شماره "۱"
#مصاحبه_با_شخصیتها قسمت سوم.
قسمت بعدی ۱۳۰ تایی
اگر براتون مهمه باید بگم این سه تفر از داستان نانوشته من بودن، سه تا از چند شخصیت اصلی داستان
داستانی که از وقتی نوشتنو شروع کردم باهام بوده و تغییر کرده.
شاید هیچوقت نوشته نشه شایدم بشه...
باز هم شخصیت داره قطعا ولی خب از قسمت بعدی میخوام شخصیت یه داستان دیگمو براتون بگم.
از نظر خودم که کار زیاد شگفتانگیز و به درد بخوری نیست خب که چی مثلا شخصیتامو بشناسید🤷♀️
ادیت هم که بلد نیستم بزنم پس اگه به نظرتون جالب نیستن بگین که برم سراغ یه ایده جدید...
اگرم یک درصد که فکر نکنم البته،
دلتون خواست بدونید داستان چیه سرنوشت این شخصیتها چی میشه بقیه شخصیتها کین چیزای ناگفته شخصیت ها چیه و ...
من خوشحال میشم جواب بدم.
اگرم سوالی دارید از این شخصیتا یا برای شخصیتهای بعدی بپرسید تو مصاحبه میذارم
من به این نتیجه رسیدم که وقتی یه اتفاق بد و مزخرفی برام میافته طولی نمیکشه که یه اتفاق خوب برام میافته.
واقعا میگم این چند وقته بهش کلی دقت کردم، بعد از هر اتفاق بد و ناراحتکننده یه اتفاق خوب برام میافته و کلی حس خوب به دست میارم.
هر چقدر هم اتفاق ها کوچیک یا بزرگ باشن
هیچکس زنده شد
حالا وقت تلافیه تا آخر هفته قرار نیست پاسخی برای پیامات ببینی یوهاهاها
فعالیتی هم نداریم احتمالا یوهاهاها
چون سرم خیلی خیلی شلوغه و دارم میمیرم یوهاهاها
عکسم ندارم به جز چندتایی که استلا فرستاد یوهاهاها
دیگه رد دادم یوهاهاها
شماره "۱"
وقتی یک هفته تمام شد و وینسل رو به بهبود نرفت، لیلیث واقعا نگران وینسل شد و عزمش را جزم کرد که به دی
بیشتر از دو روز از آمدن لیلیث به خاته وینسل نگذشته بود که کتاب تمام شد و وینسل برای پس دادنش و شروع دوباره کار، به فروشگاه رفت.
آقای بی جکسون با روی گشاده از او احوال پرسی کرد و به او خوشآمد گفت. وینسل به انتهای فروشگاه رفت و لیلیث را پیدا کرد.
او با نگاه سرزنشگر گفت:《فکر میکردم زودتر از اینا بیای》وینسل اعتراض کرد:《دو روزه خوندمش!》اما لیلیث به نگاهش ادامه داد. پس وینسل کتاب را به سمت او گرفت و گفت:《خیلی قشنگ بود، واقعا دوستش داشتم. مخصوصا نوشتههای خودت و جملههایی که زیرشون خط کشیده بود...》
حرفش با زنگ تلفن قطع شد، آن را درآورد و با تعجب گفت:《همون دانشجواست که شماره شو برام پیدا کردی.》
زنگ را جواب داد:《الو... بله خودم هستم... بله بله من پیغام گذاشته بودم... میخواستم درباره دانشگاه با هم حرف بزنیم... پشت تلفن؟... خب یکی از دوستانم شماره شما رو پیدا کردن راستش من برای پزشکی خوندم و الان اگه به اون دانشگاه نیام کل آرزوها و زندگیم بر باد میره. ببینید آقا شما که علاقه ای به این رشته ندارید، ولی من عاشقشم اگه... میدونم فقط میگم اگه شما انصراف بدید من واقعا زندگیم نجات پیدا میکنه... درسته شما درست میگید... ببینید اصلا مگه شما فیزیک رو بیشتر دوست ندارید؟ پدر من یه فیزیکدان شناخته شدهست... استاد دانشگاه هم هست اگه بخواید حتما میتونه کمکتون کنه... مطمئنم... اسمش؟ پروفسور اریک مارک... منتظرم، خدانگهدار.》
و تلفن را قطع کرد. لیلیث از او نتیجه را پرسید، وینسل گفت:《گفت بهش فکر میکنه.》