با کمال میل به خاطرت تظاهر میکنم یه چیز رو دوست دارم.
فکر میکنم دوست داشتن یه نفر همین میتونه باشه.
چهارشنبه که رندوم و یهویی رفتم خونه مامانبزرگم شام یاد کلاس دومم افتادم.
کلاس دوم که بودم هرروز بلا استثنا میرفتم خونه مامانبزرگم
شماره "۱"
چهارشنبه که رندوم و یهویی رفتم خونه مامانبزرگم شام یاد کلاس دومم افتادم. کلاس دوم که بودم هرروز بلا
و خب همونجا تنها نمره قابل قبولم تو ابتدایی رو گرفتم. بعد مامانمم عصبانی شد و گفت دیگه اجازه ندارم هر روز برم
و قرار شد فقط چهارشنبهها برم.
مامانبزرگم اینا چهارشنبهها میرفتن امامزاده، پس من عصرها، بعد باشگاه خسته یه خوراکی میخریدم و میرفتم تو خونه خالی مامانبزرگم