eitaa logo
اوکۍ. باشہ!
80 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
140 ویدیو
2 فایل
حس کنید... عطرِ مست‌کننده‌یِ نسکافه را ! . 💙 ما مسافرِ سفرِ بی‌نهایتیم ♾️ . . اینجا چنل روزمرگیِ یه دختر خیلی احساسیه:) . . مِرینا (Merina): الهه زیبایی و خوش قلبی فو (Fou): دیوانه‌. دیوانه‌ی چیزی یا کسی بودن . بستی: Private گمشده: @sunken4
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از TheEndخسـته¡
کاش همیشه محرم باشه.
خستگی و کوفتگیِ بعد از روضه، عجیب دلچسبه.
بچه‌ها کسی اینجا هست که صبحا بین ساعت ۷ تا ۸ از خواب بیدار بشه؟ (هرروز یا اکثریت روزهای هفته) @Z_S_M_24
39.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو بگو عشق.... ▪️شب سوم/محرم ۱۴۰۳ _______________ کاشان/عشاق الحسن (ع) @oshagh_al_hasan
باید امشبمو تعریف کنم واستونننبنیننس✨✨
- ۱۴۰۳/۴/۲۰
اوکۍ. باشہ!
- ۱۴۰۳/۴/۲۰
با ناراحتی و عذاب وجدان از ماشین پیاده شدم و به سمت حسینیه قدم برداشتم. دم در حسینه خم شدم تا برای کفشام پاکت بردارم که دو نفر صدام زدن "خانوم ... خانوم". سرمو بلند کردم و قد خمیده‌مو راست کردم "بله ... جانم؟". با لبخند یکی از خانوما دعوتم کرد که عضو موسسه‌شون بشم و خادم بشم. تا دعوتشونو قبول کردم، همون لحظه پری که دستش بود رو بهم داد "وسط کوچه بایست و خانوما رو راهنمایی کن که بیان داخل حسینیه" . "چشم"‍ی گفتم و سر پستم ایستادم. با پرم خانوما رو هدایت میکردم سمت حسینیه. یه لحظه دقت کردم دیدم هرکس می‌ره سمت حسینیه دوباره برمیگرده. رفتم داخل حسینیه رو نگاه کردم. ظرفیت کامل شده بود. تا حالا که خانوما رو هدایت میکردم سمت حسینیه باید از این به بعد پر رو برعکس حرکت میدادم و هدایشون میکردم سمت چادر/خیمه. بخاطر خیلی زیاد خوشگل بودن صدای (آروم و مهربون) سخنران، نتونستم هیچی از حرفاشو بفهمم. وقتی هم مداح شروع کرد به خوندن هم همینطور. فقط تونستم بفهمم امشب برای عبدالله پسر امام حسن بوده. امشب لیاقت اشک ریختن رو نداشتم. لیاقت سینه زدن رو نداشتم و واقعا ذره ذره دلم آب شد. نمیدونم الان خوشحال باشم که خادم روضه امام حسین(ع) بودم یا از اینکه نتونستم از روضه امشب استفاده کنم، ناراحت باشم. موقع شام دادن، داخل گیت ایستادم (پهن بود و مشکلی برای رفع و آمد پیش نمیومد) و با لبخند به مردم "به سلامت. خدانگهدار" میگفتم. افرادی که بهم "خسته نباشید" ، "دستتون درد نکنه" یا "قبول باشه" بهم میگفتن واقعا باعث میشدن انرژی بیشتری بگیرم و خستگیم در بره. موقع برگشت بخاطر اینکه خادم بودم دوتا نذری بهم دادن. ولی موقع برگشت با خودم گفتم "دوتا شام می‌خوام چیکار وقتی نتونستم دوتا قطره اشک بریزم". نمی‌دونستم ناراحت باشم یا خوشحال. وقتی رسیدم خونه دیدم از بس راه رفتم، پام تاول زده. من حتی توی کربلا که انقدر راه رفتیم یا وقتایی که خادم بودم پام تاول نزد، ولی امشب چرا. برام عجیب بود. با این حال، الحمدالله🌱
اوکۍ. باشہ!
با ناراحتی و عذاب وجدان از ماشین پیاده شدم و به سمت حسینیه قدم برداشتم. دم در حسینه خم شدم تا برای ک
وقتی سرمو گذاشتم رو بالشت تا تونستم تایپ کردم ولی خستگی بر من غلبه کرد و بیهوش شدم. بخاطر همین الان واستون فرستادم🥲💘
بچه‌های کنکوری خداقوت🥹💕.
خب دیگه حالا وقتشه که شماها برای من دعا کنید🥲❤️‍🩹.
امروز با دوستام اومدیم پیش استاد محمدی برامون ثبت نامو انجام بده. تموم شد رفت ولی من هنوز از استرس قلبم داره میاد تو حلقم😭
اوکۍ. باشہ!
- ۱۴۰۳/۴/۲۰
- ۱۴۰۳/۰۴/۲۱ امشبم مثل دیشب لیاقت خادمی رو داشتم💓.