eitaa logo
شماره "۱"
155 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
108 ویدیو
4 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098
مشاهده در ایتا
دانلود
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/445 واو... عاشق متنایی ام که ستایش چیزی که قابل ستایش نیست رو میرسونه ~~ جمله سنگینی بودد😁💗
📪 پیام جدید (خدا نکشتت من فردا امتحان دارم ولی نمیتونم از خوندن متنات دست بکشم...) ~~ برو امتحانتو بخون اون مهم‌تره متنای من همیشه هستن😭😭
📪 پیام جدید (هشتکم هم اشتباه زددددددددم!!!) ~~ برات درستش کردممم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9536 گفتم طولانیه اذیت میشین.😂 ~~ نه بابا مشکلی نداشتتت
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9537 💞✨ https://eitaa.com/Nummer_ett/9538 قبول دارم خودمم یکم زیادی گیج می‌شدم.😂😂 ~~ 😂😁😁
📪 پیام جدید سلااام خوبین ؟ برای چالش سعی کردم یه چیزی بر خلاف طنز همیشگیم بنویسم ...واسه همین فکر کنم چندان جالب نشده ولی خب امیدوارم خوشتون بیاد ~~~ سلاممم آخجوننن
📪 پیام جدید https://eitaa.com/Nummer_ett/9512 نازی نازیی😭🤏🏻قابلتو نداشت☝🏻😭 ~~~
📪 پیام جدید سه هفته بود که آسمون رنگ آبی ندیده بود. ابرهای سیاه روی شهر مثل کفن خوابیده بودن. ایوا و دریک در آخرین لحظات قبل از غروب با تمام وجود میدویدند . باید قبل از پیدا شدن زامبی ها به پایگاه ، یا یه جای امن میرسیدن...مرگ پشت سرشان بود . قبل از شکستن دیوار های بیرونی شهر ، اونا کنار دریاچه بودن با قهوهی داغ و رؤیاهای ساده. وقتی صدای زوزهی زامبیها و شلیک پدافند های نظامی از بیرون میاومد، دریک برای من کردن تنش شوخی میکرد: «یه روز اگه آخر دنیا بشه، من بازم تو رو پیدا میکنم!» ایوا میخندید و با مشت به شانه ی او میزد . آخر دنیا برایشان خیلی دور و خنده دار بود . اما اون شب، وقتی دیوار شهر شکست، صدای خنده شون هم گم شد .
📪 پیام جدید باید از گوشه شهر ، به هر نحوی به پایگاه نظامی مرکز شهر میرسیدن ...اول چند نفر بودن ، ایوا نشمرده بود و بعد فقط اون دو تا بودن ...شب ها قایم میشدن و روز ها حرکت میکردن . تنها سلاحشون هفت تیر دریک بود و چند چاقو . قولی جاری شد : « ایوا ...اگه زامبی ها گازم گرفتن و آلوده شدم نذار...زنده بمونم ..» ایوا به لب هایی لرزان قول داد :« تو هم همینکارو برا من انجام بده » « قبوله » . این قول عاشقانه نبود ..اما بیشتر از هر قول دیگری عشق بین آن ها را نشان میداد . هوای بارانی، بوی فلز و دود میداد. از کنار اجساد سوخته رد شدن، بیهیچ حرفی دریک هوای ایوا را داشت . زمان مثل تیغ برید. پایگاه نظامی نزدیک بود ، اما غروب از آن نزدیکتر بود زامبیها نزدیکتر شدن، نفسهاشون سنگین، صدای پاهاشون مثل ضربان مرگ.
📪 پیام جدید باید قایم میشدن...امشب نمیشد به پایگاه رسید . خانه ای با در باز . دریک ایوا را به داخل خانه هل داد . فرصت نبود ، اگر داخل خانه میرفتند و جایی برای قایم شدن نبود کارشان ساخته بود . دریک در را پشت سرش بست . باید جلوی ورود زامبی ها را میگرفت . اگر جلوی در می ماند حواس زامبی ها به او پرت میشد و سمت ایوا نمیرفتن . ایوا با مشت به در میکوبید :« درییییک ! باز کن دروووو! » صدای قفل شدن در... مرز بینشون شد. - دریک ! تو رو خدا باز کن دروووو ! دریک -ششش ، ایوا ، همونجا بمون . -تو قول دادی با هم زنده بمونیم -ما هنوزم با همیم، فقط... از دو طرفِ دنیا. صدای گریه های ایوا بلند تر از قدم های زامبی ها بود . قلب دریک داشت میشکست . صدای زامبیها نزدیک شد. ایوا صدای درگیری های آن سوی در را می‌شنید
📪 پیام جدید شش گلوله . سر و صدا خوابید . صدای نفس نفس زدن ها و ناله دردمند شنیده میشد :« دریک ؟» - یادت هست قرارمون رو؟ اگه یکی از ما آلوده شد... -نه...نه توروخدا دریک ...نهه -ببخشید ایوا.... نمیتونم بذارم همچین کار سختی بکنی ...خیلی دوست دارم .خداحافظ عشق من صدای شلیک. آخرین گلوله ی هفت تیر . ایوا جیغ زد. دنیا ساکت شد. خورشید طلوع کرد . بر دنیای عاشقانی که دیگر نبودند . در دو طرف در . جدا ولی کنار هم . رد گلوله ای بر سر یکی ، و رد چاقو بر قلب دیگری . روی زمین با خون نوشته شده بود دریک و ایوا اینجا بودند . و با هم خواهند ماند .