پارت ۴
بالاخره چشمام ساعت ۲ و خوردهای، سنگین شده بود. گوشیو زدم به شارژ و سعی کردم بخوابم. که یهو ساعت ۴ بیدار شدم کاملا ناخودآگاه. دیدم گوشیم و شارژم نیست 😂😭. شارژم خداروشکر پیدا کردم ولی گوشیم رو نه. فاطمه زهرا از دور علامت بهم داد که چیشده؟. بهش گفتم گوشیم نیست و گفت زنگ میزنم به گوشیت. با فاطمه سادات داشتیم میگشتیم. خداروشکر اون پیدا کرد که کنارصندلیم افتاده بوده. انقدر استرس گرفته بودم 🤦🏻♀. اومدم سر گوشی و شروع کردم به نوشتن پارت ۱ دیروز. که لامپ اتوبوس روشن شد و راننده گفت که هرکس میخواد بره نماز. با فاطمه پیاده شدیم و رفتیم سمت سرویس بهداشتی. کارمون که تموم شد اومدیم سمت مسجد. فهمیدیم که بعضیا زودتر از اذان نماز خوندن😂. دوباره رفتن خوندن و همه حرکت کردیم و الآنم که درخدمت شماهام:>💕
بچهها میخواستن آهنگ بزارن تو اتوبوس، همشون منتظر بودن من بیدار بشم😂😭.
*اینجانب فقط از ۷ تا ۸:۵۶ خوابیده.