eitaa logo
شماره "۱"
364 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
185 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
اهم اهم به مناسبت اینکه اعضای کشتی از فقط خودم به چهارصد نفر تبدیل شدم تقدیمی داریم! -این تقدیم هم برای خدمه کشتی هست هم برای صاحبان کشتی⛵️🌊 -صاحبان کشتی لطف کنن و این پیام رو به دکل کشتیشون متصل کنن(فوروارد کنید )📜⚓️ -و نام و نشانیشون رو به کابین خلبان ارسال کنن 🗺📨 -و منتظر دریافت یک کشتی یا یک استایل یا… باشن + گنجی که در آخر این مسیر پیدا میکنند
هعی خسته‌ام هم ذهنی هم روحی هم جسمی
بچه‌ها حسادت بدترین حسیه که می‌تونید پیدا کنید. من الان حس حسادت دارم، حس نادیده گرفته شدن، حس تکراری بودن، حس کم بودن...
نمی‌گم دلتون برام بسوزه یا توجه بخرم فقط میگم تا خودمو خالی کنم...
هدایت شده از  نجوا.•°✧.🖤
🎀🐺✨ گـرگ تقدیم به ویدار نویسنده @Nummer_ett @naajjvvaa از طرف
شماره "۱"
95.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خیلی ممنونمممم من عاشق گرگمم، خیلی هم بابت اون نویسنده بعد از اسمم ذوق کردممم
ناخدا ویدار شما به همراه ایگدراسیل به سرزمین گمشده آتلانتیس میروید! از طرف : @dragonbook برای: https://eitaa.com/Nummer_ett
هورااااا چه عکسای قشنگیی چه ماموریت خفنییی من همیشه از آتلانتیس و اون مرموز بودتش خوشم میومد خیلی ممنونم ناخدااا
ایگییی دوران پلانگتون پرونی سر اومده بزن بریم سراغ آتلانتیسس
شماره "۱"
سپس من‌من کنان گفت:《استخدامم؟ یعنی..همینجوری؟ بدون هیچ..》مرد وسط حرف او پرید و گفت:《لیل بهت اعتماد د
وینسل تا یک هفته پس از اعلام نتایج کنکور با همه قهر کرده بود، از پروفسور گرفته تا غذاها و فروشگاه، تنها چیز‌هایی که مشکلی باهاشان نداشت لیلیث و کتاب‌ها بودند. خودش را در اتاق حبس کرده بود و مدام به چه می‌شد ها فکر می‌کرد، پروفسور هم آنقدر غصه می‌خورد که حتی مسائل فیزیک هم آرامش نمی‌کردند. وینسل در سه دانشگاه قبول شده بود، دوتا از آن آزاد بودند و پول زیادی می‌خواستند و دیگری باید یک نفر انصراف می‌داد تا وینسل به آن دانشگاه می‌رفت. چقدر احتمال داشت یک نفر از آن دانشگاه آن‌ هم در آن رشته انصراف دهد؟ وینسل نه می‌توانست پروفسور را مجبور کند تمام زندگی‌اش را بدهد برای دانشگاه آزاد و نه می‌خواست. به فکر کنکورِ دوباره هم که می‌افتاد تن و بدنش می‌لرزید و فورا فکرش را تغییر می‌داد. پس باید چه می‌کرد؟ درون همان فروشگاه کار می‌کرد و کار می‌کرد و کار می‌کرد؟ بعدش چه؟ شاید باید بی‌خیال هدفش می‌شد و پزشگی را از سر بیرون می‌کرد. لیلیث مدام به او می‌گفت نباید امیدش را از دست بدهد چون ممکن است هر لحظه دانشجویی انصراف بدهد و با رخ دادن معجزه راه او برای رسیدن به هدفش باز شود، اما وینسل آنقدر خوش‌خیال نبود. فقط می‌توانست میان کتاب‌ها و کاغذها دراز بکشد و موسیقی آرامی را بگذارد و با لیلیث حرف بزند. حتی یک لحظه هم طاقت هیچ‌کاری نکردن نداشت چرا که به مخض آرام گرفتن، مغزش شروع به تشویش افکار و احساساتش می‌کرد.