شماره "۱"
الایجا جلوتر از پرستار وارد اتاق شد، پرستار برگشت برود که پرسید:《چیزی... میشنوه؟》 پرستار آهی کشید و
نیمههای شب بود که دستی اسپایک را تکان داد و بیدارش کرد، بدنش روی صندلی بدفرم انتظار کرخت و خشک شده بود. آرام چشمانش را باز کرد و به چشمان خون گرفته و سر طاس روبهرویش خیره شد.
چشمانش را دوباره بست و پشتش را به او کرد:《راج》
راج کمرش را صاف کرد و دستانش را داخل جیبهایش فرو برد:《سر و کلهش پیدا شد.》
اسپایک دوباره چشمانش را باز کرد:《کجا؟》
راج آه کشید:《به نظرم بی خیال شو اسپایک... اون همینجوریشم داره میمیره.》
اسپایک سر جایش بلند شد و نشست:《گفتم کجاست؟》
راج تسلیم شد:《میبرمت پیشش.》
در سرما و تاریکی شب، دو نفر که هردو خیابانها را خانه خودشان میدانستند راه میرفتند. آنها آنقدر در کوچهها و خیابانها پیش رفتند که به جایی در شهر رسیدند، جایی که خانهها کمکم خراب و متروکه میشدند و آدمها کمجمعیت تر.
راج جلوی یکی از خرابهها ایستاد و گفت:《اینجاست.》
اسپایک دستانش را از جیبش درآورد:《تفنگت》
راج بدون آنکه چشمش را از خرابه بگیرد گفت:《تفنگ ندارم.》
اسپایک بیصبرانه و با بدخلقی به او خیره شد:《خب چاقوتو بده.》
راج کمی نگاهش کرد و سپس با اکراه چاقویی از جیب پشت شلوارش درآورد و به او داد. اسپایک چاقو را در دستش سبک و سنگین کرد و وارد خرابه شد.
داخل خانهِ فرو ریخته، آتشی بر پا بود و پسران کوچک و جوان دورش دراز کشیده بودند، و گوشه خرابه نیز، پیرمرد مریض اهوالی دراز به دراز افتاده بود. نفسهایش صدای خسخس میدادند و پوستش سوخته بود.
او همان داگلاس بود، و وقتی میگوییم تاریخ تکرار میشود یعنی همین. یعنی داگلاس جایی میمیرد که سالها پیش درش زندگی میکرد، جایی که پیرمردی به نام داگلاس در آن مرد.
شماره "۱"
اسپایک با صورت بی احساس به او نزدیک شد و در چند قدمیاش ایستاد. داگلاس پیر چشمانش را باز کرد و با سرفه گفت:《عزرائیلم اومده... مگه نه؟》
اسپایک چمباتمه زد و وزنش را روی پای راستش انداخت. رو به راج که پشتش ایستاده بود گفت:《بچهها رو ببر بیرون.》
داگلاس با زحمت و درد خودش را بالا کشید و سر جایش نشست:《میدونی اسپایک... خیلی سال پیش... من هم پدرم... کسی که به جای پدرم بود رو... اینجا از دست دادم.》
اسپایک سرش را کمی کج کرد و موهایش جا به جا شد:《تو جای پدر من نیستی.》
داگلاس آرام لبخند زد و قطره اشکی از چشمانش چکید:《مراقب پسرام باش... مراقب برادرات.》
اسپایک هایش را بر هم سایید و اشک را در چشمانش نگه داشت:《اونا برادرای من نیستن.》
داگلاس با او چشم در چشم شد:《به هر قیمتی ازشون مراقبت کن.》
چانه اسپایک لرزید و اشکهایش رها شد:《لعنتی... چرا نمیتونم... چرا نمیتونم.》
سرش را پایین انداخت و هقهق کرد، آنقدر که شانههای لرزیدند.
داگلاس با تمام توانش دستش را پیش برد و چانه اسپایک را بالا گرفت:《متاسفم... من... تمام تلاشم رو... کردم.》
اسپایک زانوهایش را روی زمین گذاشت و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود چاقو را در دو دستش گرفت، آن را بالای قلب داگلاس نگه داشت اما دستانش بی وققه میلرزیدند:《ازت متنفرم. ازت بدم میاد. ازت بدم میاد، ازت متنفرم.》
چاقو را کنار برد و پیشانیاش را روی سینه داگلاس گذاشت و گریست، زیر لب مدام زمزمه میکرد ازت متنفرم.
داگلاس به آسمان خیره شد، به ستارهها:《اشکالی نداره اسپایک... من دوستت دارم.》
اسپایک سرش را بالا گرفت و از میان اشکهایش پرسید:《چرا؟ چرا فقط آدم بهتری نبودی؟》
داگلاس دستانش را دور دستان اسپایک که دور چاقو پیچیده شده بودند گذاشت و بالای قلبش برد:《چون آدمای خوب... نمیتونن از پسرانشون... محافظت کنن. چون آدمای خوب... پولی ندارن... چون آدمای خوب... اونا از آدمای بد بیچارهترن.》
اسپایک با التماس به او نگاه کرد:《چجوری آدم خوبی بمونم؟ چحوری مثل تو نشم؟》
داگلاس چشمانش را بست:《نمیتونی.》
و دست اسپایک را به پایین کشید.
دوباره چاقویی پوستی را شکافت، دوباره خونی به بیرون جاری شد و قلبی از تپیدن ایستاد، دوباره ستاره دنبالهداری از آسمان رد شد و دوباره پسری بی پدر شد.
دوباره تاریخی تکرار شد.
#پسران_خیابان
شماره "۱"
اسپایک با صورت بی احساس به او نزدیک شد و در چند قدمیاش ایستاد. داگلاس پیر چشمانش را باز کرد و با سر
هر چی میخواید بگید بگید
من داگلاس رو دوست داشتم
اون خیلی واقعی بود
اونقدر که از درک خارج میشد
داگلاس انقدر واقعی بکد که داخل معیارهای آدم خوب و آدم بد جا نمیشد.
داگلاس همون کاری رو کرد که قول داده بود، اون به هر قیمتی _حتی به قیمت جون پسرای خودش_ از پسراش مراقبت کرد.
بدون داگلاس اون پسرا هم تا اینجا نمیرسیدن.
داگلاس عجیبترین شخصیتی بود که خلق کردم، من اولاش اونو ساختم و بعد اون خودش پیش رفت. از یه جایی به بعد من فقط نقل کردم، واقعا میگم، داگلاس خودش تصمیم گرفت، داگلاس خودش ادامه داد. از یه جایی به بعد من تو خلقش هیچکاره بودم.
شماره "۱"
No.44 روز مزخرف، هلفایر، د اوت سایدرز، تیمو، دالاس، تصمیم، دعوا، تروی، نوجوونی.
No.45
گرما، کتابخونه، فمیلی نایت وحشتناک، تیمو، ایگی، حسای نوجوونی (لعنت بهشون)، فیلم، کتاببب، د اوت سایدرز، مدل موی جدید، ویدیومسیجای رزی، رول، تین ولففپسنپسنش، پسران خیابان.
شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
"شب بخیر ارواح و اهالی بیکن هیلز"