من از نوجوون بودن فقط تفاوت گیرم اومد، بدبختی، محدودیت، حسای بد، گم شدن، شکست
هیچوقت طعم شکست قانون رو نچشیدم، وقت نکردم دنبال خودم بگردم، چیزای جدید تجربه کنم، مستقل بشم یا هر چیز مسخره دیگهای که بقیه تجربه میکنن
اینکه چیزی نمیگم به دلیل ندونستن نیست، من درد همه رو میبینم. تو، تیمو، خانوادهم، دوستام
ولی هیچکاری نمیتونم کنم.
ته تهش اینه که میام یه کار خوب کنم ولی گند میزنم
قبلا حداقل یه چیزی به اسم روتین بود
الان زندگیم از مسیرشم منحرف شده
انگار به هر دری میزنم نمیشه، هربار بدتر زمین میخورم
یا حتی چرا دارم کاری میکنم اینجا بو سگار بده حال بقیه روهم بد کنم
برم همون غرق شم تو فیلم دیدن و کتابام تا بمیرم
اخه جالبیش اینه تو همون کارم با بقیه فرق دارم و افتضاحم
شماره "۱"
یا حتی چرا دارم کاری میکنم اینجا بو سگار بده حال بقیه روهم بد کنم برم همون غرق شم تو فیلم دیدن و کتا
اینجا همیشه بوی سیگار میده، ساختمش تا توش سیگار بکشم