من تو جو ابرها هستم و کاملا جدی دلم خواست به عنوان وظیفه و مسئولیت نویسندگیم که به من داده شده تا مشکلات دنیا رو تعریف کنم، خودم رو موظف دونستم یه داستان درباره سرطان و بیماری هم داشته باش_
و معلومه که دارم با آهنگ ابرها چتجیپیتی رو شخم میزنم و با سرطانها آشنا میشم تا ایدهای که پشت برگه بازی اسم و فامیل رو کاغذ آوردمش و بهش رسیدم و رو تثبیت کنم
(همینجوری خواستم یه تیکه از زندگی یه نویسنده عجیبغریب و جوگیر رو بهتون نشون بد_)
چتجیپیتی در حال گفتن اینکه "این سرطان خیلی سرطان نادریه" به من برای بار هزارم:
بس کن لعنتی فهمیدم دیگهه