میای رها میکنی، بی خیال میشی و میگذری. سعی میکنی فراموش کنی و بعد یه نور... یه روزنه امید لعنتی میاد و اجازه نمیده دست بکشی.
دوباره باعث میشه بخوای به هرچیز و ناچیزی چنگ بزنی تا به دستش بیاری
ولی اون موقع دیگه امیدی به کمکت نمیاد.
امید فقط میاد تا مطمئن بشه دست نمیکشی و فراموش نمیکنی، که بیشتر زجر میکشی.
رهایم کن امید، خستهام.
رهایم کن.
هدایت شده از ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
نور قلبش خاموش شده بود، حادثه رخ داده بود، نویسنده داستان را به اوج رساند و نقطه را در پایان گذاشت بود، استکان قهوه شکسته شد همانند گیتاری که از پنجره پرواز کرد. آخرین اجرا، آخرین اهنگ، آهنگش برای خداحافظی بود از گیتار یا همان آغازی بود که وقتی گیتار را از دستهای او گرفت شروع به نواختن کرد، اهنگی برای او، شاید برای خودش، من فقط خواننده بودم، خوانندهی نامههای سوخته، اشکال نا مفهوم، کتاب های پاره، لباس هایی با سرآستین جوهری، من فقط خوانندهی جوانی نویسنده بودم، نویسندهای که نویسنده نشد، ننوشت، دروغ گفت، گفت روزی کتابش را چاپ خواهد کرد، اهنگی که برایم نواخت را برای همه خواهد نواخت، گفت روزی مشهور میشود، روزی برایم گیتار که به او هدیه کردم را برایم امضا خواهد کرد اما حالا گیتاری شکسته دارم با تکههایی از او، از نگاهش به من، نگاهش به آسمان چشمانم، نوشتههایی برای فردا.
کلمات من محدود است، جملات شکسته، شاید چون دستانم شکسته، چشمهایم سیاه شده، آخر میدانید داستان را چطور به آخر رساند؟ پسرک اولین آهنگش را برای آخرین برای نواخت، اولین حرف ها تبدیل به آخرین کلماتش شدند و تفنگ یادگار دوران سیاه پدرش حالا کاغذ هایش را خونی خواهد کرد، داستان را تفنگی پایان میدهد که دوستش نداشت همانند صاحبش. اگر مرگ این است، ستارهی من در تاریکی و تنهایی بدون گیتاری که پناهش بود مرد، بدون نوری که از قلبش بازتاب میشد مرد.
هدایت شده از آقای ایکس
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نویسنده ها وقتی نوشته های خودشون رو میخونن:
@mrxcollection
هدایت شده از آقای ایکس
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نوشتن سیر داستانی اصلیvs نوشتن یه سکانس رندوم درباره ی داستان یه کاراکتر رندوم:
@mrxcollection