eitaa logo
شماره "۱"
154 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
109 ویدیو
6 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
عضوهای جدید خوش اومدیددد بمونید براموننن
برید سینمایی بچه مردم ببینید خیلی قشنگ بوددد خیلیییی
با اینکه می‌گفتن بده ولی من عاشقش شدممم
می‌خوام یه کاری کنم
نویسندگی خیلی سخته
می‌خوام بدونید قلب خودمم شرحه شرحه‌ست
متاسفم رفقا امشب احتمالا دلتون بگیره
هدایت شده از  نجوا.•°✧.💞
سلام ✨شب یلداتون جلو جلو مبارک 🍉 _بیاید ناشناسم _ یک اسم بنویسد (شخص/کانال) _بین این کلمات یکی رو انتخاب کنید : خورشید. انار. هندوانه. ماه. _ یک رنگ بگو صبر کن تا من شب یلدا رو با یک چیزی مخصوص خودت بهت تبریک بگم. بازفرست نکردی هم مهم نیست🍉
شماره "۱"
زلزله‌ای ویرانگر که تلفات بسیاری داشت و خانه‌ها را مانند قلب‌های مردم، ویران کرد. آن شب نفرین شده، و
وقتی دیوارها فرو ریخت، خاک در هوا پخش شد و لیلیث زیر آوار گیر افتاد. او می‌دانست حالا دیگر امیدی نیست و تنها تلاشش محافظت از پسرش بود، پس با تمام توانی که در بدن داشت کاغذی برداشت و با دستان خونین شروع به نوشتن کرد: 《عشق من. خودت را مقصر ندان، من درد زیادی نمی‌کشم و می‌دانم اگر حالا پیش من نیستی یعنی داری جان کس دیگری را نجات می‌دهی. پس به تو افتخار می‌کنم. تو زیباترین اتفاق زندگی من بودی، بهترین دوران زندگی من از بعد تو شروع شد. مراقب پسرمان باش و برایش قهرمان شو، نامش را جک بگذار و او را دوست داشته باش. به پدرم، برادرهایم، اریک، کوین و خانم جیمز بگو خیلی دوستشان دارم و نباید خود را ناراحت کنند...》به اینجا که رسید درد نفسش را بند آورد و امانش را برید:《منتظرت... می‌مانم. تا ابد و یک روز بعد از آن... دوستت دارم. از طرف تجسم خور...》اما دستانش بی حس و شد و قلم بر روی کاغذ افتاد. برگه به خون آغشته شده و لکه‌های رویش نشان‌دهنده اشک بودند. میان جنازه‌ی یک خانه، مادری افتاده بود، درخشش‌اش خاموش شده و دستانش را برای محافظت از پسرش، بر روی شکم خود گذاشته بود. در آن هنگام ستاره دنباله‌داری از آسمان رد شد و زندگی خیلی از آدم‌ها دیگر مانند قبل نشد، چرا که مادری مرده بود. عمل جراحی که به پایان رسید، وینسل شتابان خود را به خانه رساند. کوین کنار آوار ایستاده بود چشمانش به اشک آغشته بودند. وقتی وینسل را دید او را در آغوش کشید و گریه‌اش بیشتر شد. قلب وینسل از اتفاقی که در راه بود محکم به سینه‌اش می‌کوبید، سلانه از میان ویرانه گذشت تا به جنازه‌ی عشقش رسید.