جوری شبا تا صبح بیدارم که فکر کنم شب قدر برام تعیین کردن که امسالو شب زندهداری کنم
ولی جدی
از وقتی در جواب سوال "خوبی؟/چطوری؟" و امثال اینها، جواب میدم "شکر" حالم بهتره؛ حتی زمان هایی که خوب نبودم.
اگر بدونین چقدر حرف ناگفته دارم باهاتون..
روزی نیست که توی ذهنم باهاشون حرف نزنم.
- چرا توی ذهن؟
بخاطر اینکه اون لحظهای که دارم حرف میزنم، یا نت ندارم، یا حس میکنم اهمیتی ندارن حرفام یا گوشی دستم نیست و یا کلی بهونه دیگه که توجیه میکنن دلیل غیبت این چند وقتو.
حس میکنم با حرف زدن باهاتون وقتتون رو تلف میکنم. بنابراین هیچ پیامی از اینجا نمیبینین. فکر نکنین که حواسم بهتون نیست یا اهمیتی بهتون نمیدم. اتفاقا چون واسم مهمین که وقتتون هدر نره، پیامی نمیدم. یک عالمه اتفاقای خوب و بد برام افتاده ولی باهاشون درمیون نزاشتم.
پوشه دوربینم پر شده از عکسای گرفته شده؛ ولی ارسال نشده.
دلم برای اون منی که هرروز میومد و اینجا خودش رو بروز میداد تنگ شده. خستم از قانع کردن خودم که من تغییر کردم، نسبت به قبل درونگرا تر شدم، پس عادیه که ارتباطم کم بشه ولی نه. این قانع کننده نیست برام و عذاب وجدان میگیرم. اینجا مثل بچم میمونه. بچهای که از بس باهاش حرف نزدم، ازش دور شدم.
از بس حرف نزدم، نمیدونم باید چی بگم؟ چی نیازه که بگم؟ گفتن چی درسته؟ بروز دادن چی مهمه؟. دیدین وقتی بعد یه مدت وقتی با کسی حرف نزنین، وقتی که بخواین برین سراغش یکم رودربایستی دارین که چرا زودتر سراغش نرفتم؟ منم الان همون. باهاتون رودربایستی دارم. ازتون خجالت میکشم که انقدر ازتون دور شدم.
ولی با این حال..
همچنان هستین. و من بابت وجود تکتکتون ازتون ممنونم و توی دعاهام به یادتون هستم.
دعا کنین آدم بشم.
تو قلبمین، دونهدونهتون❤️🩹