امشب من و مائده اندازه چهارتا مرد کار کردیم😂😭. پارچه های مشکی که توی کوچه زده بودن، پایینشون از میله ها باز شده بودو توی هوا بودن. من و مائده توی خاک و خولا میگشتیم سیم پیدا کنیم تا پارچه هارو به میلهها ببندیم. خود مردا سیمارو با انبر دست میبستن ولی ما با انگشتامون تابشون میدادیم😭🤏🏼.
وای امشب شام کباب بود. نمیدونین چه خبر بود🤡. دوبار دختره با جنسیت دختر اومد شام گرفت، بیارم روسریشو در آورد و با موهای پسرونه با جنسیت پسر اومد شام گرفت🥴.
شبای قبل با لبخند با مردم خداحافظی میکردم. امشب اصلا فرصت لبخند زدن رو نداشتم. فقط خداحافظی کردم. حالا عذاب وجدان دارم که فکر نکنن بد اخلاقم که امشب بهشون لبخند نزدم🥺.
دیشب دوتا آشنا دیدم. یکی از بچههای کتابخونه بود. یکیم از بچههای راهیان نور کلاس یازدهم. اون به من میگفت "خوش به سعادتت خادمی التماس دعا" منم گفتم "آره خب ولی سخنرانی و مداحی رو از دست میدم. هروقت دلت شکست و گریه کردی التماس دعا". اینجوری قرار شد هردو مون برای همدیگه دعا کنیم🤍.
امشب کلا وظیفهم فرق میکرد. امشب رفتم داخل چادر و مردم رو هدایت میکردیم به اول مجلس جلو بشینن که کامل پر بشه. این خودش باعث شد امشب بتونم سخنرانی بیشتری گوش بدم. اما مداحی ... همون جور که مردم رو هدایت میکردم اشک هم میریختم. خیلی سخت بود با بغض توی گلوم به مردم خوش آمد بگم ولی میگفتم. امشب تونستم گریه کنم ولی نه اون قدر زیاد. امیدوارم جلسه فردا و مقتل خوانی این گریه نکردنا رو بشوره ببره🥺🥲.
همیشه فکر میکردم باید زیاد گریه کنم تا احساس خالی بودن و آرامش داشته باشم. ولی الان فهمیدم اگه فقط چندتا دونه اشک ریخته بشه ولی اون چند قطره واقعی و با اخلاص باشه، کافیه برای گرفتن حس خوب.
مثل امشب؛ زیاد گریه نکردم ولی حالم خوبه. حال معنویم خوبه. حال دلم خوبه. آرومم. آرامش دارم. الحمدالله🤲🏼🌿.