شماره "۱"
اسپایک با صورت بی احساس به او نزدیک شد و در چند قدمیاش ایستاد. داگلاس پیر چشمانش را باز کرد و با سرفه گفت:《عزرائیلم اومده... مگه نه؟》
اسپایک چمباتمه زد و وزنش را روی پای راستش انداخت. رو به راج که پشتش ایستاده بود گفت:《بچهها رو ببر بیرون.》
داگلاس با زحمت و درد خودش را بالا کشید و سر جایش نشست:《میدونی اسپایک... خیلی سال پیش... من هم پدرم... کسی که به جای پدرم بود رو... اینجا از دست دادم.》
اسپایک سرش را کمی کج کرد و موهایش جا به جا شد:《تو جای پدر من نیستی.》
داگلاس آرام لبخند زد و قطره اشکی از چشمانش چکید:《مراقب پسرام باش... مراقب برادرات.》
اسپایک هایش را بر هم سایید و اشک را در چشمانش نگه داشت:《اونا برادرای من نیستن.》
داگلاس با او چشم در چشم شد:《به هر قیمتی ازشون مراقبت کن.》
چانه اسپایک لرزید و اشکهایش رها شد:《لعنتی... چرا نمیتونم... چرا نمیتونم.》
سرش را پایین انداخت و هقهق کرد، آنقدر که شانههای لرزیدند.
داگلاس با تمام توانش دستش را پیش برد و چانه اسپایک را بالا گرفت:《متاسفم... من... تمام تلاشم رو... کردم.》
اسپایک زانوهایش را روی زمین گذاشت و در حالی که اشک از چشمانش جاری بود چاقو را در دو دستش گرفت، آن را بالای قلب داگلاس نگه داشت اما دستانش بی وققه میلرزیدند:《ازت متنفرم. ازت بدم میاد. ازت بدم میاد، ازت متنفرم.》
چاقو را کنار برد و پیشانیاش را روی سینه داگلاس گذاشت و گریست، زیر لب مدام زمزمه میکرد ازت متنفرم.
داگلاس به آسمان خیره شد، به ستارهها:《اشکالی نداره اسپایک... من دوستت دارم.》
اسپایک سرش را بالا گرفت و از میان اشکهایش پرسید:《چرا؟ چرا فقط آدم بهتری نبودی؟》
داگلاس دستانش را دور دستان اسپایک که دور چاقو پیچیده شده بودند گذاشت و بالای قلبش برد:《چون آدمای خوب... نمیتونن از پسرانشون... محافظت کنن. چون آدمای خوب... پولی ندارن... چون آدمای خوب... اونا از آدمای بد بیچارهترن.》
اسپایک با التماس به او نگاه کرد:《چجوری آدم خوبی بمونم؟ چحوری مثل تو نشم؟》
داگلاس چشمانش را بست:《نمیتونی.》
و دست اسپایک را به پایین کشید.
دوباره چاقویی پوستی را شکافت، دوباره خونی به بیرون جاری شد و قلبی از تپیدن ایستاد، دوباره ستاره دنبالهداری از آسمان رد شد و دوباره پسری بی پدر شد.
دوباره تاریخی تکرار شد.
#پسران_خیابان
شماره "۱"
اسپایک با صورت بی احساس به او نزدیک شد و در چند قدمیاش ایستاد. داگلاس پیر چشمانش را باز کرد و با سر
هر چی میخواید بگید بگید
من داگلاس رو دوست داشتم
اون خیلی واقعی بود
اونقدر که از درک خارج میشد
داگلاس انقدر واقعی بکد که داخل معیارهای آدم خوب و آدم بد جا نمیشد.
داگلاس همون کاری رو کرد که قول داده بود، اون به هر قیمتی _حتی به قیمت جون پسرای خودش_ از پسراش مراقبت کرد.
بدون داگلاس اون پسرا هم تا اینجا نمیرسیدن.
داگلاس عجیبترین شخصیتی بود که خلق کردم، من اولاش اونو ساختم و بعد اون خودش پیش رفت. از یه جایی به بعد من فقط نقل کردم، واقعا میگم، داگلاس خودش تصمیم گرفت، داگلاس خودش ادامه داد. از یه جایی به بعد من تو خلقش هیچکاره بودم.
شماره "۱"
No.44 روز مزخرف، هلفایر، د اوت سایدرز، تیمو، دالاس، تصمیم، دعوا، تروی، نوجوونی.
No.45
گرما، کتابخونه، فمیلی نایت وحشتناک، تیمو، ایگی، حسای نوجوونی (لعنت بهشون)، فیلم، کتاببب، د اوت سایدرز، مدل موی جدید، ویدیومسیجای رزی، رول، تین ولففپسنپسنش، پسران خیابان.
شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
"شب بخیر ارواح و اهالی بیکن هیلز"
شماره "۱"
اون زمان که دغدغهم این بود که بتونم لستر پاپادوپلوس رو تلفظ کنم.
اون زمان که خواهرم که به زور راه میرفت تو خونه منتظر بود من براش از مدرسه خوراکی بخرم ببرم که موقع فیلم دیدم بخوره.