eitaa logo
شماره "۱"
363 دنبال‌کننده
3.2هزار عکس
260 ویدیو
18 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
کوین با عصبانیت پچ‌پچ کرد:《عصبانی میشه. عصبانی میشه. عصبانی میشه!》 پیتر با نگاه خواهش‌گر گفت:《خواهش
الایجا به چشمان او خیره شد:《باید خودمون بریم سراغشون. زودتر از موعد.》 کوین با نگاهی که به اندازه نگاه اطلس، زیر فشار آسمان خسته بود، به الایجا نگاه کرد:《اون انتظار داره همینکارو کنیم.》 الایجا روی صندلی نشست:《پس می‌خوای چیکار کنی؟》 کوین دوباره به بالکن نگاه کرد، دود سیگار اسپایک پیچ و تاب خوران به سوی آسمان می‌رفت. گویی می‌رقصید تا به آغوش ستارگان برسد. گفت:《همون کاری که می‌خواد. تنها چیزی که ازش داریم رو میدم بهش. دیگه کسی رو تو خطر نمیندازم.》 فردی سیگار جدیدی را که خریده بود روشن کرد، با چشمان نیمه باز و خمارش به پیتر خیره شد:《تو منو ساعت دو شب کشیدی بیرون، تو این سگ سرما، چون تا حالا به دوست دخترت نگفتی دوسش داری و الان می‌خوای بهش بگی؟ فکر نمی‌کنی ممکنه خواب باشه؟》 پیتر با بدخلقی به دیوار تکیه داد:《دوست دخترم نیست. می‌خوام ازش خدافظی کنم چون ممکنه دیگه از پیش داگلاس بر نگردم و نه اون نمی‌خوابه چون هر شب منتظره من برم.》 فردی ابروهایش را بالا داد و خندید:《شبا میری پیشش؟》 پیتر چشمانش را در حدقه چرخاند و با یک هل خودش را از دیوار جدا کرد:《اونجوری نیست احمق.》 فردی فقط شانه بالا انداخت و پک دیگری به سیگارش زد. پیتر جای پایش را روی دیوار پیدا کرد و شروع کرد از آن بالا رفتن، پنجره بسته بود. یک کارت درآورد و کمی با قفل پنجره ور رفت. سپس با یک هل آن را باز کرد. با نوک انگشت وارد اتاق تاریک شد، یکم که گذشت،‌ چشمانش به تاریکی عادت کردند. چراغ مطالعه‌ی روی میز را روشن کرد و به نائومی نگاه کرد که روی تخت خوابیده. نفس‌های منظمش مانند نوایی آرامش بخش بودند. پیتر کمی دست دست کرد، سپس جلو رفت و دستش را آرام روی بازوی نائومی گذاشت:《نائومی؟》 نائومی از خوای پرید و خودش را عقب کشید، پیتر دستانش را بالا گرفت:《نترس منم پیتر.》 نائومی چشمانش را مالید:《فکر نمی‌کردم بیای. من... شبای قبل منتظرت بودم و وقتی نیومدی...》 پیتر انگشتش را روی لب های نائومی گذاشت:《باید زود برم. ففط گوش کن. من... من می‌خوام یه کاری کنم و واقعا ایده ای ندازم که ممکنه ازش برگردم یا نه. فقط می‌خوام بدونی تو خاص‌ترین و فوق‌العاده‌ترین دختری هستی که تا حالا تو زندگیم دیدم. وقتی انگشتات روی پیانو می‌رقصن دلم می‌خواد خودمم با تو برقصم، اقرار می‌کنم اولش به خاطر پول بود ولی... ولی از یه جایی به بعد اگر نمیومدم دلتنگ می‌شدم. هر کاری می‌کردم آخرش به فکر اینکه شب قراره بیام پیشت منتهی می‌شد و من... من...》 نائومی دست پیتر را گرفت و از روی لب‌اش برداشت:《تو چی پیتر؟》 پیتر به چشمان او خیره شد که با کمی اختلاف به جای دیگری خیره شده بودند:《من عاشقتم نائومی کَسلِر. عاشق خودت، لبخندت، پیانو زدنت، صدات و حتی چشمای نابینات.》 نائومی با لبخندی که قند در دل پیتر آب می‌کرد، چشمانش را بست و دستان پیتر را محکم‌تر گرفت:《پیتر که نام خانوادگی نداری. منم همینطور. منم همینطور.》 پیتر نزدیک او شد، آنقدر که بوی خاک و بوی آهن‌گون خون به مشام نائومی می‌رسید. در گوشش گفت:《شب بخیر نائومی. و بهش عادت نکن، اگر زنده بمونم عمرا این حرفا رو تکرار کنم.》 اما می‌کرد. هم نائومی و هم پیتر می‌دانستند که آن ها را تکرار می‌کرد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
احتمال اسپویل فصل دو (باید خودمو خالی کنم (منی که پیوی ایگی رو یه دیقه پیش سوراخ کردم) ولمکنید)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا