شماره "۱"
راج روی زمین نشست و با درماندگی به دفترچه خاطرات استیو خیره شد، و همان لحظه ایده وحشتناکی در سرش شک
حس میکنم نباید بند آخرو مینوشتم
من دیوار چهارممیشکنم تو داستانام ولی حس میکنم جای این نباید اینجا باشه... از طرفیم باید یه همچین پیامیو میرسوندم
شماره "۱"
فقط بنی قراره بخونتش
سلام من نمیدونم ایشون کیه و هیچ شناختی دربارهش ندارم ولی همین که نیک نیمش بنیه باعث میشه عاشقش بشم و دلم بخواد بیشتر بشناسمش_
خدافظ_