همینحوری پی دی اف رو باز کردم و به اینجا برخوردم
و وای از این کتاب و از این یه تیکه که سری پیش که ری رید کردم سر این یه تیکه فرو پاشیدم
از شدت درک عمیق
از شدت درک پذیرفته نشدن و انجام کاری به خاطر خوشحالی والدینت
بوبو کوچیکترین بزرگ دنیاست، بوبو وای بوبو عالی بود. اون پسری بود که دنیا برای هیکل بزرگش انقدر کوچیک بود که خیلی چیزها دو از سر گذروند... خرس زخمی من)
گاهی فکر میکنم من بیشتر از همه شبیه بوبوام
انگار شبیه بوبوام، عاشق بنی، خواستار برای شبیه شدن به ویدار
شماره "۱"
اسپایک با صورت بی احساس به او نزدیک شد و در چند قدمیاش ایستاد. داگلاس پیر چشمانش را باز کرد و با سر
تاریکی غمها و رنجهای آنها را میبلعید و تشدید میکرد، حتی ماه نیز به خاطر رنجشان غمگین میتابید. از چهره اسپایک با آن چشمان گود رفته و چشمانی که از به بیرون خیره شده بود، درماندگی و خستگی میبارید. حتی فردی هم آن سرزندگی همیشگی را نداشت.
و پیتر... پیتر داشت تمام گذشته و زندگیاش را در آن شهر نفرینشده پشت سر میگذاشت، هر چیزی که داشت را خاک کرده بود و فقط گچ دور پایش برای خودش بود.
فردی دهان باز کرد تا سکوت خفهکننده ماشین را از بین ببرد:《شنیدم شارلوت واسه کریسمس برگشته.》
نیم نگاهی به اسپایک انداخت. اسپایک با تعجب پلک زد:《کریسمس؟》
چقدر راحت زندگی کاری میکند تا روزها و مفاهیمی چنین ساده فراموش شوند و آنقدر دور از ذهن قرار گیرند. فردی تایید کرد:《یه هفته دیگه.》
پیتر همان طور که روی صندلی عقب دراز کشیده بود و به سقف نگاه میکرد گفت:《من حوصله کریسمس ندارم》
چشمان فردی و اسپایک گرد شدند، پیتر از بعد آن شب لعنتی حتی یک کلمه هم حرف نزده بود و حالا با یک جمله به این سادگی شروع کرده بود، گویی نوجوانی است در یکی از آن خانههای میان شهر یا بالاشهر!
اسپایک گلویش را صاف کرد:《منم همینطور. میتونیم تو خونه بمونیم.》
پیتر دستانش را زیر سرش گذاشت:《نمیخوام کریسمسم رو با تو توی یه خونه تنها باشم.》
فردی به اسپایک نگاهی انداخت اما اسپایک صورتش را بی احساس نگه داشته بود. اسپایک گفت:《بعدا یه فکری میکنیم.》
پیتر پرسید:《تنها زندگی میکنی؟》
اسپایک سرش را به صندلی تکیه داد:《نه، یه پیرمرد هم هست.》
شماره "۱"
تاریکی غمها و رنجهای آنها را میبلعید و تشدید میکرد، حتی ماه نیز به خاطر رنجشان غمگین میتابید. ا
کمی دیگر سکوت برقرار شد، فردی آه کشید و سعی کرد دوباره حرفی بزند:《به نظرت... لوگان تا اون موقع میاد خونه؟》
اسپایک هیچ پاسخی نداد.
داخل بیمارستان کلانتر روی صندلی انتظار با دهان باز خوابش برده بود و الایجا داشت سعی میکرد داخل دست و پای پرستارها نباشد. البته، فقط سعی میکرد، موفق نمیشد.
پرستاری از بخش کودکان در حالی که داخل یک سرم آمپول میزد بدون نگاه کردن به الایجا هشدار داد:《دست نزن.》
الایجا دارو را سر جایش گذاشت و به پسرک بیهوش نگاه کرد:《مشکلش چیه؟》
پرستار آه کشید:《سرطان خون. پسر بیچاره همش ده سالشه.》
الایجا دستهای ضعیفش را در دست گرفت و آرام نوازش کرد:《امیدی هست؟》
پرستار وسایلش را جمع کرد تا برود:《همیشه امیدی هست ولی... حالش خیلی بده.》
با هم از اتاق پسر بیرون آمدند، پرستار شانههای را از خستگی مالید:《مریضت در چه حاله؟》
الایجا به سر پسری که دوان دوان از آنجا رد میشد دست کشید:《مثل قبل.》
پرستار دستهایش را در جیب کرد:《مطمئنم خیلی زود بهوش میاد.》
الایجا پوزخند تلخی زد:《برام عجیبه چجوری بعد همه چیزایی که دیدی هنوز مثبتاندیشی.》
پرستار لبخند عجیبی زد و روی صندلی نشست:《اگه امید نداشته باشم و به چیزای خوب فکر نکنم چیکار کنم؟ میدونی تا خودت یکی از ما نشی نمیفهمی چی میگم.》
الایجا کنارش نشست:《پس هیچوقت نمیفهمم.》
ناگهان پرستار سیخ شد:《هی! چرا که نه؟ تو این چند روز کارت با بچهها خیلی خوب بود و معلومه تواناییشو داری. هنوزم که جوونی، پس چرا که نه؟ درستو ادامه بده!》
الایجا لبخند احمقانه زد:《اوه نه. نه... نه... واقعا نه...》
اما در فکر فرو رفت و پرستار هم متوجه شد. یک دقیقا بعد الایجا از جایش پرید:《چرا نه؟ واقعا فکر خوبیه... من بچهها رو دوست دارم... کمک کردن و خوب کردن. واسه آیندهم هم برنامهای ندارم و... این واقعا ایده خوبی به نظر میاد!》
پرستار لبخند درخشانی زد:《پس واسه همکاری باهات منتظر میمونم پرستار آینده.》
الایجا روی صندلی لم داد:《شایدم دکتر؟》
و پس از مدتها حس شادی کرد، پس از مدتها به آینده فکر کرد و رویا بافت.
و حتی در میانه حرف زدن و رویا بافتن با پرستار، آرام دست او را نیز دستش گرفت.
شگفتانگیز است که چگونه شرایط سخت انسانها را با هم آشنا میکند، شگفتانگیز است که زندگی چگونه در تاریکترین لحظات زندگی آدمی به او پرستاری با لبخند درخشان میدهد.
و شگفتانگیز است که چگونه انگشت اشاره لوگان در آن سوی بیمارستان تکان میخورد.
#پسران_خیابان