هدایت شده از TheEndخسـته¡
میگفت:
شماها(رشتمون) همتون 0 و 1 هستید..
بزرگترین مشکلتون هم این منطقتونه...
همه مشکلات میخواید با فرمول حل کنید..
همینطور ادامه بدید به مشکل بزرگی بر میخورید..
اوکۍ. باشہ!
میگفت: شماها(رشتمون) همتون 0 و 1 هستید.. بزرگترین مشکلتون هم این منطقتونه... همه مشکلات میخواید با ف
همینجاست که منطق فازی بکار میاد.
دوساعت خوابیدم، به خدا رسیدم😂😂.
گوشیم به شارژر بود خوابیدم. الان که بیدار شدم دیدم نیست. خواب کلا از سرم پرید. خداروشکر پیداش کردم😂🥲.
خب بیاین براتون بنویسم از دیروز ✍🏼
پارت ۱
صبح ۷:۳۰ بیدار شدم. چشمام باز نمیشد. با خودم گفتم یه نین ساعت دیگه بیدار میشم که داروهامم بخورم. خوابیدم و ۹:۳۰ بیدار شدم😂. کارامو کردم و ۱۰:۳۰ زدم بیرون. کلی مقصد های مختلف داشتم. اول رفتم یه داروخانه برای گرفتن داروهای مامانیم. کلی معطل شدم آخرشم گفت ما قرارداد نداریم با فلان بیمه. باید بری یه جای دیگه. دوباره حرکت کردم رفتم یه داروخانه دیگه و بالاخره داروهارو گرفتم. مقصد رو به عنوان خونه مامانیم تغییر دادم. مبادله کالا به کالا کردیم 😂 و دوباره حرکت کردم به سمت چهارراه که نون ساندویچی و مواد لازم برای شام رو بخرم برای توی اتوبوس. بلیط کارتم رو شارژ کردم و حرکت کردم به سمت مقصد بعدی. چهارراه ورزشگاه پیاده شدم و رفتم گوجه خریدم و راهمو به سمت فروشگاه کج کردم. از فروشگاه خوراکی خریدم برای توی راهم و بالاخره رفتم سمت خونه✨✨.
پارت ۲
رسیدم خونه و رفتم سراغ چمدونم. وسایلی که از مامانیم گرفته بودم مثل (چادر رنگیم، کتاب و ..) رو به چمدونم اضافه کنم. تا ساعت ۳ ظهر چمدونم تکمیل شد. ناهار خوردیم و رفتیم سراغ استراحت. اتوبوس قرار بود ساعت ۵:۳۰ عصر از اصفهان حرکت کنه و بیاد عوارضی دنبال من و فاطمه سادات (حالا باشه دوستامو معرفی میکنم بهتون🤭). ۵:۳۰ بلند شدیم و مامانم رفت برام شام درست کنه. منم لباسامو میپوشیدم تا تکمیلِ تکمیل باشمو بابامم با راننده برای ساعت ۷:۳۰ عوارضی هماهنگ کرد. ساعت ۷ زدیم بیرون. تخمه خریدیم و آروم آروم رفتیم تا به عوارضی برسیم. به عوارضی که رسیدیم حدودا ۷:۱۰ بود. زنگ زدم به فاطمه که ببینم این ماشینی که کنارمونه، اونه یا نه. جواب مثبت داد. فاطمه سادات با خانوادهش خداحافظی کرد و اومد توی ماشین ما. و همین شد که باهاش دوست بشم. باهم از هر دری حرف زدیم. اتوبوس ۸:۱۵ رسید عوارضی.