تیمو با یه جمله تحریکم کرد برم سریع و خشن هشت رو ببینم، نیازمندم یکی دیگه با یه جمله یه کاری کنه بشینم پسران خیابان بنویسم
شبکه آیفیلم میخواد در حاشیه بده از امروز و من در پوست خود نمیگنجم
(سرخوشیهای کوچک احمقانه Btw)
یه چیز لعنتی داخلم وجود داره که دلش میخواد بره و به بقیه دلداری بده، دلش میخواد هر بلایی سرش اومده رو بی خیال بشه و دوباره بره و به یه سری آدم نزدیک بشه، ولی اون چیز لعنتی از اشتباهاتش درس نمیگیره، اون چیز لعنتی نمیفهمه اینکه بقیه خودشونو روست ندارن به تویی که اونجوری باهات رفتار کردن ربطی نداره
یه چیز لعنتی دل نمیکنه. یه چیز احمقانه.
نیاز دارم سنگدل باشم، نیاز دارم به هیچ بنی بشری اهمیت ندم، نیاز دارم بگذرم و بس کنم
شماره "۱"
No.65 پل واکر و برایان، سریع و خشن، see you again، کتاب و دززز، کتاب زیر نور چراغقوه، دعواها و بحث
No.66
کلاس زبان، تیمو و سریع و خشن، تکس، هینتوننن، بویز دونت کرای، چاتی پاتی، فلسفه انزوا، خواب، تولدها، در حاشیه، فین و بن.
شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
"شب بخیر ارواح و تکس"
شماره "۱"
کمی دیگر سکوت برقرار شد، فردی آه کشید و سعی کرد دوباره حرفی بزند:《به نظرت... لوگان تا اون موقع میاد
اسپایک خیال میکرد پس از نبودنش چیزهای زیادی باید در دریمز گریویارد تغییر کرده باشد، اما شهر همانطور بود که بود. هیچچیز نه از زندگی بازمانده بود نه از رشد، و این عمیقا اسپایک را ناراحت میکرد که بود و نبودش هیچ تفاوتی در زندگی دریمز گریویارد و آدمهای اطرافش ایجاد نمیکرد. چه با اسپایک و چه بی اسپایک تمام آنها زندگی میکردند و ادامه میدادند.
آچار رد شد محکم به دست اسپایک خورد، فریاد از سر درد کشید و آچار را زمین انداخت. لگدی به ماشین زد و فحش داد. چند ساعتی از رسیدنشان میگذشت و اسپایک به محض عوض کردن لباسهایش از پیتر و درک دور شد و به گاراژ رفت.
صدای درک از ورودی گاراژ به گوش رسید:《رفتی لندن بی ادب شدی.》
اسپایک با خستگی برگشت و به کاپوت تکیه داد. درک نیز به دیوار تکیه زد:《زودباش بچه. جون بِکَن، تو لندن چه بلایی سرت آوردن؟》
اسپایک با آچار در دستانش بازی کرد:《چیزی نشد...》
درک ابرو بالا داد:《چیزی نشد و قیافهت و رفتارت اینجوریه؟ لوگان و الایجا هم به خاطر هیچی موندن لندن. حتما این پسره که با خودت آوردی هم هیچکسه و من چیم؟ پولیفیموس؟》
اسپایک با تعجب سرش را بالا آورد:《پولی چی چی؟》
درک با دستش سوال را رد کرد:《ویولت فارلند برام مربا درست کرده، برو بیارشون.》
اسپایک با دستهای روغنی چشمانش را مالید:《نمیشه بذاری برای بعد؟ الان حوصلهشو ندارم.》
درک همانطور که میرفت گفت:《این افسردگیبازیها برای شهر بود، اینجا از این چیزا نداریم خودتو جمع و جور کن.》
و به این ترتیب اسپایک گلدان جلوی خانه فارلندها را برداشت و با کلید یدک در را باز کرد چون هرچقدر در میزد کسی جوابی نمیداد.