ما اخر شیشم که دیگه دبستانمون تموم شد میخواستیم مدرسه عوض کنیم کل کلاس قرار گذاشتیم روز اخر هماهنگ کنیم بمونیم مدرسه عکس بندازیم و اینا
بعد یه سریا کتاباشونو پاره کردن ریختن زمین (من نکردم)
بعد ناظم اومد دعوا کرد که باید خودتون جارو کنید و اینا
مامانمم بود🤣
بعد مامانم گفت باشه مجبورشون میکنم جمع کنن
ناظم که رفت فرار کردیم از مدرسه اومدیم بیرون🤣🤣🤣🤣🤣
خیلی بیشعوریم ولی خاطره شد🤣
واسه اینجا همسایه گرفتم_
هاها_
بالاخره محتواهای ایگی رو باید یه جا خرج کتیم دیگه🗣
شماره "۱"
واسه اینجا همسایه گرفتم_ هاها_ بالاخره محتواهای ایگی رو باید یه جا خرج کتیم دیگه🗣
گلیلیلی (من که میدونم همچنان انگور میشم)