وای امروز بعد از حدود یکی دوماه رفتم کانون
دلم خیلیی تنگ شده بود. گاد
تازه حانیه هم اومده بود.
خانم رسول زاده یه جمله داد تا بریم در ادامهش داستان بنویسیم:
"برای آخرین بار کلید را در قفل چرخاند. باز نمیشد که نمیشد"
نمیدونم چرا یاد داستان هایی با ژانر ترسناک افتادم.
زینبم دیدم:))
امروز که از نزدیک زینب و دیدم دستاشو به نشونهی بغل باز کرد. و من برگام ریخته بود. فکر میکردم بغل دوست نداره. هیچی دیگه با برگ های ریخته شده بغلش کردم. (باید بگم که اگر تصورتون ازش کیوتطوره باید بگم اشتباهه.) زینب یکسال از من کوچیکتر ولی خفن تره. البته بخاطر شخصیت درواقع همون تایپشه. بعد از بغل گفت " میدونستی تایپت با تایپم شیپ میشه؟ " و من اینجوری بودم که " اره 👈🏼👉🏼 "
بعد از اون ازش خداحافظی کردمو رفتم از اونجا. امروز خیلی زود برگشتم. تازه بحث داستان نوشتن شروع شده بودT-T
تازه کتابم امانت گرفتم. دوستش میدارم. ژانر ماجراجوییطور داره.
پ.ن: الان ساعت ۱۲:۱۲ دقیقهست که اینو فرستادم و معلوم نیست کِی بدستون میرسه.