شماره "۱"
غیر شیپ کردنش که قبول ندارم🤣 برندا حتی به مینهو هم اعتماد نکرد خودش عین چی دوید_
واکنش مینهو که سرپرست دونده ها بود😂
شماره "۱"
الایجا جلوتر از پرستار وارد اتاق شد، پرستار برگشت برود که پرسید:《چیزی... میشنوه؟》 پرستار آهی کشید و
نیمههای شب بود که دستی اسپایک را تکان داد و بیدارش کرد، بدنش روی صندلی بدفرم انتظار کرخت و خشک شده بود. آرام چشمانش را باز کرد و به چشمان خون گرفته و سر طاس روبهرویش خیره شد.
چشمانش را دوباره بست و پشتش را به او کرد:《راج》
راج کمرش را صاف کرد و دستانش را داخل جیبهایش فرو برد:《سر و کلهش پیدا شد.》
اسپایک دوباره چشمانش را باز کرد:《کجا؟》
راج آه کشید:《به نظرم بی خیال شو اسپایک... اون همینجوریشم داره میمیره.》
اسپایک سر جایش بلند شد و نشست:《گفتم کجاست؟》
راج تسلیم شد:《میبرمت پیشش.》
در سرما و تاریکی شب، دو نفر که هردو خیابانها را خانه خودشان میدانستند راه میرفتند. آنها آنقدر در کوچهها و خیابانها پیش رفتند که به جایی در شهر رسیدند، جایی که خانهها کمکم خراب و متروکه میشدند و آدمها کمجمعیت تر.
راج جلوی یکی از خرابهها ایستاد و گفت:《اینجاست.》
اسپایک دستانش را از جیبش درآورد:《تفنگت》
راج بدون آنکه چشمش را از خرابه بگیرد گفت:《تفنگ ندارم.》
اسپایک بیصبرانه و با بدخلقی به او خیره شد:《خب چاقوتو بده.》
راج کمی نگاهش کرد و سپس با اکراه چاقویی از جیب پشت شلوارش درآورد و به او داد. اسپایک چاقو را در دستش سبک و سنگین کرد و وارد خرابه شد.
داخل خانهِ فرو ریخته، آتشی بر پا بود و پسران کوچک و جوان دورش دراز کشیده بودند، و گوشه خرابه نیز، پیرمرد مریض اهوالی دراز به دراز افتاده بود. نفسهایش صدای خسخس میدادند و پوستش سوخته بود.
او همان داگلاس بود، و وقتی میگوییم تاریخ تکرار میشود یعنی همین. یعنی داگلاس جایی میمیرد که سالها پیش درش زندگی میکرد، جایی که پیرمردی به نام داگلاس در آن مرد.