eitaa logo
شماره "۱"
371 دنبال‌کننده
6.4هزار عکس
480 ویدیو
34 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
روزهای باقی مانده تا کریسمس خاکستری و غمگین می‌گذشتند. مانند خاکستری که پس از آتش خاموش شده باقی می‌
پیتر وارد فروشگاه شد و آرام آرام وسایل داخل لیست را در سبد انداخت. حواسش به قفسه‌ها بود که ناگهان سبدش به یک سبد دیگر خورد و آن را انداخت. مرد عظیم الجثه‌ای که معلوم بود مست است با عصبانیت برگشت:《هی پسر کوری مگه؟》 پیتر شانه بالا انداخت:《اتفاقی بود》 مرد جلو آمد:《حداقل عذرخواهی کن.》 پیتر اخم کرد:《از قصد که نبود》 مرد شانه‌اش را گرفت و محکم او را هل داد. پیتر چند قدم عقب رفت:《آره؟ اینم اتفاقی بود》 پیتر با خشم جلو و آمد و یک مشت به صورت مرد کوباند. و همانجا یک دعوا سر گرفت، سبد بهانه بود. هر دوی آنها نیاز داشتند خودشان را با دعوا تخلیه کنند. کم کم مردم آمدند تا آنها را جدا کنند و پس از کمی کشمکش موفق شدند. دو نفر پیتر را به عقب کشیدند و فرستادند تا از مرد دور شود. لباس‌هایش بر هم ریخته بود و دماغش خون می‌آمد. با آستینش خون را پاک کرد که بی فایده بود چون دوباره آمد. وسایلش را خرید و از فروشگاه بیرون رفت. دوباره بینی‌اش را با آستین پاک کرد و آهی کشید. به اطرافش نگاه کرد که چشمش خورد به یک پسر در کمی آن طرف‌تر. مستقیم به او خیره شده بود. ظاهرش زیاد معلوم نبود اما... چیزی دور دهانش پیچیده بود. گویی می‌خواست صورتش را بپوشاند. صورت پیتر ناگهان وا رفت. با تعجب گفت:《لوگان؟》 پسر نمی‌دانست نزدیک‌تر بیاید یا برود. از همانجا گفت:《میتونی بدون داد زدن بگی.》 صدایش از پشت پارچه کمی نافهموم بود. پیتر قدمی جلوتر رفت:《فکر می‌کردم از خونه بیرون نمیای.》 لوگان به زمین نگاه کرد:《تصمیم هم نداشتم.》 پیتر با سر به او اشاره کرد:《بر دارش. می‌خوام‌ نگا کنم》 لوگان اخم کرد:《چیزی برای دیدن نیست. هی دلت می‌خواد بری یه جا که توش به جای آسیب زدن به وسایل مردم واسه دعوا، واسه پول دعوا کنی؟》 خودش هم از پیشنهادش تعجب کرده بود. پیتر کمی مکث کرد:《مثلا کجا؟》 لوگان دست‌هایش را در جیب فرو برد:《شب بیا همینجا. ساعت یازده.》 پیتر کیسه وسایل را از دستی به دست دیگر داد:《باشه.》
شماره "۱"
با هوش مصنوعی قیافه ها و صحنه ها خیلی... جالب و شبیه در نمیان معمولا سراغشون نمیرم_ عا و اینکه صورت لوگان خیلیم نسوخته ها_ یعنی نه زیاده نه کم_
شماره "۱"
No.89 چرخه زاغ‌ها، زنگ خالی، پروژکتور و به پیش، کودک درون، اشک خداحافظی، ایان و بارلی، نماز جماعت، ا
No.90 حرف زدن، سلیقه و جامدادی، خجالت از خجالت، امتحان‌های قهوه‌ای، عهد می‌بندم🗣، درس، دیپ سیک، کارپه دیم، اسپایک باشگاه، رقص بچه‌ها، دور نشستن، باخت قوییی، بیشه، زبان، پینترست.
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
وقتی امید داری نشونه ها رو نمی‌بینی چون دلت نمی‌خواد
لعنت به امید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
حالا من میگم شما بگید چرت میگی و شکست نفسی می‌کنی ولی جدی قلمم نسبت به قبل افت کرده انگار حس می‌کنم رنگ و بوی اولشو نداره...