(شما نمیدونید چه حسی میتونه داشته باشه وقتی چیزی که بخش عظیمی از وجود شما رو تشکیل میده مورد بحث چند نفر قرار میگیره و شما تو اون بحث نیستید چون بین اون آدما نمیتونید جایی داشته باشید چون که چون)
کتاب برندگان
نوشته فردریک بکمن
صفحات ۵۰۴ و ۵۰۵
خیلی خب مرد. میدونم چه حسی داشتی.
و گفتم که قضاوتت نمیکنم... سعی میکنم نکنم. به شرط اینکه انقدر اون سیگار کوفتی رو نکشی.
مثل تو نیستم ولی باور کن به اندازه تو با بقیه فرق دارم و لعنتی از تو بودن فقط یه جرئت لعنتی و یه کتف محکمتر کم دارم.
با گرایش متفاوت میدونم.
فقط اینکه حس خیلی لعنتیایه که انقدر دور باشی. انقدر تنها
و نمیدونم باید چه لعنتیای کنم.
نه سیگار دارم که دود کنم نه یخ دارم که توش پرواز کنم.
نه درخت دارم که ازش بالا برم.
فقط این تکالیف احمقانه و چرخه بی پایان نفرین شدگی و تنهایی.
و میدونی... گاهی حس میکنم حتی کسایی که فکر میکنم ولم نمیکنن هم ولم کردن.
چه حس مزخرفیه این حس نمیدونم
فقط فکر کنم نیاز به یه راز دارم. یه راز بین خودم و خودت.
رازی که واقعا هیچکس ازش خبر نداشته باشه.
بهم راز بده پسری با قلب وحشی بهم یه راز بده.
#Letter_library
نیاز دارم از کانالای بیشتری لفت بدم ولی دیگه چیز نمونده، نیاز دارم یه جایی رو بترکونم یه گپی یه کانالی...