600 این یه کده که خلبانا معنیشو میدونن تو آخرین لحظه به برج مراقبت این کدو میگن یعنی ما همه تلاشا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
ایلیاد استون فریاد زد:《حواست کجاست ابله!》
کارلی مک کینون با بدخلقی غرغر کرد:《خیلی محکم بود فکر کردی من چیم، مرد آهنی؟》
ایلیاد آه کشید:《تو فقط یه احمقی.》
چوب هاکی را چرخاند و آرام به سمت دروازه اسکیت کرد تا پاک سیاهی را که روی زمین افتاده بود بردارد. کارلی آرام به چارلز فیتز گفت:《اون با من خصومت شخصی داره!》
فیتز با حالت بی خیال همیشگیاش گفت:《اون فقط نگران مسابقهست، اینجوری پیش بریم سوراخ میشیم.》
کارلی لباسش را کمی تکان تکان داد که باد ایجاد شده از گرمای بدنش بکاهد:《و چرا فکر میکنه ما تلاشمونو نمیکنیم؟》
چون هیچگاه کافی نیست.
ایلیاد خوب میدانست، سالها بود که بازی میکرد و هیچگاه به اندازه کافی خوب اسکیت نمیکرد، خوب پاس نمیداد، اصلا خوب بازی نمیکرد. او عاشق هاکی بود، عاشق پرواز روی یخ و در دست گرفتن چوب آن، اما گاهی اوقات ناتوانیاش در بازی کرد بدجور اعصابش را بر هم میزد.
ایلیاد بارها تحقیر شد و طعنه شنید، او میشنید، همه حرفهای پشت سرش و هر بار که خراب میکرد میدید که نگاه بقیه چگونه در گوشتش رسوخ میکند و شرم را همراه خون روی یخ سالن میچکاند. اما عشق به ورزش چیز عجیبیست، آدمی را وادار به ادامه دادن میکند.
هر بار که پاکی در تور مینشیند، تمام دفعاتی که ایلیاد توسط هاکی نابود شده بود را با خود میشوید و میبرد. ذات ورزش همین است، مثل مواد مخدر تو را معتاد میکند، به تو ذهن باز و شادیهای کلان میدهد اما به همان مقدار هم از تو میگیرد.
و از یک جایی به بعد بیشتر از آنچه بدهد، میگیرد، بیشتر از آنچه لذت داشته باشد درد دارد. و اگر نخواهی سراغش بروی تو را با خماریاش میکُشَد.
ایلیاد به سمت چارلز و کارلی برگشت:《دوباره امتحان میکنیم.》
و به چشم غرههای آنها اهمیتی نداد، ایلیاد هیچ شانسی برای شکوفایی نداشت، ایلیاد در هاکی به هیچجا نمیرسید، اما آنها... آنها باید یک کسی میشدند. حتی اگر از ایلیاد هم متنفر بودند، آنقدر خوب بازی میکردند که به یکجا برسند.
و اهمیتی نداشت اگر ایلیاد ناسزا میشنید و هر روز بیشتر در تاریکی و گوشههای باشگاه فرو میرفت، آن احمقها توانایی کاری را که ایلیاد نمیتوانست، را داشتند و باید به یکجایی میرسیدند.
وقتی ایلیاد توسط هاکی هر روز میمرد و شانههای خمتر میشدند، آنها باید جوانتر و جاودانهتر میشدند.
ایلیاد چوب هاکی را روی یخ کوبید و خط نازکی بر جای گذاشت، یخ نباید آنها را فراموش میکرد، حتی اگر این به معنای مرگ روح ایلیاد در آن زمین بود.
نامهای آنان باید روی زمین یخ حک میشد، ایلیاد همهچیزش را برای این اتفاق میداد، هر چیزی که هاکی از او نگرفته بود.
#vidar