گاهی وقتا فکر میکنم ویلین داستان بودن چقدر سادهست...
زندگی خیلی راحت مارو به چیزایی تبدیل میکنه که فکر میکردیم قرار نیست برامون اتفاق بیوفته.
دنیای واقعی، فقط از شخصتای سفید ساخته نشده
شخصیت اصلی همیشه نباید صرفا خوب باشه.
به هرحال ویلینهام شخصیت اصلی داستان خودشونن؟
میدونید، همیشه حس میکنم ایکاروسم
دنیا میزاره پرواز کنم، به اوج برسم، وابسته بشم، به ته لذت برسم، حس کنم شکست ناپذیرم
و بعد...
طوری بالهام رو بچینه و بزاره سقوط کنم که دیگه توان بلند شدن نداشته باشم. کاری کنه تو اوج وابستگی دست بکشم، کاری کنی تو اوج حس قدرتمندی شکست بخورم
سقوط کنم و سقوط کنم و سقوط
نمیدونم کی قراره تموم شه
امروز ویدار یه بخش خیلییییییی کوچیک از بدبختیام رو دید
شاید بگه معمولی بود، مسخره بود واسه همه پیش میاد یا هرچی
ولی هرچی میگذره از حد تحمل من خارج میشه، همین الان شده، فقط نمیدونم به کجا پناه ببرم
شماره "۱"
امروز ویدار یه بخش خیلییییییی کوچیک از بدبختیام رو دید شاید بگه معمولی بود، مسخره بود واسه همه پیش م
معمولی؟ بی خیال مرد ما هیچوقت معمولی نیستیم
نه تو زندگی
نه تو اجتماع
نه حتی تو مشکلات
و باور کن بخش خیلی بزرگتری از اون چیزی که تو فکر میکنی رو میبینم
من از نوجوون بودن فقط تفاوت گیرم اومد، بدبختی، محدودیت، حسای بد، گم شدن، شکست
هیچوقت طعم شکست قانون رو نچشیدم، وقت نکردم دنبال خودم بگردم، چیزای جدید تجربه کنم، مستقل بشم یا هر چیز مسخره دیگهای که بقیه تجربه میکنن
اینکه چیزی نمیگم به دلیل ندونستن نیست، من درد همه رو میبینم. تو، تیمو، خانوادهم، دوستام
ولی هیچکاری نمیتونم کنم.
ته تهش اینه که میام یه کار خوب کنم ولی گند میزنم
قبلا حداقل یه چیزی به اسم روتین بود
الان زندگیم از مسیرشم منحرف شده
انگار به هر دری میزنم نمیشه، هربار بدتر زمین میخورم
یا حتی چرا دارم کاری میکنم اینجا بو سگار بده حال بقیه روهم بد کنم
برم همون غرق شم تو فیلم دیدن و کتابام تا بمیرم
اخه جالبیش اینه تو همون کارم با بقیه فرق دارم و افتضاحم