eitaa logo
اوکۍ. باشہ!
80 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
140 ویدیو
2 فایل
حس کنید... عطرِ مست‌کننده‌یِ نسکافه را ! . 💙 ما مسافرِ سفرِ بی‌نهایتیم ♾️ . . اینجا چنل روزمرگیِ یه دختر خیلی احساسیه:) . . مِرینا (Merina): الهه زیبایی و خوش قلبی فو (Fou): دیوانه‌. دیوانه‌ی چیزی یا کسی بودن . بستی: Private گمشده: @sunken4
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی‌دونم اسمشو "زمان درست، مکان درست" میشه گذاشت یا نه. ولی خیلی به دلم نشست این عکس🥹
اوکۍ. باشہ!
خبر آمد؛ خبری در راه است..
انقده دیگه مونده تا بگم 🤏🏼
{ شاه پناهم بده:) } همین الان از توی اتوبوس به سمت مشهد اردوی بینهایت:)💙☁️
دوساعت خوابیدم، به خدا رسیدم😂😂. گوشیم به شارژر بود خوابیدم. الان که بیدار شدم دیدم نیست. خواب کلا از سرم پرید. خداروشکر پیداش کردم😂🥲.
نماز صبح💚 موقعیت؟ خودمم نمیدونم😂.
خب بیاین براتون بنویسم از دیروز ✍🏼 پارت ۱ صبح ۷:۳۰ بیدار شدم. چشمام باز نمیشد. با خودم گفتم یه نین ساعت دیگه بیدار میشم که داروهامم بخورم. خوابیدم و ۹:۳۰ بیدار شدم😂. کارامو کردم و ۱۰:۳۰ زدم بیرون. کلی مقصد های مختلف داشتم. اول رفتم یه داروخانه برای گرفتن داروهای مامانیم. کلی معطل شدم آخرشم گفت ما قرارداد نداریم با فلان بیمه. باید بری یه جای دیگه. دوباره حرکت کردم رفتم یه داروخانه دیگه و بالاخره داروهارو گرفتم. مقصد رو به عنوان خونه مامانیم تغییر دادم. مبادله کالا به کالا کردیم 😂 و دوباره حرکت کردم به سمت چهارراه که نون ساندویچی و مواد لازم برای شام رو بخرم برای توی اتوبوس. بلیط کارتم رو شارژ کردم و حرکت کردم به سمت مقصد بعدی. چهارراه ورزشگاه پیاده شدم و رفتم گوجه خریدم و راهمو به سمت فروشگاه کج کردم‌. از فروشگاه خوراکی خریدم برای توی راهم و بالاخره رفتم سمت خونه✨✨.
پارت ۲ رسیدم خونه و رفتم سراغ چمدونم. وسایلی که از مامانیم گرفته بودم مثل (چادر رنگیم، کتاب و ..) رو به چمدونم اضافه کنم. تا ساعت ۳ ظهر چمدونم تکمیل شد. ناهار خوردیم و رفتیم سراغ استراحت. اتوبوس قرار بود ساعت ۵:۳۰ عصر از اصفهان حرکت کنه و بیاد عوارضی دنبال من و فاطمه سادات (حالا باشه دوستامو معرفی میکنم بهتون🤭). ۵:۳۰ بلند شدیم و مامانم رفت برام شام درست کنه. منم لباسامو میپوشیدم تا تکمیلِ تکمیل باشمو بابامم با راننده برای ساعت ۷:۳۰ عوارضی هماهنگ کرد. ساعت ۷ زدیم بیرون. تخمه خریدیم و آروم آروم رفتیم تا به عوارضی برسیم. به عوارضی که رسیدیم حدودا ۷:۱۰ بود. زنگ زدم به فاطمه که ببینم این ماشینی که کنارمونه، اونه یا نه. جواب مثبت داد. فاطمه سادات با خانواده‌ش خداحافظی کرد و اومد توی ماشین ما. و همین شد که باهاش دوست بشم. باهم از هر دری حرف زدیم. اتوبوس ۸:۱۵ رسید عوارضی.
پارت ۳ با فاطمه سادات سوار شدیم. توی همون لحظه فاطمه زهرا رو دیدم (کسی که برامون بلیط گرفت). کلی با تصوراتم فرق داشت. من روی صندلی روبه رو در عقب نشستم. فاطمه ساداتم پشتم (صندلیا تک‌نفره بود). یکم با صندلیم مشکل داشتم چون بهش عادت نداشتم😂. قرار که گرفتم، اتوبوس مارال ایستاد. همه پیاده شدیم و این باعث شد با فاطمه زهرا بیشتر حرف بزنم و از شخصیتش خوشم بیاد. شخصیت شاد و باحالی داره. مثل من وقتی پیش هدیه‌م. با بقیه آشنا شدم. چهره هاشونم فقط حفظم اسماشونو نمیدونم😂. سوار اتوبوس شدیم. فاطمه زهرا غیبت عروس و داماد توی اتوبوس رو میکرد و کلی خوش گذشت😂. حرکت کردیم. تا قبل از ۱۱ شاممو خوردم و توی صندلی گرم و نرمم بودم. ۱۲ اتوبوس ایستاد و راننده گفت که "این آخرین باره که قبل از نماز صبح می ایستم. توقف بعدی نماز صبحه". با بچه‌ها رفتیم سرویس بهداشتی و برگشتیم توی اتوبوس و حرکت✨
پارت ۴ بالاخره چشمام ساعت ۲ و خورده‌ای، سنگین شده بود. گوشیو زدم به شارژ و سعی کردم بخوابم. که یهو ساعت ۴ بیدار شدم کاملا ناخودآگاه. دیدم گوشیم و شارژم نیست 😂😭. شارژم خداروشکر پیدا کردم ولی گوشیم رو نه. فاطمه زهرا از دور علامت بهم داد که چیشده؟. بهش گفتم گوشیم نیست و گفت زنگ میزنم به گوشیت. با فاطمه سادات داشتیم میگشتیم. خداروشکر اون پیدا کرد که کنارصندلیم افتاده بوده. انقدر استرس گرفته بودم 🤦🏻‍♀. اومدم سر گوشی و شروع کردم به نوشتن پارت ۱ دیروز. که لامپ اتوبوس روشن شد و راننده گفت که هرکس میخواد بره نماز. با فاطمه پیاده شدیم و رفتیم سمت سرویس بهداشتی. کارمون که تموم شد اومدیم سمت مسجد. فهمیدیم که بعضیا زودتر از اذان نماز خوندن😂. دوباره رفتن خوندن و همه حرکت کردیم و الآنم که درخدمت شماهام:>💕
همه خوابن، من دارم صبحانه میخورم🥸✌️🏼. ساعت: ۰۶:۰۵ صبح