https://eitaa.com/113094493/19281
ولی خفن بودد
پیترو بیچاره هم تقصیری نداشت خواهرشو دوست داشت نمیخواست پخ بش_
مثل اینکه عقده مسیحا ادامه اونه هی میخوام برم بخونم ببینم چی میشه بعدش هی حسش نمیاد
https://eitaa.com/113094493/19283
نه باو مظلوم تر از پروفسور ایکس وجود نداشت اصلا
میدونی تو خاندان ام می خواستن واسه واندا تصمیم بگیرن. پیترو هم می ترسید خواهرشو پخ کنن
چارلز بیچاره تو اون جلسه هه داشت سعی میکرد این اتفاق نیوفته اصلا
(حس میکنم دارم اشتباه میگم و اشتباه یادمه کمک_)
https://eitaa.com/113094493/19285
کلا به نظرم تو دنیای مردان ایکس و اینا همه بدبختن و حق دارن حتی اریک. منظورم اینه مثلا اریک تو بچگی خیلی خیلی سختی کشید و حتی بزرگیاش هم بدبخت بود
خب حق داشت
یه چیزی تو مایه های لوک کاستلان خودمون
شماره "۱"
اسپایک وارد خانه شد:《کسی خونهست؟》 هیچ جوابی نیامد. کفشهایش را درآورد و به سمت آشپزخانه رفت و همانج
چندین روز میگذشت، حسابش از دست الایجا در رفته بود. شاید یک هفته شاید بیشتر. حال لوگان بهتر شده بود، اما روند بهبود به شدت طاقتفرسا بود. لوگان تا چند روز اول فقط میتوانست چشمانش را باز کند و حالا بعد آن چندین روز، میتوانست با الایجا مکالمه داشته باشد. صدایش هنوز ضعیف و پاسخهایش کوتاه بودند اما رو به بهبود بود.
الایجا خوشحال بود، از طرفی با پرستار وقت میگذراند و درباره پزشکی اطلاعات جمعآوری میکرد، و از طرفی حال لوگان داشت بهتر میشد. اما الایجا میترسید از وقتی که لوگان بخواهد باندهای صورتش را باز کند.
میترسید از چیزی که پشت آن بود. نه برای خودش، برای لوگان.
آتش چیز عجیبیست، ذرهای از آن زندگی میآورد و بیشتر که شود همهچیز را در خود میبلعد. دکتر میگفت برخی زخمهای لوگان تا همیشه با او خواهند بود. گویی روحش کم زخم داشت که زندگی به او زخم جسمی داد.
الایجا نفس عمیقی کشید و خودش را از فکر رها کرد. تلفن بیمارستان را برداشت:《الو... منم الایجا. آره ما خوبیم... لوگان هم خوبه. بهتره. آه وی ما احتمالا تا چند روز دیگه بر میگردیم. نمیدونم چند روز ولی بر میگردیم... آره. مرسی... فعلا.》
تلفن را گذاشت و نفس عمیقی کشید. به ساعتش نگاه کرد و به سمت اتاق لوگان رفت. در زد و وارد شد، داخل اتاق لوگان که روی تخت نشسته و یک پزشک و یک پرستار بودند. پزشک داشت باندهای صورت لوگان را باز میکرد.
باندهای سفید و رشتهای که با پوست سیاهش تضاد داشتند، قلب الایجا داشت به دهانش میآمد. اولین نوارها برداشته شد و اولین زخم پدید آمد، روی گوشه پیشانی تا شقیقهاش بود، شبیه دایرهای از پوست چروکیده.
شماره "۱"
چندین روز میگذشت، حسابش از دست الایجا در رفته بود. شاید یک هفته شاید بیشتر. حال لوگان بهتر شده بود،
زخم بعدی روی گونه چپش قرار داشت و تا فک کشیده میشد. برخی جاهای آن سفید بود، گویی پوست سیاه لوگان از بین رفته بود و قسمت سفیدش باقی مانده بود.
ترسناک بود.
الایجا احساس کرد دلش خالی میشود، اما سعی کرد قوی به نظر برسد، سعی کرد لبخندش را حفظ کند و به لوگان نشان دهد کنارش است.
پس از گذشت چندین دقیقه بالاخره دکتر عقب رفت:《اینم از این. بانداژ دستهات فعلا بمونه بهتره چون یکم بیشتر سوختن. از نظر من اگه یکم دیگه پیشمون بمونی بهتر باشه ولی همراههات میگفتن ترجیحتونه که تا کریسمس برگردید خونه. اشکالی نداره فقط داروها و پمادهات رو مرتب استفاده کن و اینکه یادت نره پسر، تو یه قهرمانی. عین اون آتشنشانهایی که این چند وقته میدیدی.》
دستش را روی شانه او گذاشت و چشمک زد. لوگان لبخند زورکی زد:《میتونم... خودمو ببینم؟》
لبخند الایجا خشکید. دکتر کمی مکث کرد:《آره حتما. به هر حال آدمای خوش تیپ دلشون واسه صورتشون تنگ میشه نه؟ درک میکنم منم اگه همش اون باندها رو صورتم بود دلم میخواست به محض باز کردنشون خودمو دوباره نگاه کنم و از صورتم لذت ببرم. البته من که مثل تو خوشگل موشگل نیستم》
خندید و آیینهای را از گوشه اتاق برداشت. آیینه را داد و با پرستار از اتاق خارج شد.
لوگان نفس عمیقی کشید و آیینه را جلوی صورتش گرفت.
وقتی لوگان برای اولین بار زخمهای بدن اسپایک را دید همچین نگاهی داشت، با این تفاوت که حالا نگاهش درد خیلی بیشتری در خود داشت. دردش آنقدر زیاد بود که الایجا احساس کرد صدای ترک برداشتن قلب او را میشنود. قدمی به جلو برداشت:《لو...》
لوگان حرفش را قطع کرد. چشمانش پر اشک شدند، آیینه را پایین گرفت و به الایجا نگاه کرد:《میشه... میشه بری بیرون؟》
الایجا نزدیکتر شد:《لو اشکال...》
لوگان فریاد زد:《بهم نگو اشکالی نداره وقتی نمیتونی بفهمی چه حالی دارم.》
الایجا التماس کرد:《میفهمم》
لوگان اشکهایش را رها کرد و فریاد زد:《فقط برو بیرون الایجا برو.》
الایجا کمی مکث کرد، چشمان خودش نیز از اشک میسوختند. برگشت و از اتاق بیرون رفت، به محض بستن در، صدای شکستن شیشه آمد.
#پسران_خیابان