مونتاگ ابتدا فقط شروع به فکر کردن میکند. برای نخستین بار به کارش، به زندگیاش و به جامعهای که در آن زندگی میکند شک میکند. دیگر سوزاندن کتابها برایش یک وظیفه عادی نیست؛ با خودش میپرسد:
«اگر کتابها اینقدر خطرناکاند، چرا بعضی آدمها حاضرند برای نجاتشان حتی جانشان را فدا کنند؟»
این سؤال او را به تصمیمی جسورانه میرساند: او به جای سوزاندن همه کتابها، یکی از آنها را پنهانی نگه میدارد و شروع به خواندن میکند.
هر صفحهای که میخواند، احساس میکند جهان بزرگتر از چیزی است که به او گفته بودند. او درمییابد که کتابها فقط کاغذ و جوهر نیستند؛ آنها خاطره، اندیشه، تاریخ و صدای انسانهایی هستند که قرنها پیش زیستهاند.
از اینجا به بعد، مونتاگ دیگر فقط یک آتشنشان نیست؛ او به انسانی تبدیل میشود که در جستوجوی حقیقت است. همین جستوجو او را در برابر حکومت، همکارانش و حتی شیوه زندگی گذشتهاش قرار میدهد.
'نیلوفر آبی'
کتابِ 'فارنهایت ۴۵۱' به نظر جالب میاد
خب تقریبا همشو برای خودم و شما اسپویل کردم.موفق باشید🤍
'نیلوفر آبی'
کتابِ 'فارنهایت ۴۵۱' به نظر جالب میاد
راستی فارنهایت ۴۵۱ درواقع دماییه که کاغذ درش آتش میگیره و میسوزه✨
'نیلوفر آبی'
امشب یه دلشوره ی خیلی عجیبی دارم. خدایا رحم کن
وقتایی که حالم بده هیچی مثل 'یادگرفتن'آرومم نمیکنه
هرچی مبحث پیچیده تر و گنده تر باشه و نیاز داشته باشم بیشتر کشفش کنم،آروم تر میشم
و البته که دنبال کردن این روش شجاعت و یه حال بدی خاصی میخواد😂😔
اما واقعا جوابه..
امتحانش کنید
یه چیزی دیدم از یه دخترخانوم مصری که داشت به زبان 'مصرِباستان' با یه اهنگ خاص آواز میخوند.
به این فکر کردم که ما هم از نظر اطلاعاتی از دوران باستانی کشورمون داریم شبیه به مصری ها هستیم
بهش فکر کنید،ما هزاران هزار کتاب رو در اثر سوخته شدن از دست دادیم،و مصریان هزاران هزار کتاب دارن که هنوز نتونستن رمز گشاییشون بکنن و ذره ای ازشون بفهمن.
به نوعی میشه گفت دانشِ زبانی هردوی ما از پیشا تاریخِ خودمون بسیار کمه
و این شباهت یه سوالی تو ذهنم ایجاد کرد.
دیشب هم داشتم یه مطلب جالب راجب ژنتیک(اپی ژنتیک) میخوندم که میگفت:عوامل محیطی بر ژن های انسان غالبه،یعنی بدن تو در شرایط خاص ممکنه بتونه ژن هایی رو آزاد کنه که کاملا با چیزی که الان 'میدونی' و 'هستی' متفاوته
دقیقا نمیدونم اما مثلا ممکنه علارغم داشتن خانواده و فامیل و جدوآباد 'چشم قهوه ای' طی شرایط محیطی خاص یهو چشم طوسی/آبی/سبز متولد بشی
یا مثلا آدماییو دیدین که به یه کشور دیگه مهاجرت میکنن چهرشونم عوض میشه؟
مثال های زیادی براش وجود داره من دارم فیزیکی هاشو میگم درحالی که تغیرات روانیش هم بسیار مهمه
در نهایت این به ذهنم اومد آیا ممکنه با دانش کمی که راجب گذشتگان و اجدادمون داریم یکدفعه رفتاری مشابه با اونها رو نشون بدیم و اینطوری بشناسیمشون؟به عبارتی ژن های مربوط به اونها رو در خودمون فعال کنیم؟
مثلا مثل اونها آواز بخونیم با آوازِ خاصی که داشتن
یا مثل اونها نقاشی بکشیم یا بنویسیم،ساز بزنیم حتی برقصیم!!!!!
یا مثلا لحن/نگاه کردن و حتی فکر کردنمون شبیه به اونها بشه؟
خیلی جالبه ها مثلا فکر کن اگر به بدنت و حافظه سلولیت آزادی بدی ممکنه خودش به تنهایی یک کتابِ تاریخ برات بنویسه✨
شایدبخاطر همینه که انقدر روی آزادانه رقصیدن،خوندن،نقاشی کشیدن و... تاکید شده!
چون بدن میتونه بخاطر بیاره تمام لحظاتی رو که تو زندگی نکردی و تمام اسنادی رو که نابود شدن چون اونا میخواستن تو هرگز بیاد نیاری..