اوضاع به اندازه کافی بد بود، طوفان و رعد و برق هم همه چیز را بدتر کرده بود.
نیوت تمام توانش را برای شکست هیولای نارنجی رنگ به کار گرفته بود، اما پای لَنگش سرعتش را گرفته و تنها چیزی که سرعت کُندش را جبران میکرد این بود که هیولا چشم نداشت و نمیتوانست دقیق جای نیوت را پیدا کند.
هیولا ضربه محکمی به چند سانتی نیوت زد، نیوت رو زمین افتاد، هیولا دیوانهوار حرکت میکرد و ضربه میزد و به نیوت امان بلند شدن نمیداد.
نیوت با نگاه کردن به بیشهنشینهای دیگر فهمید که باید لامپهای روی بدن هیولا رو بترکاند اما از نیمه راه هم کمتر رفته بود و تنها سلاحی که داشت چوب بلندی بود. اطرافش را گذرا نگاه کرد، توماس کمی دورتر با هیولای خودش درگیر بود، ترزا تقریبا کارش را تمام کرده بود و گروه B هم نیمههای راه بودند و مینهو با اینکه کمی نفس نفس میزد هنوز سرپا بود و با قدرت با هیولا میجنگید، صدای فریادها در باد و طوفان گم میشد، حواسش لحظه به اطراف پرت شد که ناگهان صدای بلندی آمد و گرد خاکی به پا شد که دید نیوت را کاملا تار کرد، فریادی از دهانش درنیامد چون تا دهانش باز شد تمام مجرای تنفسیش با شن و خاک پر شد، بعد از سرفههای پیاپی بلاخره گرد و خاک کمی خوابید و چشمانش دوباره شروع به دیدن کرد، ظاهرا رعد و برق آوار ساختمان را پایین ریخته بود و نیوت شانس آورده بود که از آوار دور بود، اما ظاهرا دختر مو بوری که جزو رهبران گروه B بود شانس نیوت را نداشت. هیولاهایی که با آن میجنگیدند در رعد و برق از بین رفته بودند؛ اما بخشی از آوار روی پایین تنهی دختر افتاده بود و دختر تقلایی برای آزادی نمیکرد، ظاهرا از هوش رفته بود. نیوت با چشم بخشی را پیدا که آوار کامل مسدود نکرده بود و میتوانست از آنجا از کنج ساختمان خلاص شود و پیش دوستانش برگردد.
اما دختر؟ از اینجا میتوانست نفس کشیدن نامنظمش را ببیند، دختر زنده بود!
صدای باد و طوفان مثل افکارش درهم بود، اگر دختر را رها میکرد شانس بیشتری برای زنده بیرون رفتن داشت اما نمیتوانست اون را همان جا رها کند، کشش عجیبی او را وادار میکرد که دختر را رها نکند، مثل چیزی بود که توماس راجه به چاک برای نیوت تعریف میکرد، توماس میگفت انگار چاک برادرش بود، حس... حس مسئولیت. شاید نیوت هم همین حس را داشت. غرق در افکارش بود که تکان تکان خوردنهای دختر او را به خود آورد، ظاهرا به هوش آمده بود اما حال خوبی نداشت، نیوت با اینکه هنوز بدجور لنگ میزد به سمت دختر حرکت کرد، نشست تا آوار را از دختر کنار بزند. رعد برقها بیوقفه به زمین میخوردند و هرلحظه بیشتر و خطرناکتر میشدند. نیوت سعی نکرد حرفی به آن دختر بزند چون میدانست بیهودهست و کلمات در باد گم میشوند؛ اما میتوانست لب را دختر را ببیند که تکان میخوردند و زیر لب غرغر میکرد، توجه زیادی به نیوت نکرد و هنوز درحال کلنجار رفتن بود تا خودش رو آزاد کنه، نیوت بلاخره به کمک خود دختر تونست آزادش کند، نیوت دستش را به طرف دختر دراز کرد تا بلندش کند، دختر اول کمی تعلل کرد، انگار عصبانی بود، نیوت نمیداست دختر از دست او عصبانیست یا از چیز دیگر، به هرحال نیوت دست دیگر را پشت سرش برد و داشت به این فکر میافتاد که دستش را بکشد که دختر دستش رو گرفت و بلند شد، اول کمی تلو تلو خورد اما بلاخره کامل ایستاد. با هر سختی که بود بلاخره به سوراخی میان آوار رسیدند که از آن خارج و پیش بقیه گروه برگردند رسیدند، نیوت میخواست خارج شود که دختر حرفی زد، صدایش را نشنید اما از روی لبهایش کلمه 《ممنون》را فهمید. طوری کلمات را بیان کرده بود که انگار ساعتها با خودش کلنجار رفته بود تا آن را بیان کند. نیوت سری تکان داد و خارج شدند. نیوت بلاخره مینهو را دید و مینهو هم بعد از دیدنش به سمتش حرکت کرد تا کمکش کند. نیوت فهمید که دختر درحال رفتن به سمت گروهش است.
دختر رفته بود اما آن حس هنوز کم و بیش پابرجا بود.
نیوت به کمک مینهو به سمت برگ حرکت کرد...
پایان...
#yggdrasil