eitaa logo
شماره "۱"
365 دنبال‌کننده
5.4هزار عکس
538 ویدیو
21 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
رفت یه گوشه تنها
ادیته چون قشنگه چیزی نمیگم_
اخه راست بود
غیر شیپ کردنش که قبول ندارم🤣 برندا حتی به مینهو هم اعتماد نکرد خودش عین چی دوید_
شماره "۱"
یه ادیتم دارم🤡
بعد تو ادیته یه دورم ترزا و نیوتو شیپ میکرد🤣🤣🤣🤣🤣🤣
د اخه یکی میزاشتی توماس این همه زحمت کشید🤣
افکار سمی دارن ملت
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
الایجا جلوتر از پرستار وارد اتاق شد، پرستار برگشت برود که پرسید:《چیزی... می‌شنوه؟》 پرستار آهی کشید و
نیمه‌های شب بود که دستی اسپایک را تکان داد و بیدارش کرد، بدنش روی صندلی بدفرم انتظار کرخت و خشک شده بود. آرام چشمانش را باز کرد و به چشمان خون گرفته و سر طاس روبه‌رویش خیره شد. چشمانش را دوباره بست و پشتش را به او کرد:《راج》 راج کمرش را صاف کرد و دستانش را داخل جیب‌هایش فرو برد:《سر و کله‌ش پیدا شد.》 اسپایک دوباره چشمانش را باز کرد:《کجا؟》 راج آه کشید:《به نظرم بی خیال شو اسپایک... اون همینجوریشم داره می‌میره.》 اسپایک سر جایش بلند شد و نشست:《گفتم کجاست؟》 راج تسلیم شد:《می‌برمت پیشش.》 در سرما و تاریکی شب، دو نفر که هردو خیابان‌ها را خانه خودشان می‌دانستند راه می‌رفتند. آنها آنقدر در کوچه‌ها و خیابان‌ها پیش رفتند که به جایی در شهر رسیدند، جایی که خانه‌ها کم‌کم خراب‌ و متروکه‌ می‌شدند و آدم‌ها کم‌جمعیت تر. راج جلوی یکی از خرابه‌ها ایستاد و گفت:《اینجاست.》 اسپایک دستانش را از جیبش درآورد:《تفنگت》 راج بدون آنکه چشمش را از خرابه بگیرد گفت:《تفنگ ندارم.》 اسپایک بی‌صبرانه و با بدخلقی به او خیره شد:《خب چاقوتو بده.》 راج کمی نگاهش کرد و سپس با اکراه چاقویی از جیب پشت شلوارش درآورد و به او داد. اسپایک چاقو را در دستش سبک و سنگین کرد و وارد خرابه شد. داخل خانهِ فرو ریخته، آتشی بر پا بود و پسران کوچک و جوان دورش دراز کشیده بودند، و گوشه خرابه نیز، پیرمرد مریض اهوالی دراز به دراز افتاده بود. نفس‌هایش صدای خس‌خس می‌دادند و پوستش سوخته بود. او همان داگلاس بود، و وقتی می‌گوییم تاریخ تکرار می‌شود یعنی همین. یعنی داگلاس جایی می‌میرد که سال‌ها پیش درش زندگی می‌کرد، جایی که پیرمردی به نام داگلاس در آن مرد.