eitaa logo
شماره "۱"
153 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
108 ویدیو
4 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید مردی با نیشخند خطرناک، جوانی که کمتر از بیست و هفت سال سن داشت اما صورتش پر از جای زخم از میدان نبرد بود و در آخر پروفسوری که مغزش بر خلاف پاهایش بیش از حد کار می‌کردند. هیچ‌کس نمی‌دانست شیناستا چطور مقر انجمن را پیدا کرد اما بیشتر اعضای انجمن از بین رفتند یا مجروح و زخمی شدند. این پایان انجمن در سال ۲۳۴۵ بود. در سال ۲۳۴۷ صلح بین زمین و شیناستا برقرار شد و جنگ از بین رفت. تعداد مهندسان کمتر شد و پیشرفت فناوری رفته رفته کم شد، مخصوصا بعد از نابودی بیش از نصف اطلاعات در نابودی انجمن.در سال ۲۳۶۵ انجمن دوباره شکل گرفت. من، فلورنتیا تیستل مهندس جوانی هستم که در پرورشگاه دهکده سن پیراتون بزرگ شدم و جز موافقان برگزاری دوباره انجمن و حمایتگران این انجمن بودم. P2
📪 پیام جدید سه ماه بعد با تهدیدات شینتاستا منحل شد و در نهایت به سن پیراتون برگشتم.عمارت رادرفورد همچون صاعقه‌ای از نوک تپه‌ای به همین نام سر برآورده بود. صاحب این عمارت نوه لرد سابق، لیدی رزالین رادرفورد بود. زنی مرموز که سرتاپا سیاه می‌پوشید و یکی از چشمانش به رنگ سرخی بود که همیشه مات و مبهوت به یک جهت خیره شده بود. شایعات زیادی پیرامونش وجود داشت و هیچ‌کس نمی‌دانست او کیست.اما چیزی که همه می‌دانستند این بود که این زن خطرناک است و کم کم به رزالین فضایی معروف شد و همه چه پیر و چه جوان از او می‌ترسیدند. تنها همدمانش آقا و خانم ایوانز و من بودیم. جالب است نه؟ حتی در قرن بیست و چهارم و پیشرفت فناوری ها مردم به شایعات توجه می‌کنند، شاید هم علتش همین پیشرفت است... من، به خصوص بعد از بازگشتم، زمان زیادی P3
📪 پیام جدید را با او می‌گذراندم. روزی که به کمک لیدی رفته بودم، در زیرزمین چند جعبه کوچک پیدا کردم که پر از تراشه با عنوان: انجمن ویندروینگز، سال ۲۳۴۵ بود. لحظه‌ای کنجکاویم غالب شد و باعث شد که یکی را در جیبم بگذارم. هنگام بازگشت اولین کاری که کردم قرار دادن تراشه در عینکم بود و باعث شد چیز هایی ببینم که کمتر کسی دیده بود. بیش از ده ها ویدیو کوتاه و صدها عکس آنجا بود. زنی با موهای نقره‌ای و چشمان بنفش درخشان که روی کت سفید و مرتبش نام دلایلا ایوانز نقش بسته بود، به مردی با موی نقره‌ای و چشمان آبی و ظاهری آشفته گفت:« لوکا حواست رو به کارت جمع کن.» ناگهان از طرف دیگر، مرد موسیاهی با خنده گفت:« دلایلا، بتونی لوک رو هم آدم کنی، من و ویل رو نمی‌تونی.» و به شانه ویل زد که موی تیره با رگه های بنفش داشت. P4
📪 پیام جدید مهره را چرخاندم. مرد جوانی شبیه ویل روی صندلی نشسته بود و با دختری که چشم‌بند داشت و زنی با موهای نارنجی راجع‌به جنگ بحث می‌کرد.«جنگ همه چیز نیست، ما به امنیت نیاز داریم. گیریم از شر شینتاسا خلاص شدیم از کجا معلوم یه دشمن جدید پیدا نشه؟» اما دختری با موهای نقره‌ای و چشمان آبی جوابش را داد:« ابعد از جنگه که صلح میاد. ندیدی شینتاستا چی به سر ما آورد؟ نمی‌گم که جنگ خوبه، اما وظیفه محافظت از مردمه و حتی اگه لازم باشه باید مهمات بسازیم. اگه کافی نیست به صورت اسکارلت نگاه کن.» مهره را چرخاندم. لیدی رزالین به سمت پیرمردی با عینک تک چشم و پسری مو طلایی رفت و جعبه‌ای را جلویشان گذاشت و به سرعت رفت. پسر خندان گفت:« رزی بیا اینجا.» اما رزی به سردی گفت:« من رزالین رادرفورد هستم.» سپس برگشت. P5
