eitaa logo
شماره "۱"
363 دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
260 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از - ستویا | C.T.O.I.A -
"من از نوشتن به جایی نمی‌رسم؛ نویسندگی به درد من نمی‌خوره، کسی دنبالم نمی‌کنه." - واقعاً؟ 🌱 ممکنه خیلی وقت‌ها از خودتون بپرسید که چرا پیشرفت نمی‌کنم؟ چرا درجا می‌زنم و چیز جدیدی عایدم نمی‌شه؟ یا چرا مخاطب‌هام هیچ‌وقت اون‌طور که انتظار دارم زیاد نمی‌شن؟ نویسندگی، بازیگری، نقاشی، صداپیشگی، خوانندگی و... همه و همه هنرند. 🎨 دید ما به هنر خیلی اوقات فانتزی و خوش‌خیالانه‌ست؛ مثل تصور کردن اینکه بهترین نویسنده یا نقاش می‌شیم، می‌تونیم زندگی خوبی داشته باشیم، کلی آدم ما رو بشناسن و تاپ باشیم؛ اما... نه؟ هنر هیچ‌وقت در طول تاریخ این‌طور نبوده. ذات هنر خاص‌پسنده و ما امروز خیلی بهتر می‌فهمیمش؛ چون با حضور محصولات هوش مصنوعی می‌تونیم ببینیم که چقدر مردم در مورد هنر تعهد پایینی دارن و فقط عده‌ای خاص، هنر انسانی رو دنبال می‌کنن و AI رو قبول ندارن. ذات هنر، به واسطهٔ خاص‌پسندی خودش، همیشه در گوشه‌ای از جهان و بین جامعه‌ای کوچک مورد توجه بوده و تواضع خودش رو مابین عرصه‌های دیگه این‌طور حفظ کرده و به همین خاطر، محترم، جاودانه و پرقدرت باقی مونده. 🌿 آرتیست، نویسنده و... که زندگیشون رو با هنر پیوند می‌زنن، باید با این حقیقت که تواضع و زهد رو هم باید بپذیرن کنار بیان و در مورد آیندهٔ زندگی هنری خودشون واقع‌بینانه تخیل کنن. اگه اینطوری نگاه کنی شاید کمتر نا امید باشی که برای یک نویسنده، ۳۰ سال نویسندگی تازه سطحی معادل یک دانش‌آموز دبیرستان ادبیات رو داره و با ۱۷ یا ۱۸ سال سن و ۳ یا ۴ سال تجربهٔ فن‌فیک‌نویسی، ابداً نویسنده نامیده نمی‌شه. هنرمندان و آرتیست‌های مشهور هم، حتی در مستعدترین و خوش‌شانس‌ترین حالت، موقع شروع حرفه‌ای کارشون زیر ۱۵ سال سابقه نداشتن. اگه مخاطب ندارید، اگه کسی دنبالتون نمی‌کنه، اگه توجهی رو جلب نمی‌کنید، دلیلش اینه که یادتون می‌ره شما جوونه‌ای هستید از یک نهال بسیار زیبا که هنوز قدی نکشیده و به چشم نمیاد. 🌱 از یک جوونه، توقع زیبایی و شکوه یک درخت داشتن، فانتزی اکثر آرتیست‌ها، نویسنده‌ها و دیگر کاربران عرصهٔ هنره که گاهی دلیل بر ترک این عرصه هم هست. اگر من رو به عنوان راهنما قبول دارید، توقع دیده شدن و شناخته شدن خودتون رو بعد از ۱۰ یا ۱۵ سال تجربهٔ حرفه‌ای ـ نه تفننی ـ از خودتون داشته باشید؛ وقتی که حداقل چند برگ یا گلبرگ برای ارائه داشته باشید. 🍃 Join: @ctoiapublic
خب خب بالاخره به زمین خدا رسیدم و بله اینترنت برادرو کش رفتم بهتون پارت بدهکارم نه؟ بریم تو کارش
شماره "۱"
الایجا به لوگان نگاه کرد و خودش را کمی جمع کرد، لوگان چشمانش را باز کرد و نیم نگاهی به پیتر انداخت:《
کوین با عصبانیت پچ‌پچ کرد:《عصبانی میشه. عصبانی میشه. عصبانی میشه!》 پیتر با نگاه خواهش‌گر گفت:《خواهش می‌کنم... باید باهاش خداحافظی کنم.》 کوین دستانش را به زیر عینکش سر داد و چشمانش را از خستگی مالید:《حداقل تنها نرو.》 فردی از روی کاناپه دود سیگارش را بیرون داد:《من می‌تونم باهاش برم. اتفاقا سیگار تموم کردم.》 پیتر چشمانش را در حدقه چرخاند:《خودم می‌تونم از خودم مراقبت کنم.》 کوین به گونه‌ای که حرفش پایانی بر بحث باشد گفت:《نه جلوی داگلاس. با فرد برو.》 فردی از جایش بلند شدم و به سمت پیتر آمد:《فردی.》 سپس با پیتر از خانه بیرون رفتند. کوین آهی کشید و نگاه نگرانش را به بالکن انداخت، جایی که اسپایک روی دفترچه خاطرات استیو خم شده بود و با سیگاری در دست، نوشته‌های آن را با دقت می‌خواند. کوین می‌توانست از حالت نشستن و نگاه کردنش متوجه شود چقدر ذهنش درگیر، چشمانش غمگین و در مشتانش خشم جمع شده. کوین احساس می‌کرد نمی‌تواند درست نفس بکشد، همه‌ی این ها زیادی بود. برگشتن اسپایک، دزدیده شدن چاد، و حالا هم خانواده اسپایک. همه‌ی این قضایا باعث می‌شد گاهی نتواند درست نفس بکشد، می‌شد دید که شانه‌های از قبل خمیده‌تر شده‌اند. او خسته بود. خیلی خسته. الایجا از سرویس بهداشتی بیرون آمد، دستانش را به لباسش مالید تا آب آن را خشک کند و اول به اسپایک و سپس به کوین نگاه کرد:《نمی‌تونی تو خونه نگهش داری.》 کوین آهی کشید:《می‌دونم.》 الایجا پتوی کوچکی برداشت و روی لوگان، که روی کاناپه خوابش برده بود کشید:《خودشو به کشتن میده.》 کوین سرش را به دیوار تکیه داد و دوباره گفت:《می‌دونم.》
شماره "۱"
کوین با عصبانیت پچ‌پچ کرد:《عصبانی میشه. عصبانی میشه. عصبانی میشه!》 پیتر با نگاه خواهش‌گر گفت:《خواهش
الایجا به چشمان او خیره شد:《باید خودمون بریم سراغشون. زودتر از موعد.》 کوین با نگاهی که به اندازه نگاه اطلس، زیر فشار آسمان خسته بود، به الایجا نگاه کرد:《اون انتظار داره همینکارو کنیم.》 الایجا روی صندلی نشست:《پس می‌خوای چیکار کنی؟》 کوین دوباره به بالکن نگاه کرد، دود سیگار اسپایک پیچ و تاب خوران به سوی آسمان می‌رفت. گویی می‌رقصید تا به آغوش ستارگان برسد. گفت:《همون کاری که می‌خواد. تنها چیزی که ازش داریم رو میدم بهش. دیگه کسی رو تو خطر نمیندازم.》 فردی سیگار جدیدی را که خریده بود روشن کرد، با چشمان نیمه باز و خمارش به پیتر خیره شد:《تو منو ساعت دو شب کشیدی بیرون، تو این سگ سرما، چون تا حالا به دوست دخترت نگفتی دوسش داری و الان می‌خوای بهش بگی؟ فکر نمی‌کنی ممکنه خواب باشه؟》 پیتر با بدخلقی به دیوار تکیه داد:《دوست دخترم نیست. می‌خوام ازش خدافظی کنم چون ممکنه دیگه از پیش داگلاس بر نگردم و نه اون نمی‌خوابه چون هر شب منتظره من برم.》 فردی ابروهایش را بالا داد و خندید:《شبا میری پیشش؟》 پیتر چشمانش را در حدقه چرخاند و با یک هل خودش را از دیوار جدا کرد:《اونجوری نیست احمق.》 فردی فقط شانه بالا انداخت و پک دیگری به سیگارش زد. پیتر جای پایش را روی دیوار پیدا کرد و شروع کرد از آن بالا رفتن، پنجره بسته بود. یک کارت درآورد و کمی با قفل پنجره ور رفت. سپس با یک هل آن را باز کرد. با نوک انگشت وارد اتاق تاریک شد، یکم که گذشت،‌ چشمانش به تاریکی عادت کردند. چراغ مطالعه‌ی روی میز را روشن کرد و به نائومی نگاه کرد که روی تخت خوابیده. نفس‌های منظمش مانند نوایی آرامش بخش بودند. پیتر کمی دست دست کرد، سپس جلو رفت و دستش را آرام روی بازوی نائومی گذاشت:《نائومی؟》 نائومی از خوای پرید و خودش را عقب کشید، پیتر دستانش را بالا گرفت:《نترس منم پیتر.》 نائومی چشمانش را مالید:《فکر نمی‌کردم بیای. من... شبای قبل منتظرت بودم و وقتی نیومدی...》 پیتر انگشتش را روی لب های نائومی گذاشت:《باید زود برم. ففط گوش کن. من... من می‌خوام یه کاری کنم و واقعا ایده ای ندازم که ممکنه ازش برگردم یا نه. فقط می‌خوام بدونی تو خاص‌ترین و فوق‌العاده‌ترین دختری هستی که تا حالا تو زندگیم دیدم. وقتی انگشتات روی پیانو می‌رقصن دلم می‌خواد خودمم با تو برقصم، اقرار می‌کنم اولش به خاطر پول بود ولی... ولی از یه جایی به بعد اگر نمیومدم دلتنگ می‌شدم. هر کاری می‌کردم آخرش به فکر اینکه شب قراره بیام پیشت منتهی می‌شد و من... من...》 نائومی دست پیتر را گرفت و از روی لب‌اش برداشت:《تو چی پیتر؟》 پیتر به چشمان او خیره شد که با کمی اختلاف به جای دیگری خیره شده بودند:《من عاشقتم نائومی کَسلِر. عاشق خودت، لبخندت، پیانو زدنت، صدات و حتی چشمای نابینات.》 نائومی با لبخندی که قند در دل پیتر آب می‌کرد، چشمانش را بست و دستان پیتر را محکم‌تر گرفت:《پیتر که نام خانوادگی نداری. منم همینطور. منم همینطور.》 پیتر نزدیک او شد، آنقدر که بوی خاک و بوی آهن‌گون خون به مشام نائومی می‌رسید. در گوشش گفت:《شب بخیر نائومی. و بهش عادت نکن، اگر زنده بمونم عمرا این حرفا رو تکرار کنم.》 اما می‌کرد. هم نائومی و هم پیتر می‌دانستند که آن ها را تکرار می‌کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
احتمال اسپویل فصل دو (باید خودمو خالی کنم (منی که پیوی ایگی رو یه دیقه پیش سوراخ کردم) ولمکنید)