📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/445
واو...
عاشق متنایی ام که ستایش چیزی که قابل ستایش نیست رو میرسونه
#little_M
#دایگو
~~
جمله سنگینی بودد😁💗
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9536
گفتم طولانیه اذیت میشین.😂
#کرم_کتاب
~~
نه بابا مشکلی نداشتتت
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/9537
💞✨
https://eitaa.com/Nummer_ett/9538
قبول دارم خودمم یکم زیادی گیج میشدم.😂😂
#کرم_کتاب
~~
😂😁😁
📪 پیام جدید
سه هفته بود که آسمون رنگ آبی ندیده بود.
ابرهای سیاه روی شهر مثل کفن خوابیده بودن.
ایوا و دریک در آخرین لحظات قبل از غروب با تمام وجود میدویدند . باید قبل از پیدا شدن زامبی ها به پایگاه ، یا یه جای امن میرسیدن...مرگ پشت سرشان بود .
قبل از شکستن دیوار های بیرونی شهر ، اونا کنار دریاچه بودن
با قهوهی داغ و رؤیاهای ساده.
وقتی صدای زوزهی زامبیها و شلیک پدافند های نظامی از بیرون میاومد، دریک برای من کردن تنش شوخی میکرد:
«یه روز اگه آخر دنیا بشه، من بازم تو رو پیدا میکنم!»
ایوا میخندید و با مشت به شانه ی او میزد . آخر دنیا برایشان خیلی دور و خنده دار بود .
اما اون شب، وقتی دیوار شهر شکست، صدای خنده شون هم گم شد .
#لورال
#دایگو
📪 پیام جدید
باید از گوشه شهر ، به هر نحوی به پایگاه نظامی مرکز شهر میرسیدن ...اول چند نفر بودن ، ایوا نشمرده بود و بعد فقط اون دو تا بودن ...شب ها قایم میشدن و روز ها حرکت میکردن . تنها سلاحشون هفت تیر دریک بود و چند چاقو . قولی جاری شد : « ایوا ...اگه زامبی ها گازم گرفتن و آلوده شدم نذار...زنده بمونم ..» ایوا به لب هایی لرزان قول داد :« تو هم همینکارو برا من انجام بده » « قبوله » . این قول عاشقانه نبود ..اما بیشتر از هر قول دیگری عشق بین آن ها را نشان میداد .
هوای بارانی، بوی فلز و دود میداد.
از کنار اجساد سوخته رد شدن، بیهیچ حرفی دریک هوای ایوا را داشت .
زمان مثل تیغ برید.
پایگاه نظامی نزدیک بود ، اما غروب از آن نزدیکتر بود
زامبیها نزدیکتر شدن، نفسهاشون سنگین، صدای پاهاشون مثل ضربان مرگ.
#لورال
#دایگو
📪 پیام جدید
باید قایم میشدن...امشب نمیشد به پایگاه رسید .
خانه ای با در باز . دریک ایوا را به داخل خانه هل داد . فرصت نبود ، اگر داخل خانه میرفتند و جایی برای قایم شدن نبود کارشان ساخته بود . دریک در را پشت سرش بست . باید جلوی ورود زامبی ها را میگرفت . اگر جلوی در می ماند حواس زامبی ها به او پرت میشد و سمت ایوا نمیرفتن . ایوا با مشت به در میکوبید :« درییییک ! باز کن دروووو! »
صدای قفل شدن در... مرز بینشون شد.
- دریک ! تو رو خدا باز کن دروووو ! دریک
-ششش ، ایوا ، همونجا بمون .
-تو قول دادی با هم زنده بمونیم
-ما هنوزم با همیم، فقط... از دو طرفِ دنیا.
صدای گریه های ایوا بلند تر از قدم های زامبی ها بود . قلب دریک داشت میشکست .
صدای زامبیها نزدیک شد.
ایوا صدای درگیری های آن سوی در را میشنید
#لورال
#دایگو
📪 پیام جدید
شش گلوله . سر و صدا خوابید . صدای نفس نفس زدن ها و ناله دردمند شنیده میشد :« دریک ؟»
- یادت هست قرارمون رو؟ اگه یکی از ما آلوده شد...
-نه...نه توروخدا دریک ...نهه
-ببخشید ایوا.... نمیتونم بذارم همچین کار سختی بکنی ...خیلی دوست دارم .خداحافظ عشق من
صدای شلیک. آخرین گلوله ی هفت تیر .
ایوا جیغ زد. دنیا ساکت شد.
خورشید طلوع کرد . بر دنیای عاشقانی که دیگر نبودند . در دو طرف در . جدا ولی کنار هم .
رد گلوله ای بر سر یکی ، و رد چاقو بر قلب دیگری .
روی زمین با خون نوشته شده بود
دریک و ایوا اینجا بودند . و با هم خواهند ماند .
#لورال
#دایگو