📪 پیام جدید دوباره و دوباره چرخاندم. زنی میانسال با موهای خاکستری مواج با مرد و زنی صحبت می‌کرد. مرد عکس دخترکش را نشان می‌داد که موهای قهوه‌ای روشن و چشمان تیره داشت. چشمان اشکبارم ساعت‌ها روی ویدئو ثابت ماند... سؤالات زیادی در سرم پرواز می‌کرد که کلیدشان در دستان لیدی رزالین بود. تعدادی عکس قدیمی آورد و شروع کرد: «من دختر خوانده ویولتا و ادگار رادرفورد بودم، انها من را هنگام نبرد با میندولا پیدا کردند. دو هم داشتم، چارلز و ویلیام رادرفورد. آنان مهندس بودن و من هم به همان انگیزه مهندسی خواندم و وارد انجمن ویندروینگز شدم.» توانستم به سرعت چارلز را در عکس خانواده رادرفورد بشناسم، مشابه ویل بود با این تفاوت که چشمان طلایی داشت. النور کلینون، دختر آلبرت کلینون هم در انجمن بود. P6
📪 پیام جدید حتما اسم آلبرت، جاسوس شینتاستا را شنیدی. النور همان دختر مو نارنجی بود که در سکوت به بحث‌ها گوش می‌کرد. « البته همه اعضا مهندس نبودند، لونا ایوانز نقاش بود؛ شانسی آزمون داد اما به بهترین طراح ما تبدیل شد. برادر دوقلوش لوکا هم آدم جالبی بود، فراموشکار، اما مسئولیت پذیر. او و همسرش دلایلا هردو عضو بودند.» لونا همان دختری بود که با چارلز بحث می‌کرد. «پروفسور ادگار، قبلا فضانورد بود اما پایش را از دست داد، بعد از آن دوباره در رشته مهندسی درس خواند و انجمن ویندروینگز را تاسیس کرد.» پروفسور ادگار مردی بود با چشمان سبز و موهایی سفید. عینک تک چشمش به او ظاهری ترسناک داده بود اما لبخندش همه چیز را می‌شست. «کارلایل نایت‌رز نابغه که در پایان هر اتفاق می‌فهمیدی چقدر اندیشمند است.» P7
📪 پیام جدید همان پسری با چشمان قرمز بود که به شانه ویل زد.قطره اشکی از چشمانش فروریخت:«الیز جینر مهندس نبود اما تحصیلاتش در زمینه نجوم باعث می‌شد که از ما هم مفیدتر باشد.» الیز همان زن با موهای مواج بود. « اسکارلت لورن جنگجویی بیست و سه ساله بود که مدت ها در سیاره کیپورا اسیر بود، بعد از آزادی با اطلاعات زیادی سراغ انجمن آمد و به سرعت جا در دل همه‌مان باز کرد.» اسکارلت همان دختری بود که چشم‌بند به چشم داشت. «پدر و مادرت که حتما تصویرشان را دیده‌ای، آدام و ماریان تیستل، آدم‌های باهوش و فوق‌العاده‌ای بودند. و در آخر خاویر چارلتون، یتیمی که به سختی درس خوانده بود.» خاویر همان پسر مو طلایی بود. « ما همه یک خانواده بودیم و مهم نبود که نسبتی با یکدیگر نداشتیم. P8
📪 پیام جدید هنگام ناراحتی الیز با یک فنجان چای داغ در کنارت بود، لونا دلداریت می‌داد، پروفسور با لحن پدرانه‌اش از خاطراتش می‌گفت و ویل و لوکا تو را می‌خنداندند. همه چیز خوب پیش می‌رفت؛ چارلز و لونا نامزد بودند، اختراع جدیدمان که می‌توانست دنیا را زیر و رو کند و ما را نجات بدهد در مراحل اولیه آزمایش بود و اسکارلت باعث شد ویل و النور احساس متقابل هم را بفهمند. آزمایشگاه ما از اتاق بزرگی در مرکز شهر، یک راهرو طولانی و اتاق اصلی در زیرزمین تشکیل شده بود که در و دیوار های ضد انفجار داشت. اتاق اصلی زیر همین عمارت است که بعدا بهت نشان می‌دهم. اما خوشحالی در این جهان بی‌ثبات هیچ‌گاه پایدار نیست.روزی خاویر گریان به سمت پروفسور دوید:« منو ببخشید مجبور شدم. لرد کلینون تهدیدم کرد مجبور شدم جای آزمایشگاهو لو بدم. P9
📪 پیام جدید باید فرار کنین. توروخدا منو ببخشین» پروفسور با صلابت گفت:« اگه شینتاستا می‌خواد حمله کنه ما هم می‌جنگیم می‌کنیم. الان وقت دعوا نیست، وقت همدلی و مقاومته.» همان لحظه صدایی مهیب آمد. نبرد سخت و دردناک بود، دولت کمکی به ما و فرارمان نکرد. خودمان بودیم و علممان. در همان لحظه اول پدرت هنگام برداشتن اسلحه و دادنشان به ما کشته شد. یک سرباز تفنگ sntt 470 را درست جلوی ویلیام گرفت و شلیک کرد. وقتی چشمانم را باز کردم ویل، زنده و جسد خونین اسکارلت جلوی پایش بود. مادرت هم در همان لحظه‌ها با شلیک spfo، سلاحی که خودش ساخته بود، از دنیا رفت. من در آن مهلکه در اثر تفنگ zfrh56 بینایی یک چشمم را از دست دادم. ناگهان خاویر با شلیک سلاحی که هنوز آماده نبود و می‌توانست به او آسیب برساند به کمکمان آمد P10
📪 پیام جدید وباعث فرار بسیاری از شینتاستایی ها شد. همان لحظه پروفسور ما را به راهرو فرستاد و از جیبش بمبی نوری_صوتی بیرون آورد. می‌خواست خودش را منفجر کند تا ما را نجات بدهد. نتوانستیم جلویش را بگیریم و به زور ما را دور کرد و ناگهان خود را منفجر کرد. عایق جلوی آسیب دیدن ما را گرفت، اما پروفسور و شینتاستایی های باقی مانده مردند. خاویر نتوانست خود را ببخشد و به اتاق برگشت تا جسد پروفسور را برگرداند که یک شینتاستایی نیمه جان چاقویی به سویش پرتاب کرد و این بهترین پایان برای او بود. مرگی شرافتمندانه که لیاقتش را نداشت. بعد از آن اتفاق متوجه شدیم که لونا نیست. چارلز به خیال اینکه او گروگان شینتاستا است بیش از مدت هاست که در ایستگاه فضایی تیراسلف، نزدیک ترین متحد زمین به شینتاستا، کار می‌کند P11
📪 پیام جدید و هر ازگاهی با من تماس می‌گیرد. بعد از مرگ اسکارلت دفترچه خاطراتش را پیدا کردم. متوجه شدم که اسکارلتی که تمام مدت به ویلیام و النور، مخصوصا النور مشاوره عشق می‌داد، عاشق ویلیام بوده است. همانقدر دردناک و عمیق که باعث شد به‌خاطر ویلیام از عشقش دست بکشد. فهمیدن این موضوع تاثیر زیادی بر النوری که بهترین دوست اسکارلت بود، گذاشت و خودش را مقصر مرگ اسکارلت می‌دانست. ویل هم چند ماه بعد بر اثر موج sntt470 کشته شد و باعث فروپاشی ذهنی و درهم شکستگی بیشتر النور شد. مدت‌هاست که در روستایی و بدون هیچ فناوری زندگی می‌کند. باور می‌کنی که حتی از نامه استفاده می‌کند؟ الیز هم به تدریس نجوم در دانشگاه مشغول شد و سه سال پیش از دنیا رفت. دلایلا و لوکا هم در شرکتی خارجی شروع به کار کردند. P12
📪 پیام جدید من بعد از نابینایی چشم چپم خانه نشین شدم و تنها کسی که به دیدنم می‌آمد کارلایل بود. کارل به مهندسان گروه جنگجویان پیوسته بود. وقتی به دیدنم می‌آمد گل های رز سیاه و قرمز برایم می‌اورد. آه به هر حال او هم کشته شد. در وصیت نامه‌اش نوشته شده بود که یکی از چشمانش را به من پیوند بزنند. -چرا از چشم مصنوعی استفاده نکردید؟ «فناوری ارزشمندترین افراد زندگیم را از من گرفت. نمی‌توانستم این کار را انجام بدهم. بعد از مرگ پدرم از شهر خارج شدم و به اینجا آمدم. بیا کارگاه اصلی را نشانت بدهم.» مرا به زیرزمین برد و در گوشه سمت چپ خاک را کنار زد و از جیبش چیزی فلزی درآورد و روی زمین نگه داشت. صدای پیرمردی پر انرژی گفت:« رزالین رادرفورد خوش‌آمدی.» آزمایشگاه همانی بود که در ویدیو دیده بودم. P13