eitaa logo
شماره "۱"
153 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
109 ویدیو
6 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
وقتی وینسل نوزاد را به پروفسور داد دیگر طاقتش طاق شد و به دنبال او راه افتاد. به جلوی درب بیمارستان
نوزاد هم میانشان بود، با تمام توان پیراهن پدرش را چنگ زده بود، نمی‌خواست او را از دست بدهد. با آنکه هیچ درکی نداشت اما می‌دانست پدری دارد و باید مراقبش باشد، چون پدرش حالا خیلی آسیب‌پذیر شده بود. یک پدر، یک پسر و یک نوه. جهان به آنها خیلی سخت گرفته بود، سخت هم خواهد گرفت؛ اما آنها یک خانواده و یک فرشته نجات داشتند که حالا از بهشت بهشان لبخند می‌زد. از آن پس جک تبدیل به خورشید زندگی وینسل شد، خیلی چیزها به روال عادی خود برگشتند، زندگی دوباره جریان یافت و اعضای خانه دوباره ادامه دادند. خانه را تعمیر خواهند کرد، خانم جیمز صاحب یک نتیجه خواهد شد و کوین با دختری آلمانی ازدواج خواهد کرد. وینسل دیگر به بیمارستان نخواهد رفت، فروشگاه را اداره می‌کند و در سکوت با پدرزنش برای همسر مرده‌اش عزاداری می‌کند. جک بزرگ می‌شود، روز به روز بیشتر می‌درخشد و زندگی به او هم سخت می‌گیرد، اما او پدری دارد، خانواده‌ای و مادری که همیشه مراقبش است. در آن خانه خوشی‌های زیادی به وجود خواهد آمد، غم‌های زیادی هم همینطور. آخر این زندگی است و کار زندگی ساختن دردها و شادی‌هاست. آن خانه و ساکنانش در خنده‌هایشان همیشه درد خواهند داشت و در غم‌هایشان همیشه یکدیگر را. و این داستان یک پزشک بود، داستان آنکه چگونه از دل مرگ زاده شد و چگونه هدف و خانواده پیدا کرد. این داستان پزشکی بود که تا به حال برای خیلی‌ها مهم واقع شد و از این پس هم مهم واقع خواهد شد. چرا که او یک انسان بود و در دنیای کوچک، تمام انسان‌ها برای یکدیگر روزی مهم می‌شوند. پایان بخش "۱" (زندگی دکتر وینسل استفانی)
شاید اصلا برای این داستان لازم نبود این همه درباره وینسل و بقیه بنویسم، شاید می‌تونستم فقط یکم توضیح بدم و برسم به بخش بعدی و اصلی. اما دوست داشتم اینو بنویسم، درباره وینسل و اریک و لیلیث و کوین. دوست داشتم این بخش رو داشته باشیم. ببخشید اگه احساساتتون تحت شعاع قرار گرفت و ناراحت شدید ولی لازم بود، واقعا برای خودمم سخت بود. مرگ لیلیث اصلا قدار نبود اتفاق بیوفته، قرار بود پسرشون بمیره اما خیلی ناگهانی به ذهنم رسید و این شد. امیدوارم تا اینجا لذت برده باشید😊
نظراتتون کم بودن، همش دو نفر اصلا داستانو می‌خونید؟
نادیده گرفتن نداشتیما
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
هدایت شده از Paradox 𓂀
یک شبی مجنون نمازش را شکست، بی وضو در کوچه لیلا نشست...
هدایت شده از Paradox 𓂀
گفت: عشق آن شب، مستِ مست‌ش کرده بود؛ فارغ از روزِ اَلستش کرده بود،
هدایت شده از Paradox 𓂀
گفت: یارب! از چه خارم کرده‌ای؟! در صلیب عشق، دارَم کرده‌ای؟!
هدایت شده از Paradox 𓂀
خسته‌ام زین عشق، دل خونم مکن؛ من که مجنونم، مجنونم نکن...
هدایت شده از Paradox 𓂀
مرد این بازیچه دیگر نیستم؛ این تو لیلا، دگر من نیستم...
هدایت شده از Paradox 𓂀
گفت: دیوانه، لیلایت منم! در رگِ پیدا و پنهانت منم!
هدایت شده از Paradox 𓂀
سال‌ها با جورِ لیلا ساختی؛ من کنارت بودم و...نشناختی...!