و هجوم خاطرات، وقتی که تاریکی شب تو را فرا گرفته و دردناکی روزی که از سر گذراندی پایش را روی خرخرهات گذاشته، چقدر دردناک است.
شبی سر بر خاک خداوند بُگذاشت و زِ او تمنای عشق کرد، فارغ از آنکه پرودگارش محکمترین پیمان عشق را به بندگانش هدیه میداد.
از من خواستی بنویسم.
پس بگیر یورش بی معنا و مفهوم جملات و صداها را که من خیلی وقت است ننوشتهام. این سَدی است که پس از روزها و شبها سکوت دارد میشکند و از بخت بد، تو در راه سیل افکار منی.
هوففففففف
نمیدونم یهو چی شد
داشتم تو سیو مسیج میگشتم و پیامای قدیمی میخوندم که خوردم به یه نوشته قدیمی و کلمه بود که ازم بیرون میزد_
https://eitaa.com/whatthehell_16/1103
فقط میتونم کاپشن سیاه بپوشم و کنار بایستم و باهات شعر "ما خرسیم خرسهای بیورن استاد" رو بخونم چون مردم این شهر اینجوری باهاش کنار میان.
فقط میتونم بدون یه کلمه کنارت بایستم و ظرف بشورم، میتونم سیگارت رو روشن کنم و مطمئن باشم داخل تفنگت خالیه و دستت به قفل قفسه نمیرسه که تفنگ رو بر داری و بری جنگل.
این تمام کاریه که میتونم بکنم.
و میتونم قهوهت رو پر کنم.