وقتی امشب عادله خانم بهم گفت که قراره من یکی از اون چهار نفری باشم که قراره تابوت نمادین حضرت زهرا رو تشییع کنم؛ من هیچ. من نگاه:)).
امروز حضرت زهرا منو بدجور خجالتزده کرد. واقعا هیچ حسی جز بیچارگی و فقیری ندارم.
اوکۍ. باشہ!
امروز اولین باری بود که مقتل خوانی حضرت زهرا شرکت میکردم. انقدر چیزای جدید یاد گرفتم که خدا میدونه. از یه جایی به بعد هیچ چیز نمی شنیدم. فقط هرچی جیغ بود توی گلوم رو آزاد کردم. احساس سبکی میکنم.
اوکۍ. باشہ!
من امشب دیگه هیچ حرفی ندارم:)
وقتی تابوت دوبار دورِ جمعیت چرخوندیم، روی سِن قرار دادیم. ما هم همه سرامونو روی تابوت گذاشتیم. یه دلِ سیرِ دیگه گریه کردم.