شماره "۱"
"گفت:《دستهایی که میلرزن نمیتونن گیتار بزنن.》 دستش را گرفت و گفت:《حالا دیگه نمیلرزن》"
"خواهرش را بیشتر از هرچیزی در دنیا دوست داشت، حتی اگر مزاحم خودکشیاش میشد"
شماره "۱"
"خواهرش را بیشتر از هرچیزی در دنیا دوست داشت، حتی اگر مزاحم خودکشیاش میشد"
"ستارههای خاموش شده میدرخشند و نفسهای به شمارش افتاده قطع میشوند"
شماره "۱"
_یه داستان نانوشته که اسم نداره.
درواقع اسم نداره ولی احتمالا بتونید حدس بزنید مال کدوم داستان نانوشتهست